از اقصی نقاط مملکت امام زمان بهم خبر دادن که این وبلاگ یا باز نمیشه یا خیلی سخت بالا میاد (بقول خودم بالا میاره!). برای همین هم تصمیم به اسباب کشی گرفتم. البته سواد هم ندارم که چطور اسباب و لوازم را ببرم خانه جدید و اصولا از اسباب کشی بدم میاد. فعلا پستهای جدید را اینجا مینویسم:

http://homa49.blogfa.com

لینک
دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - هما

   شغل جدید من!   

درسته که من تصمیم گرفتم دختر خوبی بشم و دیگه غر نزنم ولی دلیل نمیشه که ساکت بشینم که!‌ امروز قبل از جلسه گروه نکبتی داشت در مورد میکروسکوپ شکایت میکرد که خوب کار نمیکنه و فوکوس نمیشه کرد باهاش و بعد چینی هم تائید کرد. بعدش هم چینی با صدای بلند گفت که ستون ژل فیلتراسیون خشک شده مگه تو دیشب دستگاه را خاموش کردی؟ نکبتی هم گفت نه! من بهش دست نزدم! بعد چینی هم گفت منم دست نزدم، پس کار کی بوده؟!‌ نکبتی هم با کمال اطمینان فرمودن کار کار اوستا است!! بیچاره! خلاصه من همه اینا را مثل بچه خوب گوش کردم و وقتی اوستا اومد که جلسه را شروع کنه گفت حرفی چیزی برای قبل از ورود به بحث اصلی ندارین؟ منم زود گفتم چرا اینا در مورد میکروسکوپ شکایت دارن که خوب کار نمیکنه! استا ضمن تائید فضاحت کار میکروسکوپ یه ربع ساعت در این مورد سخنرانی فرمودن که فلان میکنم و بمان میکنم! بعد گفت مسئله دیگه ای هم هست؟! گفتم آره، ظاهرا دیشب اجنه علیه سلام دستگاه فیلتراسیون را خاموش کردن که باعث خشک شدن ستون شده! استا با تعجب گفت که وای! کار کی بوده و خلاصه یه ربع هم بحث رفت سر این موضوع ولی من بالاخره نفهمیدم  که علت چی بود! دوباره ازم پرسید که موضوع دیگه ای نیست که من گفتم درست نفهمیدم، بالاخره مقصر نکبتی بوده که ستون را با متانل شسته و بالای ستون را درست کیپ نکرده یا یه موضوع دیگه بوده که نکبتی یه چش غره وحشتناک بهم رفت و دوباره ۱۰ دقیقه استاد در مورد راههای احتمالی خشک شدن ستون بدون دست داشتن اجنه صحبت فرمودن!! بعد که صحبت تمام شد نکبتی با یک خباثتی گفت که از کی تا حالا سخنگوی گروه شدی؟! گفتم از وقتی تصمیم گرفتم که دیگه خودم غر نزنم تصمیم گرفتم که منعکس کننده غرغرهای گروه باشم، نمیشه که ساکت موند!!!
امروز اینجا چس برف اومد! یک جور غریبی بود! هوا سرد بود ولی صبح آفتابی آفتابی بود با باد بسیار بسیار مزخرف این مملکت که حاضرم هوا ۲۰- باشه ولی باد اینجا را نداشته باشه. برای ماهایی که به این هوا عادت نداریم خیلی بده، من که عملا دو تا کلاه سرم میزارم و تا روی چشمم میاد و شالگردنم را تا بالای دماغ میاد! همش هم باید سرم را بندازم پایین که باد چشمام را نسوزونه ولی تو این هیر و بیر میبینه که یکی داره جلوت راه میره که نه تنها هیچی سرش نیست بلکه آستین کوتاه هم پوشیده!!!! یعنی میخوام جیغ بزنم این موقعها!! از موضوع پرت شدم. برفه یه جوری بود که انگار رطوبت هوا از شدت سرما یهو یخ میزد و برف میشد و با باد و طوفان میامد رو زمین و بعد ۵ دقیقه قطع میشد. دوباره یه ربع بعد باز رطوبت یخ میزد و برف میشد و باز قطع میشد. خلاصه که ۵-۶ باری این حالت تکرار شد ولی نمیدونین این انگلیسهای برف ندیده چه ذوقی میکردن که آخ جون داره برف میاد!!!
از شنیدن خبر مربوط به بوسیدن سینه یه خانم کانادایی توسط یک جوان دانشجوی ایرانی در آسانسور هم خندم گرفت و هم یه جورایی احساس آبروبری وحشتناک بهم دست داد. اگه خبر را نشنیدن برین یه سرچ کوچولو کنین تا خبرش به زبان فارسی و انگلیسی میاد. آقا فرمودن که کنترل یه مرد در موقع دیدن همچین صحنه ای خیلی سخته!! فکرش را بکن این بدبخت از مملکتی اومده که مرداش حتی با چکمه بلند روی شلوار هم تحریک میشن دیگه چه برسه به سینه!!!!!!!!! حالا فکر نکنین اینجا هم بهشت برینه! یه خبر خواندم در مورد سکس زورکی ۵ تا پسربچه به یه دختر بجه ۱۲ ساله بدبخت تو مدرسه ای در انگلیس!!! دختره بیچاره را به زور وادار کرده بودن و ازش فیلم هم گرفتن و گذاشتن رو اینترنت. پلیس هم تازه وارد کار شده!‌

لینک
شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ - هما

   دوربین مدار بسته!   

جهت اطلاع دوستان که یهو فکر نکنن با یه میلیونر طرف هستن عرض شود که من بورس هستم. بورس اتحادیه اروپا. سالی ۱۲ هزارتا که نصفش را این انگلیسیهای چشم چپ بابت شهریه میگیرن. من هنوز هم به اوستا مشکوکم که مخصوصا دو تا خارج از اتحادیه اروپا گرفت که شهریه دانشگاه از پول این پروژه بره به حساب دانشگاه. ولی خودشون میفرمایند که بقیه متقاضی ها صلاحیت علمی نداشتن! خلاصه که با پس انداز حقوق کارمندی بنده و آقای پدر بازنشسته عمرا نمیشه اومد اینجا درس خواند! هرچند که اولش کلی پیاده شدم چون دانشگاه اول بسم اللهی شهریه اول را میخواست و خرج اینجا هم برای ماههای اول بود تا جریان بورس درست بشه.
کیف پول مدیر گروه نامحترم را تقریبا دو هفته پیش از تو اتاقش زدن. اول فکر کردن خانم حواس پرت، گم کرده ولی بعد فهمیدن دزدیده شده. امروز یه ایمیل خیلی جالب انگیزناک در این مورد اومد که نوشته بود دوربینهای مدار بسته نشان داده که یه پسر غریبه از بیرون پنجره اتاق داشته به کیف خانم نگاه میکرده و بعد میاد تو ساختمان و طرف راهرویی که اتاق خانم قرار داره. جالب اینه که این راهرو فقط با کارت مخصوص دانشجوهای فوق لیسانس و دکترا و پرسنل باز میشه. خلاصه که پسره منتظر میمونه که یکی درو با کارتش باز کنه و بعد با اون میاد تو و میره تو اتاق خانم و کیفش را بر میداره!!!!! یعنی مونده بودم تو کف این دوربینهای مدار بسته این مملکت که فکر کنم حتی تو توالت هم دست از سر آدم بر نمیداره!!! آخه اون چه دوربینی بوده که نگاه این پسره را از پشت پنجره اتاق خانم به سمت کیف پول ثبت کرده بوده؟؟ و بقیه ماجرا را ایضا!!! من بعضی وقتها که تو اتاق میکروسکوپ حوصله ام سر میره برای خودم آواز میخونم! همیشه هم فکر میکنم که حتما باید تو این اتاق هم یه دوربین باشه و از آواز خواندن من فیلم بگیره . جهت اطلاع دوستان بگم که میگن انگلیس در میزان ضبط فیلم از مردم معمولی توسط این دوربینهای مداربسته در دنیا اول هست!!
امروز استاد گرامی رسما اعلام فرمودن که باز برای بنده خوابهای علمی دیدن! رفتم تو اتاقش که بسته ای که براش اومده بود را بهش بدم که گفت چه خوب موقعی اومدم، بعد به آقایی که تو اتاقش بود گفت که معرفی میکنم کارگر افغانی من  همون که رو کوانتوم داتها کار میکنه. دیگه بقیه اش با خودت. اگه از کار مقاله دراومد اسمش را اول بزار و خودت هم نویسنده مسئولش میشی. حالا من هاج و واج مونده بودم که اینجا چه خبره که یادم افتاد هفته پیش گفته بود که یه استاد جدید اومده تو دانشگاه که به این موضوع علاقه منده و میتونه یه کار جدید باهاش راه بندازه. خلاصه که گاومون زایید، باز کار. وسیله اش هم تو دانشگاه ما نیست. البته هیچی به استا نگفتم چون خوب تن خودم هم میخاره دیگه
لینک
پنجشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٦ - هما

   اینا کجان، ما کجاییم؟؟؟؟؟   

من اینجا سالی ۶۰۰۰ پوند شهریه دانشگاه میدم که هنوز هم در عجب این پول را برای چی میدم! چون هر وسیله ای که میخوام را باید به استاد گرامی بگم که از بودجه پروژه تهیه کنه و لطفا دست به وسایل دانشگاه نزن که جیزه! استاد گرامی یه بار فرمودن که با پول شهریه شما حقوق منو میدن!!! این پول را در سه قسط میدم که کمرم یه دفعه نشکنه. خلاصه که دومین قسطش تو همین مدتی بود که من ایران بودم ولی از قبل حسابم را درست کرده بودم که تو اون روز معین ۲۰۰۰ پوند تو حسابم پول باشه. نگو که این شرکت تلفن و اینترنت کذایی درست تو همین روز از حسابم پول قبض تلفن و اینترنت را برداشته بود و خلاصه حسابم کم اومده بود و دانشگاه نتونسته بود پولش را برداره. ایمیل زدن که بیا قسمت مالی دانشگاه تا مشکل حل بشه. کلی با خودم تمرین کرده بودم که دلایل محکم برای این موضوع بیارم که خدا نکرده نخوان برای تنبیه بنده دو تا قسط را با هم وردارن. باور کنین که یک دقیقه هم طول نکشید که رفتم تو دفتر خانمه و شماره حسابم را زد تو کامپوتر و کلی معذرت خواهی کرد که این کار یه دقیقه طول میکشه!!!!!!!! هیچی هم ازم نبپرسید و فقط گفت تعطیلات خوش گذشت؟! از در اتاق که اومدم بیرون بلند بلند به خداوند گفتم که خدایااااااااااا، اینا کجان، ما کجاییم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قابل توجه دوستان مشتاق دانستن عکس العمل استاد گرامی در باب دریافت کادوی بنده:
دیشب یه ایمیل زده که خیلی ممنون از کادوت، همشون قابل استفاده هستن غیر از کمربند که یا باید یه چند کیلو چاق بشم یا به یه وسیله چند تا سوراخ به این کمربند اضافه کنم! بعد هم نوشته که همیشه موقعه که از دانشجوهام کادو میگیرم متعجب میمونم که من لیاقت کادوشون را دارم یا نه! بعد هم گفته که امیدوارمه در مقام یک استاد راهنما بتونه کار منو جبران کنه. منم براش نوشتم که اگه بتونی یه کم چاق بشی خیلی بهتره تا بری دنبال اون وسیله کذایی بگردی. در ضمن تو لیاقتش را داری، ذاتا موجود مهربان و نازنینی هستی و فقط بعضی وقتها منو دیوانه میکنی که اونم حتما جزو وظایف استاد راهنماییت هست دیگه! آخرش هم یه پاچه عظما ازش خاروندم که من واقعا از کارکردن با موجود باهوشی مثل تو لذت میبرم.
ویزای هلند را هم چینی رفت به نمایندگی از طرف سه تامون گرفت. پیغام داد که ویزای چهارماه با اجازه چند بار ورود از ۱۵ مارس دادن،‌کلا ۴۵ روز. خلاصه که نمیشه دو هفته دیگه با استاد گرامی برم هلند. حالا اوستا گفته که هماهنگ میکنم یا بعد از سمینار اونجا بیشتر بمونی یا یه بار دیگه بری. سمینار درست ۴ روز آخر اسفند هست و قرار بود درست روز عید برگردیم که حالا نمیدونم چه جوری میشه. باز باید بهش بگم که هوای سال نو منو داشته باش که برای من مهمه. فکر کنم باید یه سفره هفت سین پرتابل درست کنم و همراه خودم ببرم.

لینک
سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦ - هما

   برام اسپند دود کنین لطفا!   

شکر خدا خوانندگان وبلاگم با وجودی قلع و قمع تعدادی از دوستان عزیزم بعلت فیلتراسیون بنده در مملکت امام زمان، رو به افزایش گذاشته و البته هنوز تو خماری موندم که این جدیدا کی هستن!!! فعلا بازی جدیدی را شروع کردیم که امیدوارم ختم به خیر بشه. ظاهرا باید از دوستان دوران لیسانس من باشه که به قرون وسطی برمیگرده و به یادآوردنش برام سخته . خلاصه که همه دوستان جدید خوش آمدین و قدیمها هم لطفا بازم بمونین!
ظاهرا استاد حال نکبتی را بطور عظما روز جمعه گرفته بوده که تو هیچ کدام از آزمایشاتی که شروع کردی را به نتیجه نرسوندی و ول کردی و رفتی سر یه کار دیگه و اونا را هم همینطور! نکبتی هم طبق معمول پاچه اش را گرفته که همش تقصیر تو و پروژه جنابعالی بوده که جواب نمیداده و وقت منو تلف کرده!! خدای اعتماد به نفس هست این گوریل! امروز که دیدمش کاملا عصبانی و کفری بود و هر چی گیرش اومد نثار اوستا کرد که این آدم اصلا دیوانه و روانی هست و فقط اشتباهات و غلطهای آدم را یادش میمونه و هی به رخ آدم میکشه. گفت مثلا اگه زنش یه روز یه غذا با قارچ درست کرده باشه و خراب کنه اگه دفعه دیگه بخواد درست کنه بهش میگه دیگه درست نکن چون دفعه پیش گند زدی با آشپزیت!! همچین جدی میگفت که من فکر کردم زنش با نکبتی درددل کرده بوده قبلا . گفتم از کجا میدونی؟ گفت مطمئنم! این آدم خیلی منفی هست! گفتم نه. با من که صحبت میکنه که اصلا منفی حرف نمیزنه، تازه من پیش اون خیلی منفی و بدبین هستم! حالا این وسط از من پرسید که کارای تو چطور پیش میره؟ منم حقیقت را گفتم و یه خوش بحالی تحویل من داد که از ترس مردم! از دوستان عزیز تقاضا میشود در صورت دسترسی به اسپند و بیکار بودن، یه فقره اسپند برای کوری چشم نکبتی برای من دود کنن. البته خدا را شکر آزمایش جدیدم هنوز جواب نداده وگرنه اگه اونم جواب میداد که فکر کنم تا حالا باید زیر چرخهای تریلی ۱۸ چرخ له میشدم!!
امروز که رفتم کادوش را بهش بدم دیدم با اخم نشسته پشت کامپیوترش و اصلا تحویل نگرفت. یه ۵ دقیقه ای هم منو آویزان کاشت تو اتاقش و مشغول ایمیل نگاری بود. بعد گفت چی کار داری؟ منم کادوش را دادم دستش و گفتم تولدت مبارک. میخواستم سورپریزت کنم ولی متاسفانه کلیدی که داشتم به در اتاقت نخورد وگرنه میخواستم قبل از اینکه بیای بزارمش رو میزت! نیشش تا بناگوش باز شد که وای خدای من چی کار کردی!!! خلاصه که بچه ام کلی ذوق کرد و البته من زود از اتاق اومدم بیرون و نفهمیدم که خوشش اومد یا نه. براش یه ست کمربند و کیف و جاسویچی چرمی که همشون علامت ایران باستان روش حک بود، آورده بودم. فقط بعد از اینکه خریدم یادم افتاد که من ست قهوه ای خریدم و این بشر اصولا مشکی مصرف میکنه!!! خلاصه مجبور شدم یه بسته شکلات هم بخرم بزارم روش که اقلا با دیدن شکلات ذوق کنه (اوستا شدیدا عاشق شکلات هست!!). خلاصه هنوز فیدبک کارم را دریافت نکردم و فقط عصری که دیدمش چنان لبخندهای ژوکوندی تحویلم داد که حسابی ترسیدم!!!!!!!
نتایج این سری آزمایشات جدید خیلی جالب مزخرف از آب دراومده! نتیجه آزمایشات یه جوری شده که انگار کاملا برعکسه! یعنی اگه نمودارش را جلوی آینه بزارم جواب توپ توپ میشه!! برای اوستا فرستادم و گفتم نظرت چیه؟! گفت که هیچ نظر علمی نمیشه داد فقط مطمئنی که غلظتها را درست حساب کردی؟! براش نوشتم که چطوری حساب کردم و گفتم که اگه حساب کتابم غلط باشه فردا خودم را دار میزنم!!! نگو آقا حسابی حرفم را جدی گرفته جواب داده لطفا فردا خودت را دار نزن، این زیاد مسئله مهمی نیست که بخوای خودت را براش بکشی!! البته من خوشحالم که تو اینقدر به کارت جدی نگاه میکنی! از خنده مرده بودم. براش نوشتم که ببین، من بعنوان یه ایرانی بالاخره اهل اغراق کردن هستم دیگه! مثلا ما تو حرفهای روزمره خودمون یه سری عباراتی داریم که برای دوستان بکار میبربم که اگه بخوام معنی اش کنم میشه برات میمیرم ولی تا حالا هیچ موردی از مرگ بعد از گفتن این سری عبارات گزارش نشده! زیاد جدی نگیر بابا!
آقا سعید، اینجا میشه با گواهینامه بین المللی رانندگی کرد. فقط من ماشین ندارم و اصلا حاضر نیستم برای یک بار خرید هفتگی کلی پول بابت ماشین و مالیات و بیمه اش بدم. از ماشین چینی هم نمی تونم استفاده کنم چون بیمه نیستم و اگه بخوام باید پول بیمه خودم را بدم.
بی نام عزیز، نکبتی خطاب کردن نکبتی، داستان درازی داره که باید بری از اولای وبلاگم بخونی. اگه حوصله ات نکشید بگو برات ایمیل بزنم و بگم. فقط اگه کسی تمام مدتی که داری باهاش حرف میزنی ماتحتش را بکنه طرفت چی دوست داری خطابش کنی؟!!!!!!!

لینک
سه‌شنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦ - هما

   ماشین خریدن چینی   

این جریان ماشین خریدن چینی خیلی جالب بید! اولا که ماشین را خریده ۴۰۰ پوند ولی باید سالی نزدیک ۶۰۰ پوند بابت مالیات و بیمه ماشین بده!! برای بیمه خودش و خانمش. البته میگه تا سال دیگه اگه تصادف نکنه هزینه بیمه اش نصف میشه. جالبترش اینه که آقا تو چین هم گواهینامه نداشته و فقط همین جوری پشت ماشین میشسته! البته ماشین دوست و رفقا. حالا اینجا رفته امتحان کتبی را داده ولی هنوز امتحان اصلی مونده که ظاهرا هم گرانه و هم سخت. ولی الان میتونه بشینه پشت فرمان به شرطی اینکه یه نفر که گواهینامه انگلیسی داره و سه سال تو انگلیس رانندگی کرده باشه بغل دستش بشینه. پشت ماشینش هم یه علامتی زدن تو مایه های تحت تعلیم! چند شب پیش گفت که میخوایم بریم خرید تو هم میای؟ منم بال بال زنان گفتم آره. اومد دم خانه و به جای آدم دارای گواهینامه انگلیسی خانمش را نشانده بغل دستش! میگم مگه خانمت گواهینامه انگلیسی داره؟ میگه نه،‌اصلا بلد نیست! داریم میرم سراغ یه پسر آلمانی که تو آزمایشگاه کار میکنه تا اونو بشونم بغل دستم. ماشین را که راه انداخت فهمیدم که این اصلا رانندگی بلد نیست بابا!!!! نمیدونم چطوری تو چین رانندگی میکرده. دنده عوض کردنش که افتضاح،‌ اصولا هم علاقه ای به تعویض دنده نداشت و چندین بار با دنده ۲ راه افتاد که چهار ستون ماشین به لرزه دراومد. دو تا صحنه هم داشیتم که من مشغول خواندن اشهد خودم بودم و فقط شانس آوردیم که راننده های پشتی با دیدن علامت تحت تعلیم هواش را داشتن. البته وقتی کلی خرید کردم و بدون هیچ گونه حمالی، بارم به منزل رسید همه این صحنه ها یادم رفت و اگه بازم بگه میای بریم خرید با کله خواهم رفت!
من میخواستم با روز تولد اوستا به مدل امریکایی برخورد کنم که نقشه هام از چندین جهت نقش برآب شد! یه بار بهم گفته بود که کلید اتاق کونفوکال به همه اتاقهای اون راهرو که اتاق خودش هم اونجاست میخوره. میخواستم کادویی که براش تو ایران خریده بودم را بزارم رو میز اتاقش که وقتی میاد تو اتاقش مثلا ذوق کنه! اولا که تولدش فردا هست که اصولا تعطیل بید! دوما که امروز رفتم هر چی با کلیدم به در اتاقش ور رفتم فایده نکرد که نکرد! حالا باید دوشنبه برم مثل بچه آدم کادو را حضوری بهش بدم که اصلا خوشم نمیاد  یکی بگه تو رو چه به سورپریز کردن!
خدمت دوستانی که وبلاگ حقیر را مورد مطالعه قرار میدن عرض میشود که از این به بعد نوشته های بدون هیچ گونه نام و نشانی را با اجازه خودم حذف میکنم. خوشم نمیاد که نوشته کسی را بخوانم که نمی فهمم برای چی از خودش نام و نشان نمیذاره! البته بی نام محترم را میشناسم، منظورم اون کسی هست که به جای اسم ...... میذاره!!
لینک
یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦ - هما

   چه عجب از اين ورا...   

چند روزه مثل دانشمندان شدیدا درگیر انجام آزمایشات پیچیده و طاقت فرسا هستم  برای همینه که دیر می نویسم. صبح ساعت ۸ از خانه میزنم بیرون و شب نزدیک ۸ برمیگردم. از یه لحاظ خیلی خوبه که قیافه این ابله ها را نمی بینم. ولی خوب خستگی اش بصورت خوابهای مزخرف شبانه خودش را نشان میده! نشده که یه شب خواب مرگ و میر و زلزله و بمباران نبینم تو این مدت!!!!!! خدا شفام بده!
امروز اولین تصادف رانندگی را در مملکت چشم چپا دیدم. یعنی باور کنین تا مدتها هاج و واج مونده بودم که این دیگه چه مدل تصادف کردن و برخورد آدمها هست! خیابانی که خانه من توش هست یه فرعی هست که میخوری به خیابان اصلی که درست بر در ورودی دانشگاه هست. هر روز صبح باید موقع رد شدن از خیابان اصلی دگمه چراغ عابر پیاده را بزنم تا چراغ خیابان اصلی قرمز بشه و من رد بشم. امروز که چراغ را زدم بعد از چند ثانیه صدای تصادف و خورد شدن شیشه را به وضوح شنیدم. برگشتم ببینم که کی به کی زده ولی باور کنین هر چی گشتم پیدا نکردم!!! هیچ کس از ماشینش پیاده نشد که فحش بده!! همه ماشینها وایستاده بودن! هیچ گروه آدم علافی دور صحنه تصادف جمع نشد! باور کنین تا ۵ دقیقه هیچی نفهمیدم که کی به کی زده!!! بعد دیدم یه ماشین از خیابان فرعی ما پیچید تو اصلی و جلوی چراغ وایستاد و از ماشین پیاده شد! متعجب مونده بودم که نکنه من تصادف کردم و خبر ندارم ولی شیشه خورده ام کجا بود؟!!!!!!! خلاصه که خانمه از ماشین پیاده شد و رفت سراغ ماشین پشتی اش که حدود ۶۰۰ متر باهاش فاصله داشت و در سمت راننده را باز کرد! به خدا هنوز مونده بودم که چی شده اینجا!! حالا چراغ عابر پیاده هم روشن بود و باید از خیابان رد میشدم. مسیرم را عوض کردم که یه جوری برم که بالاخره بفهمم تو این مملکت چه خبره!! موضوع این بود که ماشینه تو خیابان اصلی سرعتش را کم میکنه که راه بده به ماشین این خانمه که از فرعی میخواسته بره تو اصلی ولی ماشین عقبی اش تو باغ نبوده و بعلت عدم رعایت فاصله میکوبه تو ماتحت ماشینه که از قضا راننده اش هم خانم بوده و خانمه از شدت صدا و حتما ضربه تصادف تو ماشینش غش میکنه!!! برای همین این خانمه که از فرعی اومده بود، پیاده شد که به بنده خدا کمک کنه و ایضا زنگ بزنه به آمبولانس و پلیس. باور کنین اصلا همچین صحنه ای تو زندگیم ندیده بودم! تصادف به این آرامش!‌ قضاوت با خودتون. ادعای تمدنم دنیا را برداشته ولی...........
این جریان کمک استاد گرامی برای آزمایش جدید بنده به جای خیلی بامزه ای کشیده شد! آزمایش را که انجام دادم دیدم که به جای یه پیک خوشگل و مامانی که همیشه میگرفتم یه پیک خپل و دو سره دراومد! هر جور بهش ور رفتم فرقی نکرد! به اوستای گرامی گفتم بیا ببین مشکل چیه؟ هر چی به مغزش فشار آورد و راه حلهای مختلف ارائه داد فایده ای نکرد! آخر سر گفت بیا فردا تو جلسه گروه مشکلت را مطرح کن شاید بقیه بتونن راه حل ارائه بدن!! یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم بقیه غیر از جنابعالی کیه مثلا؟! کی میتونه راه حل ارائه بده؟ گفت خوب چینی! گفتم ایشون که کونفوکال کار نکرده و درضمن توضیحاتش هیچوقت به درد من نمیخوره. آخر سر گفت پس باید از تکنسین کمپانی کونفوکال بپرسیم. منم بجای منتظر آقا موندن نشستم نزدیک سه ساعت به کونفوکال ور رفتم تا بالاخره با تغییر فیلتر ست که مد نظر استاد گرامی بود تونستم به پیک مورد نظرم برسم! خلاصه اش یعنی اینکه استا گند زد با کمک کردن به من! تا امروز صبح تو جلسه بهش نگفتم که خودم راه حل را پیدا کردم. امروز تو جلسه میگه که تو در مورد آزمایشت یه شکایتی داشتی که میخواستی با بقیه درمیان بزاری! با تعجب نگاش کردم که ببخشیدو...من کی شکایت کردم؟ گفت خوب‌،‌ اونجوری شکایت نکردی ولی... گفتم ببین، من مشکلی برای آزمایشم پیش اومد! من به خودم قول دادم که دیگه شکایت نکنم! لطفا درک کن!!! بعد هم مشکل را توضیح دادم و تا آقا اومد از بقیه نظر بخواد گفتم که خودم هم راه حلش را پیدا کردم! یه نگاهی کرد و با لبخند گفت آفرین! پس خودت پیدا کردی؟! البته من دیشب داشتم به همین راه حل فکر میکردم!!! تو دلم گفتم کی؟ وقتی رسیدی ور دل سگات؟!! آخه دیروز اومده میگه که من تا ۹ شب کلاس دارم پس صبح دیر میام تا سگام زیاد تنها نمونن!!!!!!! آخر عمری گیر چه سگ پرستی افتادم من
نکبتی امروز از مملکتشون تشریف آوردن! استاد گرامی ذوقی فرمودن که نگو! لطیفه جان، اوستا سیاه سوخته دوست دارهبیخود حرف در نیار! البته نکبتی یه محموله علمی هم براش آورده بود که اوستا از خوشحالی داشت بال بال میزد. نکبتی بسیار زیاد بهش خوش گذشته بوده. خوب معلومه، آدم تو این هوای سرد همش بره ساحل آفتاب بگیره و بقول خودشون جای مایوش حسابی رو تنش حک بشه، معلومه که خوش میگذره! آخه این انصافه که من برم ایران فریز بشم و این خانم بره ساحل دریا آفتاب بگیره؟! خودمونیمو... تصور نکبتی تو مایو مثل تصور مایو پوشیدن یه وال هست
آقا دوباره امروز تو جلسه شروع کرد به بچه بازی درآوردن که فلانی اوله و بمانی دومه و .....میگه هر کی پروژه اش را تو ۳۰ ثانیه توضیح بده! مسابقه! اول هم از من شروع کرد که من تا اومدم کلمات را از قسمتهای مختلف مغزم جمع کنم یه دقیقه تمام شد!!! خلاصه که نکبتی طبق معمول اول شد و منم که از مرحله پرت! از آنجائیکه اعصاب و روان عصبانی شدن را نداشتم عصری رفتم تو اتاقش که شرمنده اخلاق غیر ورزشی ات... میشه این مسخره بازی را دیگه تکرار نکنی؟! واقعا منو اذیت میکنی وقتی این سیستم بچه گانه امتیاز دادن را به کار میبری. من که نیومدم اینجا تو مسابقه ۳۰ ثانیه شرکت کنم!‌ اومدم یه چیزای جدید یاد بگیرم و اگه خدا بخواد آینده ام از گذشته ام بهتر بشه. یه کم فکر کرده و میگه که اگه تو ۱۵ سال دیگه بیای از من توصیه نامه بخوای من مطمئنا قیافه ات یادم هست ولی یادم نیست که چطور دانشجویی بودی! برای همین اینا را مینویسم تو دفترم که یادم بمونه! بهش گفتم که ببین...برای حافظه کوتاه مدت افتضاح تو واقعا لازمه که یادداشت کنی ولی جون مادرت به زبان نیار! در ضمن من ۱۵ سال دیگه مردم!! بعد شروع کرده برای من بالای منبر رفتن که تو فلانی و بمانی و فلانی اونجوری هستو و خلاصه یه عالم اراجیف تکراری. بهش میگم ببین، من خودم را بهتر از اونی که تو از من شناخت پیدا کردی میشناسم. فکر نکن که با اینجور امتیاز دادن منو تشویق میکنی که مثلا من تو ارائه مطلب بهتر بشم. با اینکارت فقط روز منو خراب میکنه. من مشکل زبان انگلیسی دارم و عمرا نمیتونم مثل نکبتی تو حرف زدن اول بشم! چرا نمیخوای بفهمی آخه .میگه از اینکه اول نمیشی ناراحتی؟! گفتم آره. من تو زندگیم همیشه دوست داشتم تو کارهایی که دست خودم بوده اول بشم،طاقت غیر از اول شدن را ندارم!  آخر سر میگه که مگه قول ندادی شکایت نکنی؟! میگم چرا! گفت ولی شکایت کردی که!! گفتم به خدا این یک درخواست بود فقط. اگه میتونی عمل کن و اگه نه من برم یه گلی به سرم بمالم که با این رفتار تو چطور برخورد کنم که اذیت نشم. به قول خودمون از این گوش بگیرم و از اون گوش بدم بیرون
لینک
شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٦ - هما

   دلت برای ایران تنگ شده؟!   

من اصولا موجود دیر تطبیقی هستم! تو مملکت خودمون دو هفته طول کشید که با ساعت مملکت جور بشم و دیگه تا لنگ ظهر نخوابم حالا که اینجا اومدم هم هنوز با ساعت اینجا جور نشدم. حالا خوبه که ۵/۳ ساعت بیشتر اختلاف نیست! البته اینجا بهتره چون صبح ساعت ۵ بیدار میشم و میتونم تو آرامش و سکوت مطالعه کنم ولی شب که باید ۸ بخوابم سخته! چون این ابله ها از خودشون سروصدا در میکنن. این دو تا هم خانه هندی من با هم رفیق جون جونی شدن شدیدا! هر شب مراسم شام پارتی دارن. این جدیده که خیلی احساس خود همه چیز فوق العاده بینی داره، آشپزی میکنه و اون قدیمی که گشادترین موجود دنیا هست، هم سالاد درست میکنه و مثلا آشپزی یاد میگیره!! دو ساعت هم میشینن و میخورن و ور میزنن و تلویزیون نگاه میکنن! خدا صبرم بده که این چند ماه هم تمام بشه و از شر اینا راحت بشم. البته هیچ تضمینی نیست که بعدیها بهتر از اینا باشن! یک قبض آب اومده بود که خیر سرشون حساب کتاب کرده بودن که سهم هر کسی چی میشه. هر جور سهم نفرات را با هم جمع میزدم با رقم اصلی جور در نمیامد. دوباره از اول حساب کتاب کردم دیدم گند زدن با حساب کتابشون!!! حالا خوبه یکییشون معلم دبستان هست!‌ وای به حال بچه های بدبختی که زیر دست این ریاضی یاد میگیرن!
استاد گرامی هنوز نازنین هست. نمیدونم بخاطر منه که بچه خوبی شدم یا بخاطر خودشه که فکر میکنه یک کارگر خوب داره و باید هواش را داشته باشه. این هفته یه آزمایش جدید شروع کردم که استاد گرامی از اولش بال بال میزد براش! بر اساس توصیه های خودش هیچی ازش نپرسیدم و سعی کردم همه مراحلش را خودم طراحی کنم. دیروز خودش اومد تو اتاق میکروسکوپ کونفوکال بالا سرم که آزمایش جدید چطوره؟! منم مثل بچه های معصوم یه نگاهی بهش کردم وگفتم اگه یه سئوال کنم جوابم را میدی؟! با کلی ذوق گفت آره، بپرس!! شاخ درآورده بودم! با خودم فکر کردم الان میگه برو فلان کتاب را بخوان و فلان سایت را نگاه کن ولی خودش بهم کمک کرد تا میکروسکوپ را برای آزمایش جدید ست کنم!! (بدبختی اینه که اینجا اسپند ندارم دود کنم و همش باید بزنم به تخته!!). البته جواب آزمایش زیاد درخشان نبود چون کامپیوتر متصل به میکروسکوپ وسط کار گفت که دیگه کار نمیکنه چون داره از شدت اطلاعات موجود در مغزش منفجر میشه! حالا فکر کن که من باید دو ساعت دیتا جمع میکردم که سر ۴۵ دقیقه مجبور شدم آزمایش را متوقف کنم. بدبختی این بود که حتی دیتاهای قبلی من را هم نشان نمیداد و میگفت اصلا نمیتونم هیچ کاری بکنم!! منم دست به یک عمل خلاف زدم و یه سری دیتا که نمیدونم مال کدام بنده خدایی بود و فقط چون دیدم مال سال ۲۰۰۶ بود را حذف کردم. بعد هم به استا ایمیل زدم که من گناه بزرگی انجام دادم! اونم خیلی بامزه گفت بی خیال شو و به کسی دیگه ای هم نگو چیکار کردی . امروز بهم میگه دلت برای ایران تنگ شده؟! گفتم نه! حالا حالاها هم تنگ نمیشه! گفت چرا؟؟؟؟؟ گفتم اونجا دیگه جای زندگی نیست. مردم عصبی و پرخاشگر شدن. گفت نسبت به دولت؟!‌ گفتم ایکاش اینجوری بود، نسبت به خودشون اینجوری شدن! همه با هم دعوا دارن! گفت اینجوری که خیلی بده! پس دیگه نمیخوای برگردی؟! گفتم نپرسسسسسسسسسسس که نمیدونم کجای این دنیای بزرگ جا دارم!
لینک
چهارشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٦ - هما

   متحول میشویم!   

اول از همه بگم که من تصمیم گرفتم دختر خوبی بشم! نه اینکه قبلا بد بودم، تصمیم گرفتم خوبتر بشم. در راستای این تصمیم یه سری تدابیری اتخاذ کردم که اولش اینه که پاچه استاد گرامی را تا اونجایی که طاقتم بهم اجازه میده نگیرم! منحرف فکر نکن لطفا! این سفر یک ماهه به وطن گرامی یه سری چیزها را برام کاملا روشن کرد که مهمترینش این بود که من که قبلا هم با کار کردن با یک مشت ابله مشکل داشتم بعد از  گرفتن دکتری (انشاءالله) دیگه عمرا نمیتونم با این جماعت کار کنم. حالا هر کی میخواد هر چی بگه: غرب زده بدبخت شدم...فراری شدم...اجنبی پرست شدم...فقط میدونم یه چیزی شدم اونم عاقل شدن هست!! خلاصه که در این راستا، اولین چیزی که بنظرم رسید اینه که هوای این اوستای گرامی را داشته باشم که بعدا اگه خواستم کاری پیدا کنم بهم کمک کنه. یک کاره دیگه هم که میخوام بکنم اینه که دیگه به کسی نگم که نمیخوام انگلیس بمونم و از این کشور بدم میاد! فکر نکنین که خوشم اومده،  نه بابا! فقط بهم گفتن اگه اینجوری بگی هیچ انگلیسی روت سرمایه گذاری نمیکنه و چیزی یادت نمیده. سعی کن بهشون حالی کنه که از اینجا خوشت میاد و میخوای بمونی تا تحویلت بگیرن.
خلاصه که دیروز په پاچه استاد گرامی کاری نداشتم و فقط اولش یک ذره پاچش لای یکی از دندانم بود که زود ولش کردم! البته خدا وکیلی هم کاری به کارم نداشت و فقط پرسید که برای هفته دیگه چیکار میخوای بکنی. اول جلسه گیر سه پیچ به دو تا چینی داد که شماها که داره یک سالتون میشه که اینجا هستین چه برنامه ای برای آینده کاری تون دارین و چه آزمایشات جدیدی را میخواین راه بندازین و در مجموع چه غلطی میخواین بکنین. تقریبا یک ساعت رو مخ این بدبختها راه رفت که این مغزتون را به کار بندازین و یه کم فکر جدید از خودتون در کنین لطفا!
چینی- افغانی کمتر از یک ماه دیگه باید بره یک کنفرانس تو امریکا. داشت در مورد مصاحبه تو سفارت امریکا حرف میزد و گفت که به دانشجوهایی که رشته شیمی و اپتیک میخوانن خیلی سختگیری میکنن و من تا گفتم که پروژه ام اپتیکی هست بهم گفتن که باید مدارکت را دوباره بررسی کنیم! هنوز هم ویزا بهش ندادن. کلی خندم گرفته بود و به استا گفتم پس من عمرا نمیتونم برم امریکا، چون هم رشته ام شیمی هست، هم پروژه ام اپتیکی هست و از همه مهمتر ایرانی هستم!!!!!!!!!
یک خبر خوشحال کننده هم چینی بهم داد! چینی ماشین خریده و بهم گفت هر وقت خواستیم بریم خرید تو را هم با خودم میبریم. از خوشحالی داشتم بال بال میزدم که خدایا شکرت که بالاخره میتونم از دست حمالی خریدهای سنگین و گردن و دست درد راحت بشم. تازه اینا را قبل از اینکه سوغاتی هاش را بدم بهم گفت. بعد که سوغاتی ها را دادم کلی بال بال زد و تشکر کرد. خانمش که امروز برام ایمیل زده و با زبان الکن انگلیسی اش کلی تشکر از خودش در کرده.
برای مدیر گروه نامحترم هم یک مینا کاری خوشگل آورده بودم که دهنش ۲ متر باز مونده بود که تاحالا چیز به این زیبایی به عمرش ندیده! این انگلیسی ها چه موجودات خالی بند عظمایی هستن خدا!!  بهش توصیه کردم که حتما در فرصت مناسب یه سفر به ایران داشته باشه تا خیلی چیزای قشنگتر ببینه! گفت تو کشورهای مسلمان فقط مصر را دیده و در کمال تعجب من گفت که اصلا خوشش نیامده و علت اصلی را هم مردای مصری ذکر کرد!!  نمیدونم چه پیشنهاداتی در شهر بهش شده بود که اینجوری حالش از مردای عرب بهم خورده بود! تازه یادم افتاده که برای سلمان هیچی نیاوردم!! قبل رفتن ازش پرسیدم چیز خاصی نمیخوای چون یک باز ازم زعفران خواسته بود. ولی گفت چیزی نمیخواد. از آنجائیکه اصلا یادش نبودم هیچی براش نگرفتم و اصلا هم دلم نمیاد از خوراکی های خودم بهش بدم! مثل شتر رفتم تو اتاقش و کلی چرت و پرت گفتم و یک چایی و شکلات هم خوردم و مثل شتر اومدم بیرون
لینک
شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦ - هما

   از اینکه برگشتی خوشحالی؟!   

دوباره اومدم سر خانه زندگیم! بدبختیم اینجاست که واقعا نمیدونم خانه زندگیم کجاست!!! دیروز که از فرودگاه لندن اومدم بیرون و آسمان آفتابی و آبی و هوای بهاری لندن را با ولع فرو دادم با خودم گفتم آخ جون! بعد با خودم کلنجار رفتم که ابله... مگه اینجا خانه باباته؟ مگه مملکت خودته که اینجوری به به چه چه میکنی!! اونجا که بودم دلم شور کارهای اینجام را میزد و برخوردهای پرخاشگرانه آدمها طوری فراری ام میداد که میگفتم سال دیگه عمرا پام را بزارم اینجا! حالا اینجا که اومدم دلم برای خانواده و دوستان تنگ شده اساسی. مرده شور این دل قروقاطی را ببرن
شکر خدا برگشتنی با مشکلی برخورد نکردم. با اینکه رسما ۵ کیلو اضافه بار داشتم، متصدی نازنین هیچی برام اضافه بار ننوشت. بین خودمون باشه که باز داشت صداقتم گل میکرد که بهش بگم اضافه بار ندارم؟!! طبق معمول این چند وقت بازم صندلی ام بر توالت بود! خانمی که بغل دستم بود مثل من کنسلی پرواز شنبه بود و با هم کلی خندیدم که برای تنبیه کنسلی ها ما رو نشستون دم توالت! البته خدا وکیلی توالتش اصلا بو نمیداد و فقط چون ته ته هواپیما بود جزو آخرین نفرایی بودم که پیاده شدم.
عصری که رسیدم خانه اومدم در خانه را باز کنم که دیدم قفل را عوض کردن. به جان مادرم قسم وقتی ایران بودم یکی از دلشوره هام این بود که قفل در را عوض میکنن و من کلید ندارم و پشت در میمانم! فقط شانس آوردم که عصری اومدم که این ابله ها خانه بودن. درو که باز کردن بهشون میگم که کی عوض کردین؟ میگن امروز، کلید تو رو هم انداختیم زیر در اتاقت!!! اگه کسی در مورد هوش هندی ها سئوال داره از من بپرسه. بهشون میگم که مملکتم خیلی سرد بود،‌ میگن اینجا هم سرده..میگم اینجا در مقایسه با ایران بهاره بابا.
از اونجائیکه مشقای آمارم را ننوشته بودم و باید فرداش تحویل بدم میخواستم مشغول نوشتن بشم که دیدم مغزم عملا رفت مرخضی! البته واضح و مبرهن بود، چون صبح ساعت ۴ بیدار شده بودم و تو هواپیما هم پلک رو هم نذاشتم و ایضا بعدش تو اتوبوس. یکی از دوستام یه کتاب بهم داده بود به نام عطر سنبل عطر کاج که داستان زندگی فیروزه نامی در بلاد کفر و در مملکت دشمن شماره یک (دشمن فرضی: امریکا) هست. به جای آمار خواندن تو هواپیما، مجبور شدم همه کتاب را بخوانم!! دلیل نمیخواد دیگه، معلومه که انجام هرکار غیر علمی به کار علمی ارچحیت داره. خلاصه که از دولت سر اختلاف ساعت دو مملکت، صبح ساعت ۵ بیدار شدم و تا قبل رفتن به دانشگاه مشقام را نوشتم و رفتم تحویل دادم.
استای نازنین را هم دیدم (زیاد ذوق نکنین، فردا جلسه هفتگی هست و دوباره از استای نازنین تبدیل میشه به ابله دیوانه). سه بار بهم خوشامد گفت!! وقتی پرسید که خوش گذشت و من جواب دادم خیلی سرد بود با لبخند گفت تو که در هر حال غر میزنی!!! یه دوچرخه نو خریده که از ترس دزیدن گذاشته تو اتاقش! خوردنی هاش را بهش دادم و کلی ذوق کرد. براش گز سوهان آوردم و باهاش شرط کردم که اگه دوست نداشتی برگردون بهم که یه چیزه خوشمزه دیگه بهت بدم! زود باز کرد و خورد و گفت به به ..این از گز خوشمزه تره! زود هم رفت سر اصل مطلب (فکر بد نکن دختر، خودت میدونی کیو میگم!) که خوب حالا که برگشتی میخوای چی کار کنی؟!! منم مثل خنگا گفتم که هنوز فکر نکردم، بهم وقت بده لطفا. گفت نه دیگه، کوانتوم داتها که اومده، زود یه آزمایش کینتیک باهاش راه بنداز و اگه جوابش خوب دراومد یک مقاله توپ ازش درمیاد! با خباثت بهش گفتم که یادت رفته که بهم گفتی من حالا حالاها ازت مقاله نمیخوام؟! گفت آره،‌ گفتم، ولی اگه بتونی در کنی که خیلی خوب میشه! بهم گفت که تقریبا یه ماه دیگه میخواد بره هلند و اگه ویزای منم درست بشه با هم میریم اون دانشگاهه تو هلند که میکروسکوپهاش را امتحان کنیم. چون هیچ ذوقی ازم ندید گفت مسافرت دوست نداری؟ گفتم چرا ولی نه سفر علمی، اگه تفریحی بود بهتر بود!!!! از تعطیلاتش پرسیدم و با کلی شوق و ذوق گفت که خیلی بهش خوش گذشته! فضولانه ازش پرسیدم کار خاصی کردی؟ گفت نه‌، فقط وقتی بعد از یه دوره فشرده تدریس، یه تعطیلات واقعی بهت میدن که مجبور نیستی هیچ کاری کنی خیلی خوش میگذره، تازه خیلی دیر هم گذشت! با تعجب بهش میگم پس خوش نگذشته،‌چون وقتی خوش میگذره زود میگذره نه دیر!! یه کم فکر کرد و گفت راست میگی ولی به من خوش گذشت دیگه!! فکر کنم مهمترین قسمت خوش گذرونی اش این بوده که یه ماه من غرغرو را ندیده

لینک
پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ - هما