دل قوی دار سحر نزديک است |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
اسکناس ۵۰ تومانی!
نمیدونم چرا امروز استرس ندارم! استاد می فرمایند که استرس برای انسان لازم و ضروری هست و با استرس زندگی جذابیت بیشتری داره!! من نمیدونم چطوری راضی شدم که زندگی جذاب و هیجان انگیز و پر از استرس خودم را تو ایران بی خیال بشم و بیام تو این ممکلت بی استرس!!!!!
فکر کنم به جاش فردا تلافی اش در میاد. البته من جوانیهام که دانشجو بودم وقتی امتحان تمام میشد دیگه بهش فکر نمیکردم. فکر کنم فردا از صبح استرسم شروع بشه شایدم امشب شایدم شکر خدا اصلا شروع نشه!! نمیدونم.
اسلایدام حاضر شد و فقط باید تا صبح یه ۱۰۰ دفعه ای تمرین کنم تا کاملا حفظ حفظ بشم، البته اگه حوصله ام سر نره که مطمئن هستم میره! هنوز سر قسمتهای فیزیک لنگی میزنم و یه سری از جملات استاد را حفظ کردم و میخوام بگم ولی اگه یکی بقول خودشون fundamentaly ازم سئوال فیزیکی کنه، کارم تمومه. امروز چینی-افغانی میگه که ۵۰٪ پروژه تو فیزیک هست!گفتم خیلی ممنون، مار از پونه بدش میاد... استاد هم تائید کردن و گفتن که ۷۵٪ هم ایمونولوژی هست!!!!!! منم خنده ام گرفته بود و یاد احمدی نژاد افتادم که در محاسبات ریاضی دست همه رو از پشت بسته
برای آخر اسلایدم تصمیم گرفتم که عکس دانشگاه تهران را بزارم، اینجا همه فکر میکنن که دانشگاه علوم پزشکی و دانشگاه تهران یکی هست و منم کاری بکارشون ندارم و میزارم که فکرشون را بکنن! خلاصه دنبال عکس دانشگاه تهران گشتم و واقعا هیچ چیز بدرد بخور پیدا نکردم. باور نمیکنین خودتون بگردین. همش یا عکس نمازجمعه، یا عکس ایرانیهایی که تو دانشگاه تهران تحصیل کردن والان خارج هستن یا عکس تظاهرات میاد. یاد یه عالم عکس باحالی که از دانشگاه گرفته بودم و همه رو تو کامپیوتر خانه گذاشتم افتادم. حیف! یک دفعه تصمیم گرفتم که یه کار باحال هنری بکنم و عکس اسکناس ۵۰ تومانی حاوی سردر دانشگاه تهران را بذارم آخر اسلایدم!!!
خوب بید؟! حالا فردا براتون تعریف میکنم که چه اتفاقی خواهد افتاد که فکر کنم جالب باشه چون اینا به این چیزا توجه میکنن که عکسی که میذاری منظورت چیه! البته فکر کنم فقط سلمان بفهمه چون ایران بوده و با این اسکناس آشنا هست. حالا بعدا میگم
| لینک | پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
پیش دفاع پر!
جلسه پیش دفاع امروز در حضور استاد و نکبتی و یکی از چینیها برگزار شد. این چینی ها با اینکه استاد میگه آدمهای باهوشی هستن ولی خیلی خنگن! جلسه چهارشنبه ها برای استاد حکم ناموسش را داره و اگه توش شرکت نکنی و یادت بره که واویلا هست. من فکر کنم هفته سوم که اینجا بودم دچار این عمل شنیع شدم و یادم رفته بود و استاد گرامی به موبایلم زنگ زد که من متعجبم که تو کجایی؟! شانس آوردم که کتابخانه بودم و جای دور نرفته بودم. خلاصه که این چینی های خنگ بعد از گذشت دو ماه باز فراموش کردن که باید بیان جلسه و استاد مجبور شد بهشون زنگ بزنه که لطفا تشریف بیارین! یکیشون که هفته پیش خیلی باحال وسط جلسه گذاشت برای خودش رفت بیرون!! استاد یه نگاه نگاهی کرد و به من گفت که کجا رفت؟ گفتم حتما حوصله اش سررفته
. خلاصه استاد دوباره اول جلسه توضیح دادند که لطفا حرمت این جلسات را نگه دارین و وصیت کرد که حتی اگه من مریض شدم، حتی اگه رو تخت بیمارستان بودم، حتی اگه مردم هم لطفا این جلسات را ادامه بدین!!! البته من بهشون گفتم که نمیتونم قول بدم که بعد از مرگ شما بتونم تو این جلسه ها شرکت کنم، چون اولا که خاطره تون نمیذاره
و در ثانی هیچ کس مثل شما نمیتونه حال آدمو بگیره، شما نباشی کی رئیس باشه آخه!! این سیاه بی تربیت هم گفت که هیچ کس به بدجنسی و خباثت تو نیست!
خلاصه تا من خودم را جمع و جور کنم و اسلایدهامو بیارم این سیاه نکبتی شروع کرد به ارائه پروپوزال خودش. ۱۰ تا اسلاید بی رنگ و روی آماده کرده بود و همش رو از رو خوند!! اصلا هم هیچ کدام از نکاتی که استاد گرامی منو بخاطرش خفه کرده بود توش نبود! نه نتایج، نه مقدمه، نه دلیل و اثبات اینکه چرا کار نویی داریم انجام میدیم. من شاخ در آوردم و تا حرفش تمام شد گفتم که ببخشید مگه نباید حتما مرور متون آورده بشه؟ استاد هم گفت به خودش بگو! خانم هم به ناز و عشوه خرکی یه نگاه به استاد کردن و گفتن مگه لازمه؟!! استاد هم در حدود نیم ساعت تمام حرفهایی که به من زده بود و من فکر کردم به خاطر خنگی نمیدونم به این بی تمدن گفت. بعد هم یکی از چینی ها در مورد لزوم اسلاید مقدمه توضیح داد و اینکه چرا تو کارش گرافیک نداره!
بعد از یه ساعت نوبت ما رسید و شروع به حرف زدن (راه رفتن) کردم! یه جاهایی خوب بود، یه جاهایی سیگنال نمیرسید به مغزم و شایدم قسمت ترجمه همزمان مغزم از کار می افتاد و میرفتم تو کما! یه جاهایی هم که زور میزدم و یه چیزی می پروندم. از آنجائیکه نصف شب اسلایدها کامل شده بود، نظم و ترتیب نداشت و مجبور بودم هی عقب جلو بکنم. تمام انیمیشنها هم به هم خورده بود. خلاصه به هر جون کندنی بود تمام شد واستاد فرمودن حدود ۲۵ دقیقه شد!!! حالا قراره که ما فقط ۱۵ دقیقه حرف بزنیم. نکبتی هم فرمودن که خوب بود وفقط چند جا تلفظت غلط بود که فکر کنم لطف کرد چون بیشتر از چند جا بود!!! حالا این وسط چینی میگه که گرافیک اسلایدت عجیب غریبی!! منم که غیرتی! اگه کسی به طراحی من حرف بد بزنه معمولا باید به قتل برسه!!! بهش میگم که اصلا حرفتو قبول ندارم، گرافیکش خیلی قشنگه و امکان نداره که بهش دست بزنم. چون گرافیک اسلایدهام دقیقا موضوع کارم هست یعنی یک آنتی بادی فلورسانس زیر میکروسکوپ کنفوکال. فکر کنم چون نمیدونست چی هست اینو گفت. خلاصه که چینی هنوز زنده است، نگران نباشین! میگه که کنتراست رنگهات درست نیست!! باز من غیرتی شدم و گفتم که ببین من در این زمینه خبره هستم، لطفا در مورد این مسایل نظر نده چون اصلا قبول ندارم! نکبتی سیاه سوخته هم کلی از طرح و گرافیک اسلاید و رنگها تعریف کرد و همش به چینی میگفت که خیلی هم خوبه! استاد هم گفت که قشنگه، نمیدونم این وسط این خنگ چرا به این مسئله ناموسی من گیر داده بود!!
حالا باید بشینم اسلایدها را کم کنم و کامل حفظش کنم، چون استاد گفت که مسلط نیستی و نباید وسطش ساکت بشی!
وسط نظردهی بود که من دچار گشنگی مفرط شدم، آخه ساعت ۶ صبحانه خورده بودم و دیگه ظهر بود! این جور موقعه ها و مخصوصا در مجامع عمومی، شکم بنده صداهای بلند بلند از خودش در میاره که کاملا واضح و قابل شنیدن هست. حالا هی من دل و روده ام رو فشار میدم که ساکت بشه و بزاره استاد حرفشو بزنه ولی فایده نداره. اینا هم که ول کن نبودن و هی کش می دادن. حالا این وسط چینی -افغانی با یه کاکائو اومده تو جلسه و شروع کرد به خوردن. منم عین بچه کوچولو آب دهانم راه افتاده بود، شدیدا!! شروع کردم به گشتن کشوهای میز استاد
!!! استاد میگه که دنبال چیز خاصی میگردی؟ میگم آره، یادم میاد که قبلا اینجا بیسکویت داشتی!!!!!!! خنده اش گرفته بود و گفت ولی الان ندارم. بیچاره چینی هم زود نصف شکلات را داد به من و استاد هم با لبخند میگه گشنت شده؟!!
عصر رفتم تو اتاقش دیدم یه دختر هندی اومده و میگه که منم دوست دارم تو جلسات چهارشنبه های شما شرکت کنم!!! (دختره، همکار چینی-افغانی در امور بیولوژیک هست). استاد هم کلی ذوق از خودش در کرده بود که جلسه اش مشتری پیدا کرده !! منم بهش میگم مگه خودتون جلسه هفتگی ندارین؟ میگه نه! استاد هم این وسط گفت ولی اینجا بعضی ها مثل این (یعنی من) از این جلسات متنفرن!!! جدیدا هم که گشنش میشه و شکلات همکارشو از دستش می قاپه!!
راستی استاد مشاور پروژه ام یه دختر چینی هست که اسمش هایدا هست. امروز کلی باهاش گپ زدم. کلی از حال و روزم تو اینجا و ایران پرسید و خلاصه باهاش رفیق شدم. براش جالب هست که وقتی تو یه مغازه میوه فروشی کار میکرده(!!!) یه همکار ایرانی داشته که اسم اونم هایدا بوده! گفت که رئیسمون اسم من را گذاشته بود هایدا ۱ و اسم اونو هایدا ۲!! بعد از من پرسید که هایدا تو زبان شما چه معنایی داره. هر کی میدونه به من بگه، چون من بهش گفتم که حتما آیدا بوده ولی میگه نه، با H می نوشت پس هایدا بوده. بهش میگم که معنی هایدا تو زبان چینی چی هست. میگه یعنی رسیدن به لب دریا!!!!!!!!!!! میگه که تو چین رسم نیست که حتما از یه سری اسم مرسوم استفاده بشه و پدر و مادرا میتونن نوآوری کنن و هر چرت و پرتی که بنظرشون اومد رو به عنوان اسم بچه شون انتخاب کنن! یاد سرخ پوستها افتادم که مثلا اسم یارو سرخ پوسته تو اون فیلم کوین کاستنر بود : باد در موهایش!! حالا هایدا یعنی چی؟ فارسی هست؟ آیدا هم نمیدونم یعنی چی!!! خیلی خنگ شدم به خدا!
| لینک | چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
روز موعود!
فعلا مثل اینکه گاومون قراره صبح جمعه ساعت ۹:۳۰ بزاد! از تمامی مومنین در روز فرخنده جمعه که کماکان در انتظار فرج بسر میبرند تقاضا میگردد که در لابه لای دعای فرج برای این بنده حقیر هم دعا کنند که دچار هنگ مغزی در هنگام ادای کلمات بیگانه نشوم! 
تورو جون هر کی دوست دارین دعا کنین، بقول آهنگ بنیامین، حالم بده ... حالم بده... حالم بده
دفاع این سیاه سوخته نکبتی رو انداخته دوشنبه ولی مال منو انداخت این هفته، هر چی هم خواهش کردم که بذاره من هفته دیگه دفاع کنم قبول نکرد، گفت تو داری خودتو میکشی، هر چه زودتر خلاص بشی بهتره. البته حق هم داره.
امروز به استادم میگم که دچار عذاب وجدان هستم که اینقدر شما را اذیت میکنم و استرس برای معده ضعیفتون خوب نیست، میگه مسئله ای نیست من برای همین کار حقوق میگیرم!!!!! دکتر بهش دارو داده و گفته اگه یا یه ماه دیگه خوب نشدی بیا آندوسکوپی. بهش هم توصیه کرده که از مصرف چای و قهوه پرهیز کنه! یاد بنفشه عزیزم افتادم، هنوز تو پرهیز هستی یا همه چی میخوری؟
باور کنین که مدل سئوال کردنش اصلا اعصاب و روان منو بهم میزنه! اول از همه که احساس میکنم که مطمئن هستم که جواب سئوالشو نمیدونم !!!! بعد هم مثل خنگها نگاش میکنم و اینقدر حالم بد میشه که نگو. با اینکه هی هم به من دلداری میده که نه تو کارت خوبه چرا نگران هستی ولی فایده نمیکنه. ولی امروز عصر که رفتم پیش سلمان تا بهم روحیه بده کاملا موثر بود!!! نمیدونم مال چی هست؟ فرهنگ شرقی؟! نمیدونم، فقط میدونم که حرفهاش کاملا بهم روحیه داد، چیز خاصی هم نگفت، فقط گفت اصلا نگران نباش، من چند بار ارائه مطالب تو رو دیدم و کاملا خوب بودی، برو و خیالت راحت باشه. اینقدر الکی حالم خوب شد که نگو!!! فکر کنم اگه اینو به استادم بگم دیگه جواب سلام منو هم نمیده
. امروز میگه اگه میخوای به فارسی حرف بزن ولی هیچ کس غیر از سلمان حرفاتو نمی فهمه!! میگم نه، اونم نمی فهمه، فقط خودم میفهمم!
| لینک | سهشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
استاد مريض بيد!
اولش منو ببخشید که اینقدر خورد خورد مینویسم! تقصیر این استادم هست، یه دفعه همه چیزو به من نمیگه که من بیام اینجا بنویسیم، هر دفعه که میرم تو اتاقش یه چیز میگه!
رفتم بهش کتابشا پس بدم، کتابهاشم مثل حرف زدنش پیچیده هست! گفت دیگه نمیخوای اینا رو؟ گفتم نه نسخه فارسی اش را برام فرستادن، هرچند فرقی نمیکنه من باز هم نمیفهمم که انتقال فوریه یعنی چه؟! بعد گفت صبر کن یه سری اسلاید برات بفرستم، اینجوری شاید یه کم بفهممی!! بعد در حال فرستادن اسلایدها گفت که البته باید زود برم خانه، میخواستم بگم که سگهات مهمون دارن مگه ولی روم نشد بگم ! گفتم چرا، بخاطر سگها؟ گفت نه حالم خوب نیست. گفتم ای خدا مرگم بده، چرا؟ (اینا ترجمه تحت اللفظی هست!) گفت که معده ام درد میکنه فکر کنم زخم معده گرفتم. منم با حالت شبیه مامانها بهش گفتم خوب معلومه دیگه، این رژیم علف خواری را بزار کنار، اینم شد زندگی؟؟؟ با تعجب گفت واقعا فکر میکنی مال اینه؟ گفتم خوب معلومه، از ۱۳ سالگی علف خوردی، توقع چی داری؟ اگه خدا میخواست ما علف خوار باشیم دندانهای ما را هم مثل دندانهای علف خوارا میذاشت. انسان همه چیز خوار هست استاد! من اصلا نمی فهمم که چرا استاد اینقدر باهوشه! شما تا حال گوسفند یا گاو باهوش دیدن؟!!! اصلا این جماعت به خنگی معروفن
خلاصه با یه ناز و عشوه ای گفت که باید برم پیش متخصص ببینم چی میگه.
و هیچ چیز سختر از دیدن متخصص تو این مملکت نیست! من فکر کنم که تونی بلر را راحتر میشه دید! اول باید پرستار ببینی، بعد دکتر عمومی ببینی، بعد ایشون با سیستم کامپیوتری خودشون تقاضای دیدار شما را به اطلاع دکتر متخصص برسنون و اگه دکتر متخصص نرفته باشه گل بچینه، در آینده ای نزدیک یا دور شما را به حضور می پذیرند! بهش میگم تو امریکا هم اینجوری هست؟ میگه نه، پول میدی میری دکتر، البته بستگی به نوع بیمه ات هم داره. ولی اینجا چون درمان مجانی هست اینقدر ناز دارن!
بین خودمان باشه یه کم عذاب وجدان گرفتم، آخه امروز این بدبختو دیوانه کردم، هنوز بعد ۶ ماه یه سئوالایی ازش میکردم که میخواست موهاشو بکنه ولی با لبخند جواب منو میداد و میگفت البته اینا رو قبلا هم بهت گفتم! فکر کنم یه عالم اسید معده ترشح کرده و زخم معده اش عود کرده! 
| لینک | سهشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
استاد هم افسرده شد!
چون این خبر خیلی داغ بود گفتم همین امروز بگم براتون!
الان استاد گرامی اعتراف کردن که من هم از ناامیدی و افسردگی تو دارم افسرده میشم!!!
گفت نمیدونم دیگه چی کار کنم که تو از این پروژه خوشت بیاد؟!!
اگه کسی راه حلی بنظرش میرسه بگه که من به استام بگم! آخه این چینی- افغانی در حضور استاد فرمودند که پروژه تو خیلی جالب هست، منم که استاد ضدحال هستم زود بهش گفتم که قابل نداره، مال شما!
البته استاد به یک نکته ظریف دیگه هم اشاره کرد که تقصیر خود دیوانه ام بود! بهش میگم که فکر میکنم که برای یادگیری فیزیک سنم زیاده، برای صدمین بار پرسید که چند سالته و وقتی فهمید گفت که راست میگی فکر کنم پیر شدی!!
بعد هم یک ضرب المثل در این مورد که نفهمیدم چیه فقط تو این مایه ها بود که سگ پیر نمی تونه چیزای جدید یاد بگیره! اگه تو اخبار شنیدن که یک دختر ایرانی در انگلیس استاد امریکایی اش را خفه کرد تعجب نکنین! ولی هنوز بهش نیاز دارم! البته کرم از خود درخت من بود. بیچاره دیگه هر کاری کرد که من به خودم امیدوار بشم موفق نشد و گفت بزار منم تاییدش کنم شاید درست بشه!
| لینک | دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
بعد از چند روز تعطيلی
اول از همه اجازه بدین که آخرین کشفیات خودم را به اطلاع دوستان محترم برسونم!
وجود یک چینی در یک فضای سربسته برای ایجاد مقدار قابل استنشاق بوی چینی کافی نیست ولی وجود دو چینی کافی است!! امروز که اینا جداگانه می اومدن تو اتاق بو نمی دادن ولی وقتی ۲ تاشون با هم اومدن تو بو اومد! این حقیقت محض را تو کدام ژورنال چاپ کنم؟!
امروز به زور اومدم دانشگاه و به این چینی- افغانی میگم که کی میخوای با میکروسکوپ کار کنی؟ امروز؟ میگه امروز که نه، شاید جمعه! به استاد گرامی هم میگم که تاریخ این جلسه کذایی معلوم نشد، میگه نه، تا قبل از اول مه! میگم بعله اینو که هفته پیش هم گفتین! بهش میگم که شماها میخواین منو بکشین! میگه نه نه نه!من نمیخوام!! خنده ام گرفته و میگم منظورم اونایی هستن که میخوان تاریخ را تعیین کنن. حالا تو این اوضاع بی ریخت حال و روز من، بهم میگه تعطیلات خوش گذشت؟!!! باور کنین گردنش جون میده برای خفه کردن! خیلی خوش دسته! فقط دلم برای سگهاش میسوزه که بی پدر میشن!
امروز فهمیدم که این چینی ها وقتی منو نمیبینن دلشون برام تنگ میشه! یکی شون اومده میگه که این چند روز کجا بودی! میگم خانه، درس میخوندم. میگه ولی من اومدم دم خانه ات و صدات کردم جواب ندادی!!!!!! میگم چطوری صدا کردی؟! میگه داد زدم همینی ی ی ی ی ی (بر وزن خمینی بخونین لطفا)!!!!
من خودم را خفه کردم که به این چینی ها بگم تو روخدا اسم منو درست تلفظ کنین ولی فایده نکرد که نکرد، اینم نمونه اش بعد از سعی و تلاش بسیار زیاد. اون دفعه بهش میگم که آخه کی اسم منو اینجوره صدا زده که شما ها یاد گرفتین؟! میگن استاد! میگم اون بدبخت که به اون قشنگی اسم منو صدا میکنه، چرا الکی یه اسم از خودتون در میارین؟!! اون اولها اینقدر از تلفظ فامیلی خودم توسط استاد خندم میگرفت که نگو! بجای غفاری میگفت گفاری، البته این برای اینا که اصولا ق و غ ندارن طبیعی هست ولی برای من غیر طبیعی، تازه هی هم گیر سه پیچ داده بود که مگه تو نمیخوای در آینده پروفسور گفاری بشی؟!!!
منم اصلا نمی تونستم جلوی خنده ام را بگیرم و میگفتم نه، من همین دکتری را هم بگیرم برام بسه! حالا یه اشتباه کردیم که نباید تا آخر عمر تاوان پس بدیم که....
با استاد گرامی یک سری تمرین سئوال و جواب روز موعود دفاع از پروپوزال را کردم و فهمیدم که واقعا بیغ هستم! ایشون تمایل شدیدی به قسمتهای فیزیک و ریاضی (مخصوصا اپتیک) پروپوزال داره که من اصلا از اسلایدهام حذف کرده بودم!!! آخه وقتی پایه و اساسش را نمیدونم چی بگم؟! بهش میگم که من تو فیزیک خنگ هستم، میگه نه، نمره های فیزیکت تو دانشگاه خوب بود که!!! میگم آخه مگه دلیل میشه؟ اولا 12 سال پیش بوده، ثانیا یه چیزی به ما درس دادن و ما هم رفتیم امتحان دادیم ، به این نمیگین فهمیدن که! فکر کنم باید همه رو حفظ کنم، بدبختی اینجاست که کم هم نیست و تازه وقتی چیزی حفظ بشه و یکی ازت سئوال پیچ پیچی کنه دیگه کارت تمومه! بهش میگم که شما هم میخواین سرجلسه ازم سئوال کنین میگه آره شاید بخوام، گفتم لطفا نخواین من اصلا اعصاب سئوالای شما رو ندارم!! یه مشکل جدید هم که باهاش پیدا کردم که هر وقت نگاش میکنم خندم میگیره! اصلا نمی تونم باهاش جدی حرف بزنم مگه اینکه نگاش نکنم! هر دفعه هم که حرف علمی میزنیم من 100 دفعه مثل قلمراد میگم : "هان؟!!"........ بابا یکی برای من هوای آلوده بفرسته، فکر کنم بعلت تمیزی زیاد از حد هوای این مملکت من دچار خنگی مفرط شدم. آخر سر هم که میخواستم از اتاقش بیام بیرون میگه مطمئن باش که تو خنگ نیستی!!!! میخواستم بگم که عمه گرامیتون خنگ هستن!
حالا قرار شده که اگه تا چهارشنبه جلسه دفاع از پروپوزالم نباشه، تو جلسه چهارشنبه من یه تمرین دفاع یا بقول خودمون پیش دفاع کنم. همش احساس میکنم گند میزنم. اون روز بهش میگم که چطوری اعتماد به نفسم را زیاد کنم، هیچ وسیله یا دارویی میشناسی؟ میگه برو Wilkinson ( مغازه مربوط به ابزارآلات مختلف هست) بپرس ببین برای اعتماد به نفس چیزی دارن بهت بدن!! من روحیه میخواممممممممممممممممممممممم
راستی این نکبتی سیاه سوخته هنوز مریضه!
| لینک | دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
چی بگم دیگه!
با عرض پوزش ببخشید از دوستان که چیزی برای نوشتن ندارم!
همش نشستم خانه و درس میخوانم ولی فایده نداره! نمیدونم چرا! امروز صبح خواستم چیزایی که تو این چند روز خواندم را مرور کنم که دچار افسردگی مزمن شدم! به فارسی یادم میاد که چیا خواندم ولی وقتی میخوام به انگلیسی برای خودم هم بگم نمیتونم
آخه این چه بلایی بود سرخودم آوردم! نمیدونم چیکار کنم. اصلا حوصله ندارم بازم اینا رو بخوانم...فکر کنم باید بشینم حفظ کنم ولی اصلا حال و حوصله ندارم. من مامانم رو میخوام!!!!!!!!!!!!
آلفردوو هم بدتر از من خانه نشین شده و همش داره رو پایان نامه اش کار میکنه. اینجا خانه نیست که کتابخانه هست!!! آشپزی هم نمیکنم. دو روز پیش غذا درست کردم و ۳ روز خوردم. تو یخچال هم هیچی برای خوردن ندارم! فقط ماست و رب گوجه فرنگی دارم. حالا کی حوصله خرید رفتن داره. هرچند فردا باید به زور برم دانشگاه. استاد گرامی ایمیل زدن که اگه وقت دارین تشریف بیارین و به این افغانی کمک کن که با میکروسکوپ کار کنه. البته این ترجمه تحت اللفظی بود! راستی مدل حرف زدن این ور آبیها با اونور آبیها زمین تا آسمان فرق دارد. ما تو فارسی عادت نداریم که حرفمون را بطور مستقیم و گویا بگیم و اصولا عاشق پیچوندن و مبهم حرف زدن هستیم تا طرف مقابل با استفاده از هوش خودش بفهمه که ما چی میگیم. (البته برای همین هم هست که حرف همو نمی فهمیم چون همه که مثل من باهوش نیستن
که زود بفهمن). من با یک آنتی بادی کار میکنم که نمیدونم چرا تو کار من aggregate میشه و اعصاب منو خورد میکنه. وقتی که آنتی بادی تمام شد اولش خوشحال شدم که آنتی بادی بعدی را از جای دیگه میخریم که دیگه این مشکل را نداشته باشه. نظر استاد گرامی هم همین بود. ولی سلمان همه رشته هامون را پنبه کرد که اگه از جای دیگه بخری باید تمام آزمایشات را از اول انجام بدی و نمیتونی از نتایج آزمایش قبلی ات استفاده کنی. خلاصه مجبور شدیم همون را سفارش بدیم و بار اولی که باهاش کار کردم دیدم عین عین قبلی مشکل داره. برای استاد گرامی ایمیل زدم که خدا را شکر که این آنتی بادی هم مثل نمونه قبلی هست! استاد جواب دادن که یعنی چی؟ نمی فهمم! یعنی هنوز مشکل داری یا نداری؟!!!!!!!! بعد فهمیدم که با اینا باید راست و پوست کننده حرف زد، هلو هلو برو تو گلو!!
امروز صبح اینقدر هوا جالب بود اینجا، یه مه خیلی خیلی شدید تمام مملکت را برداشته بود بطوریکه خورشید هم از پشت مه میتابید، یعنی هم خورشیدبود و هم نبود. عکس هم گرفتم و بزودی میزارم تو سایتم. جالب بود که بعلت مه هوا سرد بود ولی وقتی مه رفت و خورشید پیروز شد یه هوای گرمه شد که اصلا نمی تونی تو آفتابش بشینی، میسوزونه!
| لینک | یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
بازم درس........
درس میخوانیم، کتاب بده بابا!
باور کنین من تو زندگیم اینقدر درس نخوندم که تو این غربت دارم میخونم! همیشه خدا تو زندگی درسی ام شب امتحان میخواندم و فرداش میرفتم سر جلسه و نمره قابل قبول می آوردم، فقط در مورد بعضی درسها این روش جواب نمیداد که یکی از آنها شیمی دارویی بود که تو دوره لیسانس داشتم و عجب درس نکبتی بود! شب امتحان میان ترم همه فرمولها را خواندم و سر جلسه هیچ کدامشون را نتونستم مثل بچه آدم نقاشی کنم!!! نتیجه هم افتضاح بود. استاد محترم هم که واقعا ازش نفرت دارم بهم گفت که اگه پایان ترم نمرت خوب بشه من اصلا این را تاثیر نمیدم. منم خودم را برای پایان ترم دقیقا خفه کردم، طوری که اگه نصفه شب هم از خواب بیدارم میکردن و میگفتن که فرمول این واکنش چی هست تا آخر براشون می نوشتم! حالا بگذریم از بلایی که سر جلسه امتحان سرم آوردن و منو از سر جلسه کشیدن بیرون که تو اصلا این واحد را نداری و بعد با گریه و زاری من دوباره برم گردوندن سر جلسه، ولی من تمام سئوالات و بدون جا انداختن حتی یه فرمول تا آخرش نوشتم و کلی خوشحال بودم که با وجود شوک روحی وسط جلسه میتونم یک ۲۰ داشته باشم. ولی وقتی نمره را اعلام کردن دیدم که استاد بی شرف دقیقا نمره میان ترم و پایان ترم را جمع کرده و تقسیم بر ۲ کرده بود! ۲۰ را با ۶جمع کرده بود شد ۲۶ تقسیم بر ۲ کرده بود شد ۱۳! شانس آورد که استاد دانشگاه ما نبود وگرنه همون روز به قتل میرسید! آنقدر آدم بیسوادی هم بود که یک بار سر کلاس گفت که آره آقای WHO (با تلفظ هو) همچین موضوعی را اعلام کرده، بچه ها کلی بهم نگاه کردن که این آقا چه اسم عجیب غریبی داره!! بعد کاشف بعمل آمد که ایشون اینقدر بیسواده که نمیدونه که این یه سازمان هست نه یه آقا!!! البته از اون به بعد ما اسم استاد بیسواد را گذاشتم مستر هو 
یادش بخیر، یاد جوانیهام افتادم. از بحث دور شدم، خلاصه اینکه الان خیلی میخونم ولی اصلا احساس باسوادی ندارم. شاید مال بالا رفتن سن باشه، شاید مال خواندن مطالب به انگلیسی باشه که حتی تو عمرم فارسی اینا رو هم نخوندم، شایدم کمبود اومگا ۳ دارم و حافظه ام کم شده
. البته حافظه بدرد نخورم هنوز خیلی خوب کار میکنه و بعضی وقتها استاد آلزایمر بهم میگه که تو واقعا حافظه خوبی داری ولی نمیدونه که این حافظه فقط به درد ثبت اتفاقات روزمره میخوره نه بدرد یادگیری اسامی هزارجور میکروسکوپ مختلف که این دانشمندای بیکار حتی اگه یه پیچ هم به مدل قبلی اش اضافه میکنن اسمشو عوض میکنن و میزارن نسل چهارم و پنجم و الی آخر..
دیشب الفردو (اسم دختر غنایی) رفته بود خانه یکی از دوستای دبیرستانش که اونم تو انگلیس درس میخوانی و مراسم سورپریز کنان تولد ایشون را به جا آورده بود. تا بوق سگ رقصیدن و حرف زدن و خاطره تعریف کرده بودن. صبح که اومده بود خانه هنوز تو حال و هوای اونجا بود و کلی سر منو برد و یه عالم از خاطرات دبیرستانش تعریف کرد. جالبی نکته اینجاست که تقریبا بیشتر همکلاسی هاش تو انگلیس درس میخوانن یا کار میکنن، البته تعجب نداره چون غنا مستعمره انگلیس بوده و الان اینا دارن به انگلیس حال میدن
میگفت که بیشتر پسرهای همکلاسی اش که اون موقعه خیلی زشت بودن الان خوش تیپ شدن!! فکر کنم داره نظرش از مرد عرب لب گور به هموطن جوان بر میگرده چون گفت که الان دلم میخواد درسم که تمام شد برگردم غنا! واقعا جوانی هم مثل بهار میمونه و هیچی اش معلوم نیست!!! من بدبخت از اون روز اول که اومدم تا الان سر حرفم هستم که من نمیخوام برگردم ایران!
استاد سر جلسه ۴ شنبه گیر سه پیچ داده بود که میخوای برای آینده ات چی کار کنی! (از همه پرسید!!) بهش میگم که ما عادت نداریم برای زندگی هفتگی مون برنامه بریزیم چه برسه ۳ سال دیگه! چون ممکنه صبح از خواب بلند شی و ببینی که یه سری قانون و مقررات و افراد جدید اومدن سرکار که کاملا با قبلی ها فرق دارن و ممکنه تو رو از بالا بندازن پایین و یا مثل خیلی ها تو اون مملکت از پایین الکی برسه به خیلی جاها! بعد بهم گفت نه، من میدونم تو میخوای بری پیش دوستت تو امریکا، دنبال کار تو دانشگاه سن خوزه میگردی؟!!!!! با دهان باز نگاش کردم (عین همان ماهی که خودش میگفت) و بهش میگم که اگه از این خوابا میخواین بازم براتون تعریف کنم،خیلی دارم....
برم درس بخونم، دارم ایمونولوژی میخونم، مباحث جالبی هست، برعکس این فیزیک و ریاضی کوفتی که دیوانم کرده ... دیوانم کرده.... دیوانم کرده...
آخ چقدر دلم میخواد یکی لوسم کنه!!! فکر کنم لوسی خونم اومده پایین
| لینک | شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
درس میخوانیم آی درس میخونیم!
امروز با اجازه خودم نشستم خانه تا مثل بچه آدم درس بخونم. هر چی باشه درس خواندن تو خانه خیلی بهتر از درس خواندن تو دانشگاه و تو اون آزمایشگاه بوگندو هست! دیروز که علاوه بر بوی خوش چینی ها که هوای آزمایشگاه را پر کرده بود، چینی حرف زدن این دوتا به مدت بیش از یک ساعت کلافم کرده بود، هرچی هم اه و اوه کردم که بفهمن، نفهمیدن!! بعد استادم میگه چینی ها باهوشن!! منم هنوز یاد نگرفتم که به اینا تذکر بدم، فکر هم نکنم که یاد بگیرم چون خوشم نمی آید. یعنی راستش نمیدونم برخوردشون چطوری خواهد بود و از حالگیری میترسم. پس بهتره که بشینم خانه. به استاد گرامی هم دیروز فرمودم که من تا وقتی این جلسه کذایی دفاع تمام نشه تو آزمایشگاه کار نمیکنم و فقط میخوام درس بخونم. البته فکر کنم بعدا حالم را جا میاره، روم زیاد شده 
حالا خوب شد که خانه موندم، چون یه بسته پستی برام اومد و اگه خانه نبودم مجبور میشدم که فردا بکوبم برم پستخانه و این بسته سنگین را کول کنم و بیارم خانه. شانس آوردم.
پس چیزی برای گفتن ندارم، دختر هندی که خدا را شکر باز رفت شهرش. دیشب دختر غنایی برام تعریف کرد که تقریبا تو این ۴ سالی که اینجا بوده همش با این دختر هندی همخانه بود و چندین بار حسابی با هم دعوا کرده بودن. مخصوصا سر جریان دوست پسر این خانم که حسابی این بدبخت را هم مثل من اذیت کرده بود. بیچاره میگفت که دیروقت خسته و کوفته از سر کار می اومدم خانه و فقط میخواستم بگیرم بخوابم که خانم و آقا تازه عملیات را شروع میکردن اونم با صدای بلند ! گفت منم میرفت محکم میکوبیدم به در اتاقش که ساکت شین، من خسته ام میخوام بخوابم. بهش گفتم که من عمرا نمیتونم همچین حرفی بهش بزنم، گفت نه حتما اینکارو بکن اگه میبینه که اذیت میشی. تازه دوزاریم افتاد که خانم چرا اینقدر تمایل داشت که منم باهاش برم خانه جدیدش! از من مظلوم تر پیدا نکرده بود
راستی اینقدر با این دختره غنایی نقطه مشترک پیدا کردم که اگه سفید بود و منم مرد بودم میگرفتمش
، هردو از هندی و عرب جماعت بدمون میاد. عاشق رانندگی و آشپزی، هر دو احساس میکنیم که بیشتر از مردای مملکتمون سرمون میشه
هر دو تامون از انگلیس خوشمان نمیاد ولی چه میشه کرد سرنوشت اینجور رقم خورده!
| لینک | پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
استاد حال گير!
امروز روز حال گیری بود! فکر کنم استاد گرامی هم مثل بقیه اساتید که وقتی دانشجو بودن مورد حالگیری قرار گرفته بودن، تمایل شدیدی داره که هر چند وقت یه بار حال دانشجوهاش را بگیره! امروز هم نوبت من بدبخت بود، شاید چون این نکبتی نبود چون قبلا چند بار حال این نکبت را گرفته بود ولی با من مهربان بود، نمیدونم امروز چش شده بود! فکر کنم حالگیری خونش اومده بود پایین. شایدم چون دیر اومدم سر جلسه هفتگی!
ما را برد پای تخته، مثل بچه کلاس اولی ها، پرسید که پروپوزالت را توضیح بده، گفتم جان مادرت دست بردار، دیگه حالم از این پروپوزال داره بهم میخوره! گفت خوب باشه، بگو چه کارهایی نوینی میخوای تو این پروپوزال انجام بدی! اوه، فکر کنم تقصیر متلک گفتن من هم باشه که حالم را میگیره! منم گفتم که ولی هنوز فکر نمیکنم که کار جدیدی بخوام انجام بدم! اره، فکر کنم خودشه! لجشو در اوردم!!! خلاصه یه زره اراجیف گفتم و آقا یه دفعه شروع کرد به سئوالات پیچ پیچی که مهارت خاصی در این زمینه داره! فکرشو بکنین که من مثل یه کشتی گیر که حواسش نیست یکدفعه مورد حمله زیر یه خم و سپس دو خم و در نهایت خاک شدن و سپس فن فیتیله پیچ قرار گرفتم!! ( رو هم چند امتیاز از دست دادم؟!) بدبختی من اینه که هروقت ایشون از من سئوال میکنه من کامل هنگ میکنم و نیاز به restart کردن دارم! کلی برام روضه خواند که برای جلسه دفاع از پروپوزالت باید همه اینا را بدانی، لطفا بخون، لطفا آماده باشد!!
منم که هروقت کم میارم بهش میگم من اصلا از این پروپوزال خوشم نمی آید. چون فکر خودم نیست، فکر شماست!! (خودمونیمو هر چی خواستم بهش گفتم!! )
آخر جلسه هم فرمودن که تو چرا اینقدر خودتو زود می بازه وقتی ازت سئوال میکنم؟! گفتم این مشکل را از بچگی داشتم، هروقت یه بزرگتر ازم سئوال میکرد اینجوری میشدم. فکر کنم مشکل کمبود اعتماد به نفس دارم.
این نکبتی سیاه سوخته که خیلی خوشگل بود حالا با جوشهای سیاهش خوشگل تر هم شده بود وسط جلسه اومد تو اتاق، حالا استاد صبح فرمودن که بهش گفتم تا هفته دیگه دانشگاه نیاد! بیچاره چینی ها که از ترس مرده بودن، چون هیچ کدامشون این مرض را نگرفته بودن و میگفتن که اصلا چنین مرضی تو کشورشان نیست (فکر کنم چرت و پرت میگن) استاد گرامی هم گفت که باید از مامانش بپرسه که این مرض را قبلا گرفته یا نه! خلاصه نکبتی میخواست بیاد تو جلسه که استاد بهش گفت برو خانه لطفا!
بعد از جلسه رفتم به استاد میگم که چه کسانی تو جلسه دفاع خواهند بود، میگه من و سلمان و یه دختر چینی که تازه استاد شده و یه یاروی انگلیسی که من اصلا نمی شناسمش. بعد ازش میپرسم که همشون مثل جنابعالی از آدم سئوال می پرسن! آقا کلی خندید و گفت مگه من چطوری سئوال میکنم، گفتم هیچی وقتی ازم سئوال میکنی من هرچه بلدم یادم میره (فکر کنم عاشق شدم ، نه ؟؟؟
) بعد میگه آره همه مثل من هستن، گفتم نه سلمان اصلا مثل شما سئوال نمیکنه!!!گفت پس چطوری سئوال میکنه؟!!! گفتم چطوریش را نمیدونم ولی من اصلا هول نمیشم وقتی اون از من سئوال میکنه! بهش میگم که هیچ لطفی به من نمیکنن چون من انگلیسی زبان نیستم؟! میگه نه! با تو هم مثل یه دانشجوی انگلیسی زبان برخورد میکنن!! گفتم پس بگین من برم خودمو بکشم دیگه!!
اینقدر منو از این جلسه کذایی ترسونده که فکر کنم سرجلسه سکته کنم از ترس. حالا یکی بگه گور باباشون، نشد که نشد جهنم! بر میگردی همین خراب شده!!!!!!!!
نه! من حاضر نیستم قیافه بعضی ها را دوباره ببینم!!! نه؛ عمرا!! باید تحمل کرد
عصری با دوست لیبیایی ام کلی گپ زدم. بنده خدا دچار مشکل بدی شده. استاد راهنماش که مقام خوبی هم تو دانشگاه داره میخواد بره یه دانشگاه دیگه ، چون پول بیشتر بهش میدن. اونم تصمیم گرفته که دانشجوهاش و دستگاهاشو با خودش ببره. ولی از آنجائیکه این بنده خدا جهان سومی هست بهش گفته بهتره که تو همین جا بمونی و من بعنوان استاد راهنمای دومت از دور راهنمایت میکنم!! بیچاره حالش خیلی بد بود، میگفت که با پولی که من به دانشگاه دادم آقا رفته یه دتکتور جدید برای یکی از دستگاههاش خریده، حالا دستگاه را با دتکتور من برده و به من میگه تو همین جا بمون و با اونیکه دستگاهه کار کن، فکر میکنه که من خرم و نمی فهمم!! خلاصه نشسته بود و کلی با استادش کل کل کرده بود که یا من را هم با خودتون می برین اونجا یا من میرم یه دانشگاه دیگه. فکرشو بکن که بعد از ۵ ماه دوباره باید دنبال دانشگاه و استاد راهنما و پروژه بگرده و پولی که به حساب این دانشگاه ریخته بریزه به حساب یه دانشگاه دیگه. فهمیدم که من از این بنده خدا خوشبخترم!
حالا از اونطرف بهارک میگه اگه استاد این دختره بره وضع من بهتر میشه
میگم چرا، میگه آخه اتاقش میرسه به استاد راهنمای من و اتاق استاد راهنمام میرسه به post doc و اتاق اونا میرسه به من!!!
چقدر حرف زدم، برم یه ذره درس بخوانم! راستی این دختر غنایی دیشب تصمیم گرفت که با یه مرد عرب پولدار رو به موت ازدواج کنه!!! منم کلی تشویقش کردم که خیلی کارت درسته 
| لینک | پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
آخرين خبر!!!
الان یه ایمیل از استاد گرامی دریافت شد که نوشته بود این نکبتی، سیاه سوخته، بی تمدن،بی تربیت از تعطیلات ایستر با آبله مرغان برگشته
استاد هم به همه آماده باش داده که مراقب باشین، البته نمی فهمم مگه این نکبتی با این حالش میخواد بیاد دانشگاه که ما باید مراقب باشیم!! دفعه قبل هم که برای تعطیلات ژانویه رفته بود پیش دوستای باباش آنفولانزای افغانی گرفته بود!! فکر کنم اصولا تعطیلات به این نکبتی نمی سازه!
من که این بیماری لعنتی را در سن ۱۸ سالگی گرفتم و هنوز آثار لعنتی اش روی صورتم معلومه. از شانس بد هم این مرض را از کسی گرفتم که علائم بسیار خفیفی داشت و بجاش حال منو جا آورد!! یادم می یاد که هیچ نقطه ای از بدنم نبود که جوشهای آبله مرغان را نداشته باشه، حتی توی گلوم هم پر جوش بود و نمیتونستم غذا بخورم. خلاصه پدری ازم در اومد که نپرس!
| لینک | چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
خبری نيست!
آخرین روز تعطیلات هم در حال سپری شدن است. تعطیلات بدی نبود چون تقریبا همش استراحت بود
. حالا فردا از دماغمون در میاد حتما. ما همیشه چهارشنبه ها جلسه هفتگی داریم که باید هر کی توضیح بده که چه کارهایی کرده و چه مقالاتی خوانده. ۲ هفته پیش سر جلسه هفتگی محترمانه توپیدم به استاد گرامی که برای چی ۵/۳ ساعت پشت سر هم وقت ما رو میگیری؟! خوشبختانه اینجا مملکت آزادی هست و هرکی میتوانه حرف و نظر خودشو بگه و هیچ کس بی ادب نیست که مستقیم یا غیرمستقیم بگه که ساکت شو و حرف نزن! استاد گرامی هم گفت که نظر خاصی برای جلسات داری؟ گفتم آره، جلسه دانشجوهای PhD را از Postdoc جدا کن، یا دو روز جدا بنداز یا صبح و بعدازظهر که اینجوری آدم خسته و مچاله نشه. آخه اصلا کار یکی از این postdoc ها هیچ ربطی به ما نداره و اصلا مربوط به یه پروژه دیگه استاد گرامی هست ولی نمیدونم چرا گیر میده که گوش کن ببین چی میگه! اگه این چینیه به فارسی سلیس هم این اراجیف را برام میگفت نمی فهمیدم چه برسه به انگلیسی لهجه چینی! همش در مورد فیزیک نور و قطبیت نور هست. حالا دوباره بعد از جلسه پرسید که واقعا میخوای که نحوه برگزاری جلسات عوض بشه؟! گفتم بله، خیلی ببخشیدو.. ولی جلساتتون خیلی کسل کننده شده، من که حسابی حوصلم سر میره.
عین کلاه قرمزی کلی ول میخورم و اینور اونور میشم و استاد هم مثل آقای مجری تذکر میده که گوش کن!!!
جریان زندگی دختر غنایی که هم خانه من هست برای خیلی جالب شده. این بنده خدا امسال درسش تمام میشه و لیسانس میگیره. حدود یه ماه پیش رفته بود مصاحبه برای کار و بعد از دو هفته خوشحال و خندان بهم گفت که تو مصاحبه قبول شده و بزودی مشغول کار میشه. ولی از وقتی موضوع را به اطلاع خانوادش رسونده حالش بده!!! بابای گرامی اش که فکر کنم یه چیزی تو مایه های مظفر مظفر زرگنده هست بهش گفته که نمیخوام اونجا کار کنی و اگه خواستی که درست را ادامه بدی، بمون و اگر نخواستی که بر میگردی غنا و شوهر میکنی!!!!!!!! حالا این بابا که یه بابای بیسواد نیست یه آدم تحصیل کرده است که اونجوری که خود دختره تعریف میکنه باباش یکی از معدود باباهای روشن فکر غنایی هست! فکرشو بکنین که مامانش قبل ازدواج با باباش دیپلم هم نداشته ولی الان داره حقوق میخوانه! ولی جالبیه این موضوع برام تصمیم گرفتن خود دختره هست، تقریبا هفته ای سه تا چهار بار نظرش عوض میشه!! یک روز میگه برمیگردم و شوهر میکنم، یه روز دیگه میگه من اصلا نمیخوام شوهر کنم، من اصلا نمیتونم مردای غنایی رو تحمل کنم، یه روز دیگه میگه میخوام فوق لیسانس بخونم، یه روز دیگه میگه اگه فوق بخونم تو غنا نمی تونم کار خوبی پیدا کنم و با لیسانسم کار بهتر پیدا میشه (مملکت به این میگن!!!)، یه روز دیگه میگه پول ندارم باید حتما برم سر کار!!! خلاصه بنده خدا شدیدا قاط زده و نمیدونه که به ساز خودش برقصه یا خانوادش. هر روز هم برای اینکه خلق و خو خودشو عوض کنه دست به آشپزی میزنه!! بهش میگم که ببین اگه قرار بود که با آشپزی حالت خوب بشه تا حالا شده بود! دیگه بیخیال آشپزی بشو
. کلی برام از مراسم عروسی سنتی تو غنا تعریف کرده که یه روز مفصل براتون مینویسم . جالبه
| لینک | سهشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
امروز کار خاصی نکردم. امروز اینجا دوشنبه پاک هست. مسیح جمعه پیش به صلیب کشیده شده بوده و امروز زنده شده و خلاصه همه خوشحالن!!!!!! جالبه که تمام مذاهب تو یه سری چیزا عین هم هستن! امروز شنیدم که یه سری مسیحیای خیلی دو آتیشه تو این روزا حتی خودشان به صلیب میکشن که بفهمن مسیح چی کشیده! یه چیزی تو مایه های قمه زدن!
مذهب را هم مثل سیاست بذاریم کنار!
دیشب این دختر هندی اومده و لج منو در آورده. اولا که موجود خیلی پروسرو صدایی هست . حتی راه رفتنش هم کلی صدا داره! دوما که اینجا هنوز تعطیله و اومدن این خانم فقط یک دلیل داره اونم ملاقات با دوست پسر جوادشون هست! دیشب کلی از من سئوال جواب میکنه که کی اومد، کی رفت، صاحبخانه اومد، چرا در حیاط هنوز خرابه، تو داری چیکار میکنی؟!!! یه عادت مزخرف هم هر دوتاشون دارن که هی از آدم میپرسن که امروز بیرون میری؟ کجا میری؟!!! مگه شماها فضولین آخه!!!!
حالا خانم دیشب بهم میگه که من میخوام خونم را عوض کنم و برم یه جای دیگه. اولش کلی ذوق کردم که آخ جون از شر این راحت میشم. گفتم کی؟ گفت اکتبر!!!!!!!!! بعد میگه که یه خانه بهتر پیدا کردم همین نزدیکها است، میخوام با دوستم زندگی کنم، خانه از اینجا بهتره مخصوصا آشپزخانه اش ( این خانم غیر از گذاشتن غذای آماده در فر و مایکروو هیچ گونه آشپزی دیگه بلد نیست!!!!!!) و کرایه اش کمی از اینجا گرانتره. بعد گیر سه پیچ به من داده که تو هم بیا بریم اونجا!!! دو تا اتاق خالی دیگه داره و من دنبال کسی میگردم که با ما بیاد اونجا... میخوای بهت نشون بدم خانه را!!! گفتم که من که فعلا با صاحبخانه قرارداد دارم، حالا هر وقت تمام شد.. گفت ولی هر وقت خواستی ببینی حتما بهم بگو!! گفتم چشم!
دارم یه ذره کار علمی میکنم! طبق گفته ها و راهنمایی استاد گرامی شروع کردن به مقاله نوشتن! اسم مقاله و اسم افراد و آدرس و اسم فرد مربوطه را نوشتم ولی هرچی منتظر شدم که بقیه اش اتوماتیک وار بیاد رو صفحه مونیتور نیامد!!! هی انگشتام رو روی کیبورد حرکت دادم که ببینم کدام کلید را میزنه ولی هیچ خبری نشد!! ای استاد دروغگو، فکر کنم اولین دروغ زندگیش را به من گفت چون من تا حالا ازش دروغ نشنیده بودم به خدا!!!!!!
حالا دارم رو اسلایدهای جلسه دفاع از پروپوزالم کار میکنم. از بهارک پرسیدم که آیا جلسه وحشتناکی هست گفت نه زیاد وحشتناک نیست یه کم وحشتناک هست! البته به افراد شرکت کننده در جلسه بستگی داره که نمیدونم کیا هستن. اگه سئوال عمیق کنن که حتما غرق میشم
وقتی به مباحث پروپوزالم نگاه میکنم میبینم که هر کدومشون یه دریا هستن و اگه کسی بخواد آدم را بپیچونه خیلی راحت میتونه اینکارو بکنه. امیدورام آدم مریض بینشون نباشه. استادم میگفت که اگه جواب سئوالی را بلد نیستی چرت و پرت جواب نده، بگو نمیدونم! یاد ایران افتادم که محال بود از کسی نمیدونم بشنوی و بازار چرت و پرت جواب دادن بسیار گرم بود! البته استاد گفتن که باید سعی کنی تا انجائیکه میتونی به مباحث مربوط به خودت مسلط باشی، اگه هی بخوای مثل ماهی با دهان باز به طرف سئوال کننده نگاه کنی اصلا خوب نیست! اینقدر خوب ادای ماهی دهان واز رو در آورده بود که کلی خندم گرفته بود 
| لینک | دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
بچه های انگلیسی
اول از همه: ماهی قرمز خوشگل سفره هفت سینم مرد
دیروز حالش بد بود، بصورت عمودی تو آب وایساده بود و هی نفس نفس میزد! (ماهی لوژی هم بلدم!!) بلافاصله آبش را عوض کردم تا شاید اکسیژن بیشتری بهش برسه ولی فرقی نکرد. یهو دیدم تشنج کرده! نمیدونین چه تکون تکون شدیدی تو آب میخورد ، تا حالا این صحنه رو از یک ماهی ندیده بودم! خلاصه رفتم بیرون برای خرید و پیاده روی، وقتی برگشتم دیدم نعشش اومده رو آب! حیف شد تازه داشتم باهاش رفیق میشدم. کلی از اینکه یه موجود جاندار تو اتاقم هست احساس خوب داشتم.
هفته پیش که رفته بودم مرکز شهر خرید یه صحنه جالب دیدم. اینجا بعضی مادرها به بچه هاشون قلاده می بندن! باور کنین راست میگم. عین همینا که به گردن سگها می بندن فقط با این تفاوت که برای بچه ها می بندن به مچ دست بچه و دنبال خودشون میکشن که بچه یهو در نره و نره وسط خیابان و خلاصه تحت کنترل باشه. تو ایستگاه اتوبوس وایساده بودم دیدم که یه مامان گنده انگلیسی که حامله هم بود داشت بچه کوچیکشو با قلاده دنبال خودش میکشید. بچه هم حواسش به موسیقی بود که به مناسبت افتتاح دکوراسیون جدید میدان اصلی شهر، تمام میدان را پر کرده بود. موسیقی و شعرش مخصوص بچه ها بود و اجرای زنده هم داشت. خلاصه بچه بیچاره کله اش یه ور دیگه بود و اصلا متوجه اختلاف سطح پیاده رو و خیابان نشد و یکدفعه وسط خیابان ولو شد! مامانش هم از تکان ناگهانی قلاده فهمید که بچه اش دیگه راه نمیره بلکه رو زمین افتاده!! باور نمیکنین که بچه حتی یه زر، آه، ناله، گریه هم نکرد!!!! هیچی!!! مامانه هم اصلا انگار نه انگار که چیزی شده و فقط قلاده رو کشید و گفت بلند شو!!!! بچه هم بلند شد و به راه رفتن ادامه داد. فکر کنم سه یا چهار سالش بیشتر نبود. من دلم برای بچه غش رفت که اینجوری ولوی زمین شده بود و از عکس العمل مامانش واقعا چهارشاخ شده بودم. همش فکر میکردم اگه این بچه ایرانی بود اینقدر زر میزد که خدا میدونه، مامان ایرانی هم مجبور میشد زمین را بزنه که چرا بچه نازنین منو اذیت کردی
. تفاوت فرهنگی یعنی همین چیزا!
حالا که حرف بچه شد براتون بگم که بچه های اینجا خیلی آزام هستن و من تا حالا تو اتوبوس صدای گریه بچه نشنیدم. مثل بچه آدم میشینن تو کالسکشون و یا پستونک میخورن یا همین جوری آروم نشستن و دور و ورشون را نگاه میکنن. انگلیسی ها هم یا اصلا بچه ندارن یا یه عالم دارن، قد و نیم قد و همشون هم سفید و خوشگلن (شاید چون من بچه سفید دوست دارم در نظر من خیلی خوشگل میان)! یادم می آد اون ماه اول که اینجا بودم یه روز رفته بودم تو یه فروشگاه بزرگ خرید، همینطوری که داشتم میچرخیدم یه پسر بچه خیلی خیلی خیلی خوشگل اومد جلوم. من هاج و واج مونده بودم که این بچه چرا اینقدر خوشگله!! نمیتونین تصور کنین،دوربین هم نداشتم که عکس بگیرم ازش، چشمهای سبز خیلی خیلی خوشرنگ، پوست سفید با لپهای قرمز، لبهای قلوه ای و قرمز، موهای خوشرنگ طلایی تیره، اصلا ترکیب صورتش بی نظیر بود. دستاشم کرده بود تو جیب شلوارش و یه ژست باحالی گرفته بود که نگو ! حالا تصور کنین من داشتم به فارسی و بلند بلند قربون صدقه این بچه میرفتم که بچه شروع کرد با من حرف زدن! من که لهجه بزرگاشون را نمی فهمیدم چه برسی به این جزقلی! فقط فهمیدیم که مامانش رو گم کرده و از من سراغ مامانش را میگرفت!!! حالا من هنوز در حال قربون صدقه رفتن به فارسی بهش میگم که آخ قربونت برم، منم مامانم را گم کردم، منم دنبال مامانم میگردم
بچه یه نگاه نگاهی به من کرد و راهشو کشید و رفت. هنوز بچه به اون خوشگلی ندیدم!
| لینک | دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
۱۹ بدر!!!
صبح با صدای زنگ مادر گرامی از خواب پریدیم! میگه خواب بودی؟ میگم آره!میگه ساعت ۱۱ هست!!!میگم مادر جان اونجا ۱۱ هست اینجا ۵/۸ !!!!
امروز بعد از چندین ماه که هم بخاطر درس و هم بخاطر سرمای هوا روزهای تعطیل رو هم مثل روزهای دیگه خانه می ماندم، رفتم دهات کلیفتون که نزدیک خانه و دانشگاه هست. من روز اولی که وارد این مملکت شدم رفتم یه هتل/خانه که توی همین دهات کلیفتون بود و واقعا جای زیبایی بود. همش سبز سبز سبز و هتل که در حقیقت یک خانه بزرگ با یه عالم اتاق بود مال یک انگلیسی باحال بود که اولین روز زندگی من در این مملکت با صبحانه معروف انگلیسی دستپخت این آقا شروع شد و انصافا هم خیلی چسبید.
خلاصه یه ناهار مختصر مفید که ساندویچ چیزبرگر و سیب زمینی بود آماده کردم و به مقصد دهات گردی راه افتادم. هی رفتیم و هی رفتیم و نمی دونین چه خانه های زیبایی، دهنم وا مونده بود که چه دهات باحالی چه خانه های با صفایی و چه ماشین های شیکی تو خانه این دهاتی ها پارک شده! به آخر دهات که رسیدم همان هتل/خانه که روز اول توش بودم را پیدا کردم و کلی خاطرات روز اولم تو انگلیس برام زنده شد. راه را که ادامه دادم رسیدیم به یه پارک جنگلی که کلی هم جا پارک ماشین براش تهیه دیده بودن ولی همش ۲-۳ تا ماشین توش پارک بود! پارک جنگلی را که ادامه دادم دیدم صدای آب میاد، دیدم به به یه رودخانه باحال وسط این پارک با صفا هست. کلی ذوق کردم و درست از این لحظه احساس شمال بودن بهم دست داد تا موقعه که از پارک اومدم بیرون. جای همگی بسیار بسیار خالی، خیلی خوب بود، هوا عالی، رودخانه زیبا، صدای پرنده ها و تک و توک آدم با دوچرخه و آدم پیاده و یه عالم سگ!!! همه سگ داشتن چه با خانواده چه تک و تنها. بدون رودرواسی اولش ترسیدم چون واقعا جای خلوتی بود و من هنوز نمیدونم که امنیت این مملکت چطوری هست. فقط بهم گفتن که محلی که زندگی میکنی محل خوبی نیست و سعی کن که شبها و مخصوصا شبهای آخر هفته بیرون نباشی چون آدم مست زیاد پیدا میشه. ولی خوب با خودم فکر کردم که آدم خلاف چرا بیاد اینجا ولی خدا وکیلی ته دلم میترسیدم و تا یه سری خانواده میدیدم کلی ذوق میکردم. حدود ۴ ساعتی این ور رودخانه راه رفتم و ناهار را روی یک شاخه کج عظیم درختی که رو آب خم شده بود خوردم. کلی گشتم که یه راهی بطرف اون ور رودخانه پیدا کنم که نشد! ظاهرا اونور رودخانه خیلی هیجان انگیزتر بود. بیشتر آدمها اونور بودن ولی هر چی این رودخانه را بالا و پایین کردم یه پل ناقابل پیدا نکردم و دماغم سوخت. بالای رودخانه که خیلی باحال بود. یه عالم قایق موتوری بزرگ تو آب و کنار رودخانه پارک بود که مثل یکی از فیلمهای لورل و هاردی، مردم برای استراحت کردن روی آب یا اجاره میکنن یا میخرن. جزئیات را نمیدونم. کلی هم عکس گرفتم ٫که گذاشتم تو تو فوتولاگم.
http://homa49.fotopages.com
موقع برگشتن هم بغل پارک جنگلی یه عالم خانه زیبا برای فروش بود که تصمیم گرفتم وقتی پولدار شدم یکیشو بخرم و مامان وبابام رو برای زندگی بیارم اینجا! ( آرزو بر جوانان عیب نیست) بغل این خانه ها هم یه کلیسا قدیمی که قبرستان هم بود پیدا کردم و کلی عکسهای قبرستونی گرفتم ( قابل توجه ماندانا). فقط مشکل این بود که یادم رفته بود آب با خودم ببرم و بعد غذا و کلی پیاده روی و آفتاب عالم تاب از تشنگی داشتم هلاک میشدم. اصلا هم مغازه اونجا نبود. به فکر وا کردن یه دکه با غذاهای ایرانی اونجا افتادم
فکر کنم کارم بگیره اگر پلیس جلومو نگیره!!
راستی در مورد این ملوانهای انگلیسی یه چند تا نکته باحال به ذهنم اومده:
۱) از آنجائیکه اکثر این ملوانها قبل از ترک تهران کلی به به چه چه کردن که ایرانیها خیلی با ما خوب بودن و از اینجا خوشمون اومده و دوست داریم بعدا بعنوان توریست بیایم ایران،پیشنهاد میکنم که برای ترویج صنعت توریسم در ایران بجای صرف هزینه بیخودی برای تبلیغ در زمینه توریسم، نیروهای پاسدار در مرزهای دریایی رو بیشتر کنن که بیخودی و باخودی این نیروهای امریکایی و انگلیسی و هر کشور دیگه را تو اروند رود یا خلیج فارس بگیرن و زندانی کنن و بعد بهشون مهرورزی بدن! بخدا خیلی اثر میکنه!
۲) یکی به این ملوانای دیوانه که گفتن ما در ایران تحت فشار روانی بودیم بگه که بابا جون مردم ایران که شهروند این کشور محسوب میشن و کلی حق آب و گل دارن تو اون مملکت تحت فشار هستن! چه برسه به شماها که هم متجاوز بودین و هم زندانی!!! تازه کلی هم که بهتون گز و پسته دادن، خیلی رو دارن به خدا
۳) از آنجائیکه ملوانهای برگشتی (یه چیزی مثل چک برگشتی هست) میخوان خاطرات خودشون در روزهای زندانی بودن در ایران را به روزنامه ها بفروشن و پولدار میشن مطمئن هستم که بزودی یه عالم قایق گشتی انگلیسی پر از ملوان که دربدر دنبال راهی برای پولدار شدن میگردن، همینطور زرتی میان تو آبهای ایران و میگن توروخدا ما رو دستگیر کنین ما به آبتون تجاورز کردیم!!!!! باور نمیکین؟ شما این انگلیسا را نمی شناسین. فقط پول را میشناسن و دیگر هیچ!! حالا ببینین!
| لینک | یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
بازم یه روز تعطیل دیگه و مشکل همیشگی من با روزای تعطیل که صبح کله سحر پا میشم! البته امروز تقصیر یکی از همسایه ها بود که اینقدر از خودش سروصدا در آورد که از خواب پریدم و نفهمیدم که صدای چی هم هست، شبیه همه چیز بود، مته های که همیشه خدا مشغول کندن اسفالتهای تهران بودن، جاروبرقی خیلی پر سروصدا، ماشین علف زنی.. نمیدونم چی بود.
استاد گرامی ایمیل زدن که تو تعطیلات بشین یک سری اسلاید برای ۱۵ دقیقه حرف زدن برای دفاع از پروپوزالت آماده کن. به خدا استاد ضدحال هست! من فکر میکردم که حالا حالاها مونده، اقلا یک ماه دیگه. البته ازش پرسیدم که حدودا فکر میکنی کی باشه ولی هنوز جواب نداده، فکر کنم با سگاش رفته پیک نیک! 
قبل از تعطیلات بهش میگم که منو راهنمایی کنین که چطوری مقاله بنویسم چون بار اولم هست. توضیحات مفصل ایشان را بشنوید:
یک صفحه Word باز کن و اول از همه عنوان مقاله ات رو بالاش بنویس! گفتم خوب اینو که شما خودتون برام تعیین کردین! گفت آره راست میگی، یادم نبود!! گفتم بعدش، گفت اسامی رو بنویس، خودتو و خودم و سلمان و این افغانیه (خدا منو ببخشه!! ) گفتم: خوب بعدش.. گفت: بعد اسم فردی که مورد خطاب قرار میگیره که خودم هستم . گفتم خوب بعدش... گفت هیچی دیگه صفحه اول را که با اینا پر کردی اتوماتیک وار شروع میکنی به نوشتن بقیه اش!!!!!!!!!!!!! من که مردم از این همه راهنمایی! دوستان گرامی اگه کسی راهنمایی در مورد مباحث دیگه میخواد بگه من از اوستام بپرسم براش. به خدا آخرشه!
آخرین روز کاری را مجبور بودم که تو اتاق استاد کار کنم چون رفتم دیدم یکی از چینیها بساط کامپیوتر را پهن کرده رو میز من و میگه که اینجا کار دارم و تو برو از میز من استفاده کن که تو اتاق استاد هست. خلاصه ما هم رفتیم تو اتاق استاد و گفتم شرمنده باید امروز منو اینجا تحمل کنی. خدایش روز کاری مفیدی بود. چون مثل بچه آدم نشستم و کار کردم. شاید از ترس استاد بود!!! استاد گرامی هم هم اتاقی خوبی هست، نه آه میکشه، نه یهو خنده های وحشتناک میکنه و نه رو صندلی اش میرقصه!! فقط مشکلش اینه که چون همیشه خدا سرما خورده هست دماغشو هی میکشه بالا! منم که حساسسسسسسسسس! ولی یه دفعه شروع کرد به خندیدن البته خیلی ملیح نه مثل اون نکبتی که مثل گوریل میخنده! البته من اصلا برنگشتم که ببینم چرا میخنده ولی خودش توضیح داد که من جملات آنتیکی که دانشجوها تو ورقه های امتحان یا پروپوزال می نویسن را یه جا یادداشت میکنم و چند وقت یکبار میخونمش و خنده ام میگیره چون از نظر انگلیسی خیلی غلط غلوط مینویسن و خنده داره!! منم بلافاصله بهش گفتم که منظورتون مثل انگلیسی نوشتن من تو پروپوزال دیگه! آره؟؟ کلی خندید و گفت نه، اینا انگلیسی هستن!!!!! به خودم امیدوار شدم یه کمی!
به همه پیشنهاد میکنم که این تست را رو همه آقایون امتحان کنین و نتیجه اش را ببینین! وقتی دارن یه کاری میکنن مثلا با کامپیوتر کار میکنن باهاشون حرف بزنین و سئوال بپرسین! یکدفعه قاطی میکنن و نه میتونن با کامپیوتر کار کنن و نه میتونن جواب شما رو بدن!
من اینکارو تو ایران روی اکثر آقایان همکار و در خانواده انجام داده بودم و نتیجه اش هم مثبت بود. پریروز تصمیم گرفتم که روی استاد هم کار کنم تا برای تحقیقاتم نمونه خارجی هم داشته باشم!! نتیجه بی نظیر بود. قاطی پاتی حسابی کرد و گفت یه لحظه ازم سئوال نکن تا اینکارو تمام کنم
منم بلافاصله گفتم اوه این مشکل همه آقایان هست! با تعجب گفت نه، مشکل همه آدمهاست. گفتم نه خانمها از این مشکلات ندارن. میتونن همزمان هم نامه تایپ کنن و هم کلی با تلفن حرف بزنن. با تعجب گفت یعنی تو میتونی اینکارو بکنی؟ گفتم آره! گفت پس بیا بهم کمک کن وقتی کسی می آید تو اتاقم ازم سئوال کنه بهش جواب بده!!! گفتم من به فارسی میتونم اینکارو بکنم نه به انگلیسی!! چون اونجوری باید همزمان ترجمه هم بکنم دیگه خیلی کار میشه!!! ولی بقول معلم کلاس زبانمون خانمها همشون Multifunction هستن. 
| لینک | شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
استراحت کامل!
امروز تقریبا هیچ کار مفیدی نکردم. غیر از خوابیدن زیاد، خوردن باقیمانده غذاهای دیشب، دیدن ۵ قسمت اول سریال باغ مظفر. واقعا دست مهران مدیری درد نکنه اینقدر از ته دل خندیدم که کلی روحیه ام عوض شد. البته من با اعمال شاقه سریال رو می بینم چون سرعت اینترنت دزدی من زیاد نیست و همش با قطع و وصل سریال میبینم ولی بازم یک موی گندیده اش به ۱۰۰ تا سریال مزخرف انگلیسی می ارزه. من فقط یه سریال تو تلویزیون اینجا میبینم که البته امریکایی هست و اسمش بتی زشته هست. ماجرای یه دختر زشت هست که منشی دفتر یه مجله مد میشه و رئیس اصلی شرکت فقط بخاطر اینکه احتمال ارتباط سکسی این دختر با رئیس اسمی شرکت که پسر ایشون هستن صفر خواهد بود این دختره را استخدام میکنه!! ولی دختره یه عالم قابلیت در کار از خودش نشون میده و کلی اعتماد رئیس بزرگ و کوچیک شرکت را جلب میکنه و اصلا یه جورایی این پسره را مدیریت میکنه. خلاصه سریال جالبی هست. وگرنه بقیه سریالهای این تلویزیون پولکی مزخرفه یا شایدم من هنوز کشف نکردم اکثر سریالها مثل تلویزیون خودمون قتل و آدم کشی و پیدا کردن قاتل هست
راستی دیروز استاد دیروز در مورد اینکه آیا احساس میکنی زبان انگلیسی ات بهتر شدی ازم سئوال کرد و منم گفتم که حرف زدنم که نه ولی الان لهجه انگلیسی رو بهتر میفهمم. گفت پس خوشت اومده گفتم نه من اصلا از این لهجه خوشم نمی آید و خیلی خوشبختم که شما امریکایی هستین چون لهجه امریکایی واقعا زیبا و خوش آهنگ و مفهومه (پاچه خواری به حد اعلاء) بعدش استاد یه دفعه شروع کرد به انگلیسی به لهجه انگلیسا صحبت کردن!! کلی خندیدم و گفتم نه لطفا لهجتون را عوض نکنین! باور کنین هنوز استاد گرامی بعضی وقتها وظیفه ترجمه انگلیسی چینی ها به انگلیسی مفهوم برای من را انجام میده! دیشب هم این چینی ها چند مورد ازم سئوال کردن و من نمی فهمیدم بعد استاد ترجمه میکرد که منظورشون اینه!!
هوا هنوز خوبه البته مثل دیروز آقتاب عالم تاب نبود ولی بازم خوب بود. ناهارم را بردم تو حیاط وسط چمنها و تو آفتاب خوردم و کلی کیف کردم. مثل آفتاب ندیده ها
| لینک | شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
مهمانی کوچک خانه من
مهمانی بالاخره به خوبی و خوشی به پایان رسید. البته من هیچ کدام از غذاهامو قبل از گذاشتن سر سفره تست نکرده بودم و اصلا نمیدونستم چی مزه ای دارن و سرسفره فهمیدم که همشون کم نمک هستن! البته فکر کنم برای همشون عادی بود چون وقتی نمکدان هم آوردم هیج کس استفاده نکرد.
طبق گفته های قبلی قرار شد که کشک بادمجان و میرزاقاسمی و لوبیا پلو و املت درست کنم. البته بخاطر گل روی استاد گرامی که گیاه خوار هستن میخواستم که بیشتر غذاها مناسب ایشون باشه تا بقیه! البته چینی ها هم ازم قول گرفته بودن که زیاد وقت نذارم برای همین بی خیال درست کردن هرگونه خورشت شدم. اسفناج هم خریدم که بصورت بورانی بدم به خوردشون. چه کار خوبی هم کردم چون خیلی خوششون اومد. تنها مشکل این بود که من بهشون گفتم ۶ به بعد آمادم ولی آماده نبودم
البته این مشکل را همیشه داشتم که محاسبات زمانی من درست در نمیاد! استاد گرامی هم که قبول دعوت کردن و اومدن و چقدر هم کار خوبی کرد وگرنه مجبور بودم فقط صدای چینی ها را بشنوم که به زبان چینی با هم حرف میزنن! یکی از چینی های دیوانه تنها اومده بود بهش میگم زنت کو؟ میگه یعنی تو زن منو هم دعوت کردی؟!!! گفتم بهش زنگ بزن بیاد بابا معلومه که اونم دعوته! خلاصه که همو را چپاندم تو اتاق و خودم تو آشپزخانه مشغول شدم. یکدفعه یاد عکسهای مسکو افتادم که برای سرگرم کردنشون خوبه. ولی برعکس شد! چون همش مجبور شدم که بیام تو اتاق و توضیح بدم که اینجاهایی که عکس گرفتم کجا هست و اینا کی هستن و الا آخر!! استاد گرامی حدود ۱۱ سال پیش مسکو بوده و خیلی از خاطراتش زنده شد و قرار شد اونم عکساشو پیدا کنه و برام بیاره. ظاهرا ۵/۲ سال تو دانشگاه روسی خوانده بود ولی نفهمیدم که انگیزه اش از این کار داشتن دوست دختر روسی بوده یا نه!!
خلاصه با یک ساعت تاخیر همه چیز را روی میز حاضر کردم با سالاد و ماست خیار و نان باگت خوشمزه ای که تازه کشف کرده بودم و یک سری نان که واقعا به اسم "نان" اینجا فروخته میشه و عین نان تافتون خودمون هست ولی کلفتر و یه سری ادویه بهش اضافه کردن. خودم هم که طبق معمول مواقعی که آشپزی میکنم و اشتهام کور میشه هیچی نمی تونستم بخورم و همه هم منتظر من بودن و دست به غذا نمی زدن و هرچی کلی براشون توضیح دادم که من وقتی آشپزی میکنم اشتهام کور میشه باور نمیکردن. خلاصه مجبور شدم برای خاطر اونا غذا بخورم. همشون به به چه چه کردن ولی کشک بادمجان و بورانی شدیدا مورد توجه قرار گرفت ولی چینی برای املت گفت که این املت درست نیست چون من گوجه فرنگی را توش نمی بینم!! گفته بودم که اینا عادت دارن که گوجه فرنگی قد کله من توش بندازن ولی من رنده کرده بودم و طبیعی بود که نمی تونستن به چشم ببینن! خدا را شکر که آبروی آشپزی من و غذای ایرانی حفظ شد.
سر میز شام کلی از استاد گرامی در مورد زندگی مشترک گذشته اش سئوال کردم و بنده خدا هم با صداقت کامل جواب داد! اینقدر کیف میکنم که اینا دروغ تو وجودشون نیست. برامون تعریف کرد که جریان رفتنش به آلمان این بوده که یه دوست دختر آلمانی تو امریکا داشته و بخاطر اون میره آلمان و اونجا رسما ازدواج میکنن و بعد که میره باربادوس (همون مملکت این همکلاسی نکبتی بی تمدن من) دیگه با هم زندگی نمی کردن و بعد که میاد انگلیس خانمش بهش خبر میده که یه دوست پسر گرفته و حامله هم هست!! خیلی باحاله به خدا! میگه بهش گفتم هنوز میخوام باهات زندگی کنم ولی فکر نکنم بتونم بچه رو بزرگ کنم!!!! اینا دیگه آخر غیرت هستن به خدا. بهش میگم شاید از انگلیس خوشش نمی اومده که اینجا نیامده. خیلی صادقانه گفت که نه فکر کنم دیگه از من خوشش نمی یاد چون رفته یه دوست پسر گرفته! جالبی نکته اینحاست که این خانم هنوز رسما زن ایشون هستن و میگه که هنوز هم با هم تماس تلفنی داریم!!!!! بهش گفتم که اگه یه زن ایرانی این کارو با مرد ایرانی بکنه مرده میکشتش! گفت واقعا؟ گفتم آره خیانت خیلی زشته. گفت ولی بهم گفت که میخواد اینکارو بکنه!!! گفتم دیگه بدتر! بعد پرسید که یعنی اگه بکشه زندان نمیره گفتم چرا میره ولی فکر کنم در مجازاتش تخفیف میدن چون کار زشتی هست. گفت من دلم نمی خواد برم زندان! میخواستم بگم مشکل بی غیرتی یه چیز دیگه هست ولی متاسفانه برای لغت غیرت در انگلیسی معادل پیدا نکردم!!! ازش پرسیدم که فکر میکنم هنوز هم عاشقش هستی یه کمی مکث کرد و گفت خوب آره هنوزم دوستش دارم ولی نه مثل سابق!!! میخواستم بهش بگم تو هم تلافی کن و برو دوست دختر جدید پیدا کن ولی دیگه روم نشد!!! گفتم الان این چینی ها فکر میکن که این دختره پرو و برای استاد نقشه کشیده!! بعد پرسید زن هم میتونه شوهرش را برای اینکار بکشه؟! گفتم آره من اگه شوهرم اینکارو بکنه حتما میکشمش
. حالا بعد از کلی سئوال پیچ شدن یکدفعه از من پرسید تو چی؟ تو زندگیت شکست نداشتی؟!! حالا من هم میخوان هم ضایع نشم که تو این 37 سال هیچ کار خلاف و غیر خلاف انجام ندادم و هم اینکه دروغ خیلی تابلو نگم فقط به این اکتفا کردم که بگم چرا داشتم ولی به شدت مال شما نبود!!!!!!!!!!!!
از تمام دوستان عزیز که بیشتر از من در مورد قوانین جزایی ایران اطلاع دارن خواهشمندم که نظرشون را در مورد اینکه اگه مردی زنش را در ایران به جرم خیانت مشخص و تابلو (هم خودش گفته و هم حامله هست) بکشه چه بلایی سرش می آید به من بگه چون استاد گرامی شدیدا علاقه مند هستن بدونن که مجازاتش چی هست!!! البته فکر کنم که مجازات خانم محترم یه چیزه حسابی باشه!
میترسیدم که غذا کم بیاد چون از هر کدام یه کم درست کردم ولی زیاد هم اومد و هرچی بهشون گفتم باید همش را بخورین گفتن که دیگه جا نداریم. چینی که گفت ایکاش معده بزرگتر داشتم!! خلاصه غذا برای امروز هم مونده. هر چی به دختر غنایی گفتم که تو هم بیا سر میز شام نیامد. استادم گفت چرا نمی یاد خجالت میکشه؟ گفتم نه از شما میترسه چون استاد راهنما هستین!!! اینقدر خندید و گفت فکر نمیکردم که یه روز استاد راهنما بشم و کسی ازم بترسه. واقعا هم این موجود اصلا جذبه استاد راهنمایی نداره. لباس پوشیدنش که کاملا اسپرتی هست. رفتارش هم اینقدر مهربان و مامانی هست که جذبه استادی نداره.
آخر سر هم برای اینکه بحث را عوض کنم از سگهاش پرسیدم. آخه آخر شام گفت که باید زودتر بره گفتم چرا بخاطر سگها، گفت آره الان دیگه از دستم دلخور هستن باید ببرمشون بیرون بگردونمشون. بهش میگم که سگهات روزا چیکار میکن!!!! گفت پارس میکنن، اتاقا رو کثیف میکنن، سطل آشغال رو بهم میریزن، اگه ظرف کثیف تو ظرف شویی باشه همه رو با دندان میگیرن و پرت میکنن رو زمین و میشکنن!!! گفتم پس خیلی کارای مفید انجام میدن!! بعد پرسید که شما تو ایران سگ نگه نمیدارین؟ گفتم ما معتقدیم که سگ نجس هست (unclean) هست گفت واقعا راست میگین!
راستی کار پروپوزال هم به سلامتی و دل خوش تمام شد و بعد از آخرین ویرایش برای سلمان و یک دختر چینی که بعنوان استاد مشاور انتخاب کرده، فرستاد تا نظر بدن. به کوری چشم دشمنان من زودتر از این دختره نکبتی پروپوزال را تمام کردم. استاد گفت تو اول شدی!!
البته نکبتی برای تعطیلات ایستر رفته خانه دوستان باباش تو یه شهر دیگه و فعلا دارن خوش میگذرانن! البته اصلا نمی تونم بفهمم که این آدم خوش گذراندن هم بلد باشه! از بس همش بداخلاق و اخمو و جدی هست و بی تربیت و پرو ( چیزی دیگه ندارم بگم شرمنده!!! )
خدا به داد من برسه، تا یه ماه دیگه باید جلوی هیئت داوران و اساتید خودم از این پروپوزال دفاع کنم. از الان میترسم به خدا! برام دعا کنین لطفا
| لینک | شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
یه روز خوب
اول از همه بگم که من دیروز یه عالم چیز نوشته بودم ولی متاسفانه در اثر تازه وارد بودنم تا اومدم دانلودش کنم اینترنتم قطع شد و همش پرید! اینقدر حالم گرفته شد که نگو
حالا سعی میکنم چیزهای نوشته شده را دوباره به یاد بیارم و بنویسم ولی فکر نکنم خود خودش بشه
آدم چقدر راحت میتونه تو یه مملکتی که استرس محیطی نداره الکی خوشحال باشه! امروز کلی الکی خوش بودم و بیشترش مال هوای خوب امروز بود. امروز تصمیم داشتم که صبح برم دانشگاه و با استاد کار پروپوزال را تمام کنم و بعدش برم خرید برای مهمانی فرداشب. صبح که رفتم دانشگاه دیدم استاد گرامی ایمیل زده که من خانه هستم و ظهر به بعد میام که در مورد پروپوزال صحبت کنیم. مجبور شدم که برنامه را تغییر بدم و صبح برم خرید.
از آنجائیکه آقای پدر لطف کردن و 4 تا بسته گز برای من فرستادن که من نمی دونم باهاشون چیکار کنم، تصمیم گرفتم که به دوستان بذر و بخشش کنم. اولشو دادم به مدیر گروه شیمی که همان خانم عاشق غذاهای ایرانی هم هست. بدبختی اینجاست که ما هنوز هنر بسته بندی تو کشورمون جا نیافته و روی بسته گز عکس گل آفتابگردان گذاشتن! وقتی بهش دادم گفت چیه؟ گفتم مطمئنا گل نیست!! بازم کلی تشکر کرد و گفت که از پدرت هم تشکر کن. قدم بعدی برای پاچه خواری را برای سلمان (استاد راهنمای دوم که عراقی هست) برداشتم. باز آقای پدر لطف کردن و 2 تا بسته زعفران فرستادن و از آنجائیکه زعفرانی که خودم آوردم هنوز کلی اش مونده تصمیم گرفتم که یکی شو بدم به سلمان که میدونه زعفران را چطوری استفاده کنه. تا رفتم تو اتاقش گفت که بیا و بشین و سئوالتو بپرس! گفتم یعنی چی؟ گفت آخه تو هروقت می یای پیش من فقط سئوال داری!! فکر کنم منظورش این بود که چرا نمی یای بشینیم با هم حرف بزنیم! منم گفتم که باشه از این به بعد دیگه سئوال نمیکنم ازتون و تازه الان هم براتون هدیه آوردم. کلی ذوق از خودش در کرد و تشکر.
یه پسر ایرانی اینجا هست که بزرگ شده اینجا هست ولی اینقدر فارسی را خوب حرف میزنه که من اولش باور نمیکردم که بزرگ شده انگلیس باشه. کلی هم عاشق ایران و فرهنگ ایرانی هست و قیافه اشم کاملا ایرانی هست. ظاهرا شاگرد مدیر گروه شیمی هست ولی نمیدونم مشکل چیه که این خانمه هروقت این پسره را میبینه اخم میکنه! خلاصه کلی هم با این پسره تو راهروی گروه حرف زدیم از عید و سربازای انگلیسی و مشکلاتی که پیش خواهد آمد و از فیلم 300 و خیلی چیزای دیگه. هر کی از بغلمون رد میشد یا نگاه نگاه میکرد یا یه چیزی میگفت! مدیر گروه شیمی که مثل این مامان بزرگا که نوه اشون تازه به حرف افتاده و قربون صدقشون میرن گفت: وای ی ی چقدر جالب با هم حرف میزنین!!!!
سلمان هم که رد شد و گفت که داری تمرین زبان فارسی میکنی؟! گفتم آره لازمه ممکنه که فارسی یادم بره! حالا رسام (اسم پسر ایرانی) این وسط گیر داده که فارسی غلطه باید بگه پارسی! اینقدر از این غیرت ایرانی این ایرانی بزرگ شده تو غرب حنده ام گرفته بود.
امروز هوای اینجا خیلی جالب بود. اول صبج که رفتم بیرون هوا شبیه آخرهای پاییز بود ولی عصر که داشتم بر میگشتم هوای اواخر اردیبهشت شده بود!! یه آفتاب باحالی شده بود که اصلا نمیتونستی تو فضای سربسته دوام بیاره و همش میخواستی بزنی بیرون.
بعد از خرید چیزهای مورد نیاز برای لوبیا پلو و کشک بادمجان و میرزا قاسمی و املت(!) برگشتم دانشگاه. اینجا 2 مدل بادمجان داره، یکی اش گنده و خپل و یک جور هم که فقط تو مغازه های هندی پیدا میشه لاغر و کوچیک هست. از هر دو مدل برای پخت استفاده میشود، نتایح بعدا به اطلاع خواهد رسید!
جلسه پروپوزال برون بسیار بسیار برام جالب بود. استاد گرامی یه پرینت از پروپوزال را گذاشت جلوش و شروع کرد لغت به لغت برام اصلاح کردن. ازش پرسیدم خیلی بد نوشتم؟ گفت نه خوبه ولی باید از نظر نوشتار انگلیسی اصلاح بشه. البته طبیعی هست چون من از فارسی به انگلیسی ترجمه کرده بودم! ولی جالبیه ماجرا به قسمتی بود که استاد گرامی قسمتی که تقریبا 80 درصد کپی مقاله خودش بود را اصلاح کرد!!!!!!! وسط کار هم یک کتاب خفن گرامر انگلیسی برداشت که چک کنه که کجا باید از semicolonاستفاده کنه! بعد هم کتاب را داده به من که میخوای بخونی؟! منم از معدود دفعاتی بود که مثل آدم براش توضیح دادم که کجاها باید ازsemicolon استفاده کرد و اونم یه نگاهی بهم کرد و گفت درسته! گفتم پس بلدم دیگه لازم نیست کتاب بخونم!!! بعد هم اصلاحات را داد دستم و گفت که تا فردا فرم مربوطه را هم کامل کن و برام بفرست. اگه خدا بخواد دیگه واقعا پروپوزال نویسی داره تمام میشه.
بعد هم که خبر خوشحال کننده آزاد شدن سربازای انگلیسی را شنیدم و چقدر خندیدم!!!!! هیچی به اندازه قیافه کت شلوار پوشیده این سربازا برام خنده دار نبود. کسی نمیدونه از کجا براشون خریده بودن؟ فکر کنم کت شلوار تیم های ورزشی شرکت کننده در مسابقات آسیایی بود!! هرچند که قراره حرف سیاسی نزنم ولی کاملا واضح و مبرهن است که پشت این جریان یه فکر دیگه ای غیر از احمدی نژاد بوده و از ایشون بعنوان مجری برنامه استفاده شده بود. اخبار اینجا هم به این نکته اشاره داشت و از علی لاریجانی به عنوان مغز پشت این عمل اسم می برد! ولی برای من مسلم شد که کسی بوده که 2 هفته تعطیلات را کاملا رفته بوده مسافرت شایدم از خارج از کشور بوده و سه شنبه برگشته و به احمدی نژاد گفته که یه روز مصاحبه ات را عقب بنداز که یک سناریوی باحال برات دارم. باز هم واضح و مبرهن است که چرا احمدی نژاد را انتخاب کرده بودن تا کمی از خشانت چهره ایشون در غرب کاسته بشه ولی خداوکیلی خیلی کار سختی هست!!
موضوع خنده دار برای انگلیسیا قضیه سخنرانی آقا در باب اینکه چرا یه مادر را به چنین کار سختی وادار میکنن بود!! یک مقام انگلیسی که نمیدونم کی بود تو اخبار گفت که آقای رئیس جمهور مثل اینکه از تفاوت فرهنگ بین ایران و غرب اطلاع ندارن، چون این مسئله سالهاست که در غرب حل شده و اینجا زنها مانند مردها میتوانن در همه امور و کارها مشارکت داشته باشن. باور کنین به زنهای انگلیسی این حرف خیلی برخورده و میگن که ما خیلی سال بود که برای بدست آوردن حق و حقوق مساوی با مردها جنگیدیم تا به اینجا رسیدیم حالا ایشون این وسط چی میگه!! حالا یکی بیاد به این خانمهای محترم انگلیسی توضیح بده که بابا جون تو مملکت ایران این کار تازه داره شروع میشه و خانمهای فعال در این امر دارن توسط حکومت مورد لطف و مرحمت قرار میگیرن!
آخر شب تو اخبار BBC کلی در این مورد مصاحبه گذاشته بود. سفیر سابق انگلیس تو ایران، یه کله گنده امریکایی و یک ایرانی که نوشته بود استاد دانشگاه تهران هست را آورده بود. خیلی صحنه های جالبی داشت. ایرانی که کرواتی هم بود داشت در مورد دستگیر شدن سربازها حرف میزد که مجری گفت اینا رو گروگان گرفتن، وقتی شما میگین دستگیر یعنی اینکه مرتکب جرم شدن! ایرانی هم گفت بله، اینا به آبهای ایران تجاوز کرده بودن. آخ نمیدونین قیافه مجری انگلیسی چطور عوض شد!! خیلی دلش میخواست یارو رو خفه کنه! مثل اینکه چند شب قبل هم توی برنامه خبر اومده بوده و بهش گفت که این مشکل را ما قبلا هم با هم داشتیم حالا بالاخره معلوم میشه که حقیقت چی هست. آخر برنامه هم ایرانی باز یه حرف تعجب آور زد که آره با این کار معلوم هست که ایران میخواد همکاری خودشو با جامعه جهانی و غرب نشان بده و مطمئن هستم که توی برنامه اتمی خودش هم تغییر میده. سفیر سابق انگلیس تو ایران یک نگاه عاقل اندر سفیه به ایرانی کرد!! وقتی هم که مجری برنامه نظر اونو پرسید گفتن که فکر نمیکنیم اینطوری باشه ولی باید منتظر باشیم ببینیم که حرف دوستمون درست در میاد یا نه!
| لینک | جمعه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
یک روز پر از استرس
امروز چه روزی بود!!!
دیشب که نزدیک ساعت ۹ دیگه کاملا ناامید شده بودم که عمرا نمیتونم ۴ تا مبحث را تا فردا آماده کنم. تازه یکیش تمام شده بود ولی تمیز کاری میخواست. اشکم دراومده بود حسابی! هی با خودم فکر کردم چیکار کنم! دلم را زدم به دریا و گفتم که جهنم برای استاد ایمیل میزنم که من نمیرسم تا فردا، چیکار کنم؟!! بعدم زدم به بی خیالی و نشستم آهنگ گوش دادم!!! درست ۱ دقیقه قبل از اینکه اینترنتم قطع بشه ایمیل را چک کردم و دیدم که آقا فرمودن هیچ فرصت اضافه بهت نمیدم سعی کن تا فردا آماده بشی! بعد هم برای دلداری نوشتن که منم آماده نیستم!!! اینقدر لجم در می یاد که همش خودشو با من مقایسه میکنه!!! هی میخوام بهش بگم آخه دیوانه تو زبانت انگلیسی هست، تو استاد هستی! به من چه ربطی داره؟ من اگه موضوع را بخوام در موردش حرف بزنم باید چند بار بخوانم. فکرشو بکنین من همه مطالب را امروز فقط یک بار خوانده بودم.
خلاصه دیشب وحشتناک بود! تا ساعت ۲ بیدار بودم و ۲ بار قهوه غلیظ خوردم که نزدیک بود بالا بیارم. اسلایدها را هم که همه رو از جاهای مختلف کپی و پیست کردم که استاد جلز و ولز کنه. یعد هم خوابیدم همش کابوس دیدیم و صبح ساعت ۵ بیدار شدم و باز خواندم ولی کاملا گیج و خواب بود. صبح ساعت ۸ رفتم دانشگاه. دانشگاه عملا تعطیله و فقط منو و نیروهای خدماتی بودیم!! (به کاملیان سلام برسونین
). اینجا دانشگاه عملا از ساعت ۹ شروع میشه و استاد گوگول منم که ساعت ۱۰ تشریف می یارن! خلاصه نشستم به خوشگل کردن اسلایدها. واقعا اسلایدهام از همه خوشگل تر بود ولی حرف زدن من که محشر بود!!!همشو از روش خواندم . استاد هم فرمودن خوبه چرا میگفتی حاضر نیستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا اینا دیوانن به خدا. البته این نکبتی سیاه سوخته هم از رو میخواند و من شاخ درآورده بودم. چینی ها هم که بدتر از من موقع حرف زدن راه میرن!!! استاد گرامی که همو رو با دستخط نازنینشون روی ترانس پرنسی نوشته بود! فکر کنم نصف شب نوشته بود چون همه خطاش کج و کوله بود. چند تا سئوال از استادم پرسیدیم و هی میگفت تو که آماده هستی!! باور کنین هنوز نمیدونم که اینا چاخان میگن یا اینکه واقعا سیستم کشکه. البته این سمینار به پیشنهاد استاد هست و میخواد که ما را کم کم برای وراجی کردن آماده کنه و من همچین چیزی از سایر اساتید ندیدم که اینقدر دانشجوهاشو زجر بده! البته منم کم نمیذارم و متلک خودمو میگم. هفته پیش که هی بهش غر زده بودم که چرا اینجوری هست و امکانات کمه بهش گفتم که برام خیلی جالبه که شباهتهایی بین کشور اروپایی مثل انگلستان و کشور جهان سوم خودم میبینم!!
آخر جلسه هم یک خبر خوب داد که از یه جایی پول گیرش اومده و میتونه دوباره ما رو یه رستوران مهمون کنه
. منم امروز از دختر آفریقایی پرسیدم که اسم چند تا رستوران خوب ناتینگهام رو بده به استام بدم! آخ جون دوباره مفت خوری افتادیم. 
آقا امروز دوباره وسط آنتراکت بین سمینار اومده میگه که بیا بریم کافه دانشگاه ناهار مجانی بهت بدم (همه گروه بودن!) منم بهش گفتم مرسی من باید اسلایدهای بعدی را درست کنم. گفت حالا وقت داری بیا بریم بهت غذا بدم!
کلافم کرده بود گفتم خیلی ممنون من از غذاهای انگلیسی بدم می یاد. ترجیح میدم غذای خودمو بخورم! شانس آوردم نپرسید که غذا چی آوردی!! چون ژامبون مرغ آورده بودم!!!!!!!!!
خلاصه که سمبل شد و رفت و من بدبخت فقط یک روز استرس داشتم و دیشب هم که خواب نبود زهر مار بود! امروز سر سمینار یک بار عملا رفتم تو خواب و سرم رو گذاشتم رومیز. استاد گرامی هم بدجنسی رو کم نگذاشت و یکدفعه کوبید رو همون میزی که من سرم را گذاشتم بودم و گفت اگه هنوز نخوابیدی این موضوع قابل توجه تو هست!!!!!!!!! 
ولی وقتی تمام شد من بال درآوردم. رفتم کلی با یه دختر لیبیایی که باهاش دوستم ور ور زدم و بهش پیشنهاد دادم که از شوهرش جدا بشه تا دولت لیبی به دوتاشون بورسیه بده وقتی درسشون تمام شد دوباره ازدواج کنن!!! خوب نگفتم؟!!! بعد هم سر به سر استادم گذاشتم ! اینقدر دلم برای سر به سر گذاشتن و کل کل کردن تنگ شده که نگو
من فکر میکردم که فقط چهار روز تعطیلی، نگو که ۵ روزه ! از جمعه تا چهارشنبه!! دانشگاه که حسابی تعطیله فقط کسانیکه با سلول کار میکنن میتونن بیان و کلی نامه نگاری میخواد. به استادم میگم که چیکار کنم این همه تعطیلی رو میگه هیچی بشین خانه مقالتو بنویس!!یکی نیست بگه مرض داری از این آدم سئوال میکنی؟! دختر غنایی هم میخواد بره لندن پیش خاله اش. دیروز ازش پرسیدم که خاله ات جوانه یا مسنه گفت نه پیره و با دوست پسرش زندگی میکنه!!!!!! منم اصلا از دوست پسرش خوشم نمی یاد چون اوا خواهره!!!چه شود! 
میخوام این هفته برای این چینی ها غذا ایرانی درست کنم. کلی ذوق کردن که بهشون گفتم. اول گفتم که جمعه بیاین که من از صبح خانه باشم. با تعجب نگاه کردن که نه ما نمیخوام تو اینقدر اذیت بشی! گفتم اذیت نیست خوب باید وقت گذاشت برای غذای ایرانی! گفتن نه یه املت ایرانی برامون درست کن کافیه!! آخه اون دفعه که رفتم غذای چینی بخورم یه چیزی عین املت ما درست کرده بودن فقط تخم مرغشو زیاد هم نزده بودن و گوجه فرنگی هم اندازه کله من بود! بهشون گفتم که ما یه ورژن دیگه اینو داریم که از این خوشگل تر هست. حالا موندم که چی براشون درست کنم که هم آبروی خودم حفظ بشه و هم آبروی غذای ایرانی!! از پیشنهادات استقبال میشود. ظاهرا بادمجان هم دوست دارن. تو فکر کشک بادمجان هستم ولی میترسم خوششون نیاد. هنوز عکس العمل چینیه وقتی که بهش دوغ دادم یادم نمیره!!!!!!
همچین تکان خورد که انگار برق فشار قوی بهش وصل کردن!! اصلا نمیدونه ماست یعنی چی!
فردا قراره استاد گرامی در مورد نهایی کردن پروپوزال باهامون حرف بزنه. خدا به داد برسه. برای یه قسمت از کارم نیاز به لام و لامل میکروسکوپ خیلی خیلی نازک هست. تو اینترنت گشتم و یه جاییه تو آلمان پیدا کردم که شیشه به ضخامت ۳۰ و ۵۰ میکرون داره! البته گران هم هست. استادم که میگه خیلی باید مواظب باشی چون ممکنه حتی اگه عطسه کنی هم بشکنه! خلاصه اینکه عطسه ممنوع! بهش میگم که حالا حالا وقت دارم چرا الان اینو بخریم؟ میگه نه الان بخریم چون ممکنه سال دیگه پول نداشته باشیم! میخواستم بگم خوب ولخرجی نکن! بلد نیستی بده من پولا رو نگه دارم.
| لینک | چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
سيزده بدر در خانه!
بازم نشد که بشه! یعنی من همچنان در خانه هستم و دارم مقاله میخوانم و اسلاید درست میکنم. سیزده را هم رفتم تو حیاط کوچولوی خانه و سبزه ام را گذاشتم تو باغچه و یک حلزون هم پیدا کردم و گذاشتم بغلش که تنها نباشن! فکر نکنم حالا حالاها پژمرده بشه چون هوای اینجا مرطوبه و جون میده برای علف جماعت! چند فقره هم گره زدم! هم سبزه خودم و هم علفهای انگلیسی مستقر در حیاط را!! عکس هم ازشون گرفتم فقط هنوز بلد نیستم عکس بزارم اینجا. اگه کسی حوصله داره بهم یاد میده.
زنگ زدم خانه و دیدم که هیچکس خانواده گرامی ما را تحویل نگرفته و بنده خدا ها قوقو کنان خانه بودن و اینجوری نحسی ۱۳ منو گرفت! حقیقتش از قبل از عید تا حالا شدیدا دلم برای خانه تنگ شده و هروقت یادش می افتم زر زرم در می آید! (الان هم در اومده!!) فکر کنم تو این مدت تقریبا دو روز یه بار زنگ زدم خانه ولی قبلا هفته ای یک بار بود! خداوند مسببین این جدایی را به اشد مجازات برسونن. آمین
برای اولین بار بعد از هفت سال که از گرفتن فوق لیسانس گرامی میگذره دارم برای خود خودم اسلاید درست میکنم. عرضم به حضورتون که یکی از وظایف مهم کاری من در دوران کار، درست کردن اسلاید برای رئیس بزرگ بود و ایشون چون سخنران خوبی بودن و هستن روی اسلایدی که من درست میکردم و شاید روح ایشون تا شب قبل از سخنرانی هم ازش خبر نداشت ، صحبت میکردن!! همیشه هم سعی میکردم تا آنجائیکه میشه کار زیبا ارائه بدم. الان وضع فرق کرده. این اسلایدا مال خود خودم هست و خودم باید روشون صحبت کنم اونم به انگلیسی!! با توجه به اینکه من اصلا سخنران خوبی نیستم میتونم حال و روز خودم را از الان حدس بزنم
لطفا دعا کنین تا فردا چیزی نمونده و هنوز تمام نشده یعنی هنوز وسطشم! مشکل اینجاست که اینجا برعکس ایران که تقلب امر عادی هست اینکار را خیلی خیلی زشت میدونن! مثلا من یک تیکه از پروپوزالم را از روی مقاله ورداشته بودم و خنگ بازی در آورده بودم که معلوم بود این از اینترنت دزدیده شده! استادم خیلی جدی گفت دیگه اینکارو نکن. گفتم آخه این چیزی که ورداشتم یک حقیقت محض هست. یعنی اگه منم بنویسم همینو مینوسیم چون اسم گروه شیمیایی عناصری بود که در ساخت کوانتوم داتها بود. ولی ایشون فرمودن دیگه اینکارو نکن. حالا کجاست ببینه که من یه عالم شکل ویروس هپاتیت C از اینترنت دزیدم!! امیداورم تصویر جزو این محدودیتها نباشه . فردا معلوم میشه.
اینجا از جمعه به مدت ۴ روز تعطیله به مناسبت عید پاک. ظاهرا انگلیسی ها خیلی مذهبی هستن چون خیلی جدی تعطیل میکنن. نمیدونم بگم که آخ جون تعطیله یا باز هم استاد گرامی برامون خواب جدید میبینه و تعطیلات را زهر مار میکنه. باور کنین الان خیلی وقته که من دیگه اول هفته و آخر هفته ام فرقی نداره. الان که ۴ روزه از خانه تکان نخوردم!!
برم به کارام برسم.. فعلا خداحافظ
| لینک | دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
آخ جون- استاد فردا هم نمی ياد!
تا حالا اینقدر از نیامدن استادم خوشحال نشده بودم!!
استاد رفته آلمان و من فکر میکردم که فردا برمیگرده و کلی عزا گرفته بودم که فردا چطوری جیم فنگ بشم و بتونم هم به کارگاه سه شنبه برسم و هم اینکه یه سیزده ای در کنیم! الان ایمیل زده که من سه شنبه می آم دانشگاه... خیلی ذوق کردم به خدا
اینجا یه زاینده رود داره، البته فکر کنم چند تا زاینده رود داره ولی یکیش تو مسیر اتوبوس هست که مثل زاینده رود کنارش نیمکت داره و منو شدید یاد اصفهان میندازه. اگه بشه که یه کاری میکنم که حتما میخوام بشه با سبزم برم اونجا و سیزده را در کنم. امیدوارم که هوا هم خوب باشه. البته انگار بیشتر ایرانیهای خارج کشور امروز را سیزده بدر کرده بودن و از خونه زدن بیرون. ولی من اولا دوست دارم هر روز را تو روز خودش جشن بگیرم و ثانیا امروز داشتم کارهای نهایی پروپوزالم را میکردم و نتونستم تکان بخورم. حتی غذا هم درست نکردم و غذای دیروز را خوردم.
هر کاری میکنم راضی نمیشم که از ماهی قرمز خوشگلم جدا بشم. اون اول با خودم گفتم که ماهی رو هم مثل سبزه میندازم تو رودخانه ولی الان احساس میکنم نمیتونم. یه جورایی احساس میکنم که یه جاندار تو اتاق من هست، احساس میکنم که تنها نیستم. فعلا که داریم با هم زندگی می کنیم. 
امشب این دختر غنایی برای دوستش تولد گرفته و از صبح تا حالا هزار جور بوی عجیب غریب درآورده. هنوز از غذاهای اینا سر در نمی یارم. همه چیزو رنده و له میکنن! نمیدونم چرا هیچ وظیفه ای رو برای معده اشون نمیذارن به خدا این معده بعضی موقعه ها سنگ رو هم هضم میکنه!!! اینقدر بوی سیر و دیگر چیزای بودار در آورده که من بدبخت مجبور شدم پنجره اتاقم را تو سرما باز کنم. حالا بوش بخوره تو کله من، سرو صداشون امشب منو خواهد کشت. فعلا که ۲ تا شون اومدن و اتاق کوچولوی پذیرایی رو قرق کردن ولی صداشون خیلی صداست به خدا!!مخصوصا آقایونشون صدای خیلی خیلی کلفتی دارن! من از شنیدن صداش هم میترسم خودشو ببینم که وحشت میکنم! همشون هم بزرگ و هیکلی هستن. خلاصه باید از اتاق جم نخورم البته نمیتونم بخورم چون یه عالم کار دارم هنوز.
باز این دختره از موجودی خوراکی من ورداشته! اصلا از اینکار خوشم نمی یاد و از تذکر دادنش هم متنفرم. نمیدونم باید چی کار کنم ! قفل بزنم؟ تقریبا غیر چیزای یخچالی همه چیزو تو اتاق و کمدم قایم کردم. حتما میگین چقدر خسیسی! آره فکر کنم هستم. بابا من روی یک پوند هم حساب میکنم و دوست ندارم بیخودی پول خرج کنم. ولی نمیدونم با این کار این دختره چی کار کنم. قبلا فکر میکردم این بیماری مادرش هست ولی حالا که مادرش رفته فهمیدم که این بیماری خانوادگی هست و از مادر به دختر به ارث میرسه!!!
قابل توجه همگی! به من گفتن که حرفهای سیاسی تو وب لاگت نزن. چون اگه یه روزی زبونم لال مجبور بشی برگردی ممکنه پدر صاحبتو در بیارن. منم اولش عصبانی شدم ولی دیدم که من هنوز بدبختم و نمیدونم که آینده چه خواهد شد. پس فعلا حرف سیاسی ممنوع! ولی این واقعا بی انصافی هست آدم هیچ جای این دنیا بزرگ آزاد نیست که هرچی دلش بخواد بگه؟؟؟ من میخوام برم کره ماه حرف بزنم!!!!!!!
| لینک | دوشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
هوای انگليس!
دیشب تا ساعت ۳ نصفه شب بیدار بودم و توانستم یه چیزایی از خود خودم برای پروپوزال بنویسم! کلی ذوق کردم و برای همین خوابم نمی گرفت.
صبح که بیدار شدم دیدم بعد از چند روز هوای ابری و دلگیر، امروز آفتاب عالم تاب اومده! اینقدر ذوق کردم که رفتم تو حیاط نشستم! تازه دارم میفهمم که چرا همه میگفتن انگلیسها تا آفتاب ببینن لخت و پتی میریزن بیرون! البته هنوز هوا سرده و نمیشه اینجوری اومد بیرون ولی میشه احساسشون رو فهمید. خلاصه دلم براتون بگه که هم خوشحال بودم و هم غصه دار که من باید بشینم خونه و کارم را تمام کنم ولی این هوا جون میده برای پیاده روی. باور میکنین که نیم ساعت نشده که هوا ابری شده و داره بارون می یاد!!! اصلا نمیفهمم اون آفتاب یکدفعه کجا رفت!!
فعلا برم به کارم برسم!
| لینک | شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
ملوانهای انگليسی
این ماجراهای ملوانهای انگلیسی خیلی برام خنده دار شده! از یه طرف میترسم که اگه انگلیسیهای دور و ورم بفهمن که من ایرانی هستم تلافی اش سر من در بیارن و از طرف دیگه خیلی از اینکاری که ایرانیها کردن خوشم اومده! کیف کردم. مخصوصا دیشب که صحنه غذا خوردن این ملوانها را دیدم که مثل گرسنه های بدبخت بیچاره داشتن جلوی دوربین غذا میخوردن خیلی باحال بود. میتونین احساس کنین که انگلیسها دارن جلز و ولز میکنن
فکر کنین انگلیسی که همیشه خودش را سرور عالم و آدم میدونه حالا داره میبینه که هم وطنش داره مثل گرسنه ها و بیچاره ها غذا میخوره!! از صد تا فحش براش بدتره. بلر و این وزیر امور خارجه اکبیری انترش که آتیش گرفتن و مثل این بچه ها که وقتی هیچ کاری از دستشون بر نمیداد و خیلی عصبانی هستن گفتن که به بابامون میگیم بیاد ایران رو بزنه
این نوشته را از سایت بی بی سی فارسی برداشتم، احساسشون رو میشه کامل فهمید.
ایران دارد قدرت نمایی می کند و این نشان می دهد که دولت بریتانیا در موضع ضعف است. وقتی حاکمیت ما مورد تهدید قرار گرفت دولت تاچر عکس العمل نشان داد. از ایرانیان عذرخواهی کنید و بگذارید سربازان ما برگردند و بعد از آن یک حمله نظامی جدی علیه ایران انجام دهید. من مطمئنم که پسرعموهای آمریکایی ما به کمک مان می آیند. پیتر، بریتانیا
فکر کنم همه قبول داریم که این روباه پیر در طول تاریخ پدر صاحب ما رو درآورد و خیلی دوست داشت ما هم مثل هند و پاکستان نوکر حلقه بگوش اینا میشدیم. ولی خدا را شکر که نشد. ولی همیشه و در همه حال دوست دارن به ما زهر چشم نشون بدن. البته این جریان را نمیشه درست قضاوت کرد چون هر دو طرف در دروغ گفتن دست اونکی را از پشت میبندن و واقعا نمیشه فهمید که اینا بالاخره تو آب عراق بودن یا آب ایران. از اون طرف هم که اون عراقیها خنده دار هستن. از روباه میپرسن شاهدت کیه میگه دممم!
اون روزای اول استادم بهم میگفت که برو با هندی ها و پاکستانی ها دوست بشو!! بهش گفتم شرمنده من اصلا از این جماعت خوشم نمی یاد! گفت چرا؟ فرهنگتون که خیلی شبیه هم هست!!!گفتم لطفا برین دوباره تاریخ رو مطالعه کنین چون من هیچ شباهتی بین خودمون و اینا نمی بینم. اصلا موجودات غیر قابل تحملی هستن و متاسفانه تو این مملکت زیاد هستن!!
البته امیدوارم که آخر ماجرا به خیر تمام بشه و واقعا نمیدونم خیر تو این قضیه یعنی چی!چون احساس میکنم هیچ کدام نمیخوان کوتاه بیان. فقط خدا به خیر بگذرانه. من که اینجا کارم شده همش خواندن اخبار. الان حدود ۱۲-۱۳ روزه که حتی تو شهر هم نرفتم و فقط تو راه خانه دانشگاه کار میکنم. تو دانشگاه هم سعی میکنم تو جاهایی که دانشجوها جمع هستن وارد نشم. البته رو پیشونی من ننوشتن ایرانی ولی خب میترسم دیگه!!!
استاد گرامی رفتن آلمان و تا سه شنبه هفته دیگه که یک کارگاه خفن برای هپاتیت C برامون گذاشته پیداش نمیشه. امروز دیدم یه شکلات خوشگل گذاشته رو میزم. نمیدونم چرا از safety دانشگاه نترسیده و یک ماده خوراکی گذاشته رو میز آزمایشگاه! خیلی شجاع شده. این شکلات به پاس حمالی دو روز پیش بوده. البته فکر کنم که چون دیروز نرفتم از دستم عصبانی باشه اما خوشبختانه آلزایمرش باعث میشه که یادش بره!!
برام دعا کنین.. هم نوشتن پروپوزال جدید که من اسمشو گذاشتم جنگ ستارگان- آخرین نسخه و هم تهیه ۴ سری اسلاید برای کارگاه روز سه شنبه! خدا کمک کنه
| لینک | جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
من خانه هستم!
امروز و فردا را تعطیل کردم و نشستم تو خانه که کار پروپوزال را تمام کنم. اگه خدا بخواد و بنده های خدا بذارن! از صبح استاد گرامی ۲ بار زنگ زده که برم براش حمالی کنم منم جواب تلفنشو ندادم! خدا نکنه با آدم کار داشته باشه، مثل بقیه رئیسا آدم را خفه میکنه ولی من که ازش چیزی میخوام آلزایمرش گل میکنه!! الان دو روزه که براش حمالی کردم دیگه بسه! انگار داره بچه خر میکنه.. ایمیل زده که بیا بهم کمک کن بجاش ناهار مجانی بهت میدیم!!! شانس آورد که ایمیل زده بود و اگه حضوری بهم گفته بود همچین میشستمش که موهای فرفری بلندش حالا حالاها خشک نشه!!! مردک ابله فکر میکنه که من گشنه آشغال غذاهای انگلیسی هستم! حالا خوبه که دیروز بهش گفتم که من هر روز ترجیح میدم برم خانه غذا بخورم چون غذای گرم خودم را به ساندویچ و غذای ۲ پوندی سلف ترجیح میدم. مگه دیوانه ام ۲ پوند هر روز پول غذا بدم!!من با کمتر از این میتوانم تا ۲ روز غذای خوشمزه ایرانی بخورم.
دیشب برای استادم یه ایمیل شکوایه فرستادم که من ترجیح میدم که هروقت کار آزمایشگاهی نداشته باشم یا خانه بمونم یا برم کتابخانه و اصلا نمیخوام تو آزمایشگاهی که شما برای ما درست کردین تمام روز کاری ام را صرف کنم. تصور کنین که آزمایشگاه ما یه اتاق بزرگ بدون پنجره و تهویه هست که قبلا بعنوان اتاق تاریک عکاسی ازش استفاده میشده و الان آزمایشگاه استاد من شده و توش یه میکروسکوپ فلورسانس گذاشته که برنامه کامپیوتری اش را هم خودش نوشته و دست کم هفته ای یه بار این برنامه قفل میکنه! تو این آزمایشگاه ۳ تا کامپیوتر هست و ما ۴ نفر هستیم! ۲ تا چینی، من و همکلاسی سیاه سوخته بی تمدن من! یک کامپیوتر که رو میز این نکبتی هست که من حتی حاضر نیستم طرف میزش برم و دو تا کامپیوتر دیگه روی میز میکروسکوپ هست که هر وقت بخوای باهاشون کار کنی گردن درد میگیری!چون نه میز و نه صندلی اش مناسب کار طولانی مدت با کامپیوتر نیست. حتما میتونین تصور کنین که وجود حتی یک چینی در یک اتاق در بسته بدون تهویه برای چند ساعت چه هوایی را درست میکنه حالا چه برسه به ۲ تا چینی!!! خلاصه براش نوشتم که این اتاق بیشتر شبیه زندان انفرادی هست نه آزمایشگاه حتی بدتر! چون جدیدا مقررات گذاشتن که حتما باید با روپوش بشینی تو آزمایشگاه و هیچی نخوری و هیچی ننوشی! حتی علائم مربوط به خوردن و آشامیدن هم نباید رو میزت باشه!!! دیروز یه بسته بیسکویت تو یه کیسه پلاستیک مال من روی میز بود که استاد گرامی فرمودن لطفا از روی میز برش دار!! منم یه چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم باور کن من نمی تونم بیسکویت را با کیسه پلاستیک بخورم!!!
حالا آقا توقع داره که من ۸ ساعت کاری در روز را تو همچین اتاقی بمونم. حتی تحمل این دختره نکبتی برای یک ساعت هم کار سختی هست.. فکرشو بکن نشستی داری عمیق فکر میکنی یک دفعه یه آه عمیق میکشه که من فکر میکنم الان از غصه میمیره!! جدیدا هم گوشی میزاری تو گوشش و با صدای بلند بلند آهنگ گوش میده و بعضی وقتها هیکل گنده اش رو به نشانه رقصیدن رو صندلی به حرکت در میاره!! چند بار بهش چپ چپ نگاه کردم دیدم فایده نداره اصلا حالیش نیست ولی یه دفعه که خیلی کلافه بودم بلند بلند بهش گفتم :هوووشششششش! اثر کرد و صداش رو کم کرد. فهمیدم که زبان مادری اش چیزی غیر از انگلیسی هست!!!
خلاصه آقا امروز جواب ایمیل منو داده که آره منم قبول دارم که این آزمایشگاه شرایط ایده آل نداره و من دارم سعی میکنم که بهتر بشه ولی نمی دونم کی!!! گفت که از قسمت IT دانشگاه خواسته که بهش کامپیوتر بدن تا بده به این چینی ها ولی تحویلش نگرفتن و فعلا خبری نیست!!! آخر ایمیلش هم نوشته که سروکار داشتن با کسانیکه آدم را تحویل نمیگیرن کار راحتی نیست!!! یاد رئیس بزرگ افتادم که در این گونه مواقع با چند فقره داد و فریاد طرف را مجبور میکرد که زود به حرفش گوش کنه و دستور را انجام بده! مشکل استاد من اینه که زیادی مهربان و مامانی هست و انگار این ور دنیا هم این گونه رفتارها راه به جایی نمی بره. یادم می یاد که ماههای اولی که اینجا بودم مجبور بودم پای یه کامپیوتر با مونیتور قراضه بشینیم که هر چند دقیقه باید میکوبیدم تو سرش تا تصویر درست نشان بده!!!! یه روز مدیر گروه شیمی که همان خانم عاشق غذاهای ایرانی هست اومده بود تو اتاق و دید که من چطوری دارم با کامپیوتر کار میکنم و تعجب کرد. گفت بلند شو بریم مرکز کامپویتر دانشگاه! با هم رفتیم اونجا و بهشون گفت که این خانم با مونیتورش مشکل داره لطفا همین الان مشکلشو حل کنین. همچین جدی و محکم باهاشون حرف زد که در عرض نیم ساعت مشکلل ۲ ماهه من حل شد!! در حالیکه ۱۰ دفعه به استاد گرامی در مورد امکان تعویض مونیتور صحبت کرده بودم. فهمیدم که قدرت برش اصولا چیز خوبی هست و هر کسی نداره. البته استاد من یک ساله که استاد این دانشگاه شده و هنوز همه حتی اسمش رو هم نمیدونن!
دیشب داشتم مسابقات قهرمانی شنای جهان را تماشا میکردم. یه دفعه متوجه جیغ و داد گزارشکر برنامه شدم که داشت میگفت که آره این شناگر رکورد جهان را در شنای زنان شکست.. لیلا وزیری از آمریکا!!!! بلافاصله جیغ منم دراومد!!! دوباره یه ایرانی دیگه با یه پرچم دیگه افتخار آفرید!!! باز رفتم تو کمای احساسی و دلم برای ایران و ایرانی آتیش گرفت. داشتم فکر میکردم که اگر خانم لیلا وزیری ۲۰ ساله ایران بود عمرا به همچین جایی نمیرسید و صد البته خیلی دیگه از ایرانیهای که اینور آب موفقیتشون گل میکنه... افسوس و افسوس و افسوس
هوای اینجا دو روزه که ابری ومزخرف هست. فقط همان یه روزی که من تو خیابان بال بال میزدم آفتاب بود ولی تمام شد! ولی برام جالبه که این ۶ ماهه که من اینجا هستم اصلا باران حسابی ندیدم یعنی اون تصوری که همه از انگلیس دارن که خیلی باران داره اصلا درست در نیامده. خیلی از روزا ابری هست ولی باران زیاد نیست. شاید اینم مال گرم شدن زمین هست!!
| لینک | پنجشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
همان اتفاقات روزمره!!
امروز جلسه هفتگی مون سه ساعت و نیم طول کشید! حالم داشت بهم میخورد دیگه.. بهش گفتم لطفا این جلسه ّهفتگی را به دو جلسه تبدیل کن چون واقعا بودن تو جلسه چند ساعته تو یه اتاق که ۲ تا چینی بودار توش هستن خیلی سخته!!! تازه یه بار هم پنجره رو کامل باز کردم که هوا عوض بشه. استادم میگفت میخوای بریم دوش بگیریم؟!!خندم گرفته بود و میخواستم بگم تو که هر روز اینجا دوش میگیری یه کاری بکن این چینی ها یا دوش بگیرین یا اینکه چیزای بودار کمتر بخورن! خدا منو ببخشه ولی وقتی این چینی ها تو اتاق هستن اتاق بوی علوفه مونده میده!! منم که حساسسسسسسسسسسس!!
دیشب تا ساعت دو نصف شب بیدار بودم و درس میخوندم.. خسته شدم به خدا! من تو عمرم این همه درس نخوندم که اینجا میخونم ولی اصلا احساس نمیکنم که سوادم بیشتر شده احساس میکنم که تو دریای عمیق افتادم و دارم شنای قورباغه یا شنا سگی میرم! متوجه منظورم که هستین؟! تو جلسه امروز هم قسمتی از سناریوی جنگ ستارگان شماره نمیدونم چند را برای استاد و بقیه توضیح دادم و هی الکی میگفتم که آره این کارو میخوام بکنم حتما میشه .. فلان کارو میکنم ... حتما میشه...خدا به دادم برسه.. من قوه تخیل خیلی خوبی دارم ولی وقتی پای عمل پیش می یاد خیلی سوتی میدم!
امروز تو جلسه این سیاه سوخته نکبتی داشت حرف میزد و من که اصلا حوصله دیدن ریخت نکبتشو ندارم داشتم مقالم رو میخواندم.. استاد فرمودن گوش بده این کار رو تو هم باید انجام بدی (منظور موضوع پروژه این نکبتی بود!) من بهش گفتم دستت درد نکنه دیگه یه دفعه بگو من قراره ۵ سال اینجا بمونم و PhD بگیرم!!!! بعد از چند دقیقه گیر داد به چینی که گوش کن این نکبتی چی میگه!!!منم زدم زیر خنده و گفتم اینجا همه چیز زورکی هست!!ما به زور باید به حرف کسی گوش بدیم!!!!
چند روز پیش تو یه جلسه با استادم داشتم با خودم انگلیسی حرف میزدم یه دفعه استام گفت چی کار داری میکنی؟!گفتم دارم بلند بلند فکر میکنم! خندید و گفت خیلی خوبه که داری انگلیسی فکر میکنی! گفتم آره بعضی وقتها با خودم حتی تو خونه هم انگلیسی حرف میزنم تازه این که چیزی نیست من چند شب پیش تو خواب هم داشتم انگلیسی حرف میزدم!! کلی ذوق کرد که خیلی خوبه.. داری پیشرفت میکنی.. گفتم نه اصلا هم خوب نبود. گفت چرا.. گفتم آخه وقتی از خواب بلند شدم یک سردرد مزخرفی داشتم که نگو!!!!!!!!
این اوستای شلخته من چند روه که باز سرما خورده!معمولا ۲ هفته یه بار سرما میخوره چون هر روز با دوچرخه می آید دانشگاه و میره دوش میگره و با موهای خیس میشینه تو اتاق سرد.. آخه دانشگاه تقریبا نیمه تعطیله و همه گونه امکانات رفاهی از قبیل گرمایش و بوفه تعطیله .. ظاهرا دانشگاه فقط لیسانس و فوق لیسانس رو دانشجو میدونه و دانشجوی دکتری را که کلی هم پول به جیب دانشگاه میرسونه را دانشجو نمیدونه! خلاصه تو این اتاقای سرد راحت میشه سرما خورد. حالا سرما که خورده فین فینش هم راه افتاده و اینجا هم هیچ چیزی طبیعی تر از فین کردن تو جمع نیست! اصلا فکر میکنم هر کی فینش می یاد میره یه جایی که چند تا آدم هستن رو پیدا میکنه و بعد فین میکنه! خلاصه استاد گرام شدیدا دچار مشکلاتی دماغی شده بود و میخواست اتاق رو به مقصد دستشویی برای فین کردن ترک کنه که بهش گفتم نرو بابا دستمال رو میزه! یه لبخند ملیحی زد و گفت تو از کجا فهمیدی که من دستمال میخوام!!!! خندیدم و گفتم آخه من خیلی باهوشم!!!! میخواستم بگم این که چیزی نیست میخوای بهت بگم که امروز جورابت چه رنگی هست و با دیروز فرق داره یانه!!!!!!!!!
راستی چند وقت پیش تونستم استادم رو یه کمه عصبانی کنم! همچین چشم غره ای به من رفت که تا حالا ازش ندیده بودم و فهمیدم که من توانایی عجیبی در دیوانه کردن رئیس جماعت دارم!!!!!! داشتیم با استاد و یکی از چینی ها در مورد پروژه خودم حرف میزدیم .. اوستام به چینی گفت که من بهترین انتخاب رو کردم که اینو (یعنی منو) برای این پروژه انتخاب کردم اصلا نمی تونستم بهتر از این پیدا کنم. من یه نگاهی بهش کردم و گفتم چرا همچین فکری میکنی؟ از من بهترم میتونستی پیدا کنی حتما خوب نگشتی!!!! دوباره گفت نه نمی تونستم.. گفتم چرا میتونستی!!! یک چشم غره ای رفت که من دیگه ساکت شدم ولی کلی تو دلم خندیدم و از قدرت خودم خوشم اومد!!
| لینک | چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
بالاخره بهار اومد!
هیپ هیپ هوراااا بالاخره بهار به سرزمین غریب انگلیسی ها هم رسید. امروز مثل بچه ها تو خیابان و چمن دانشگاه دویدم و کلی از اینکه هوا بهار شده ذوق کردم. چمن دانشگاه را که در حقیقت زمین بیسبال دانشگاه هست را داشتن میزدن و کلی بوی علف تازه در شده بود! 
امروز دختر غنایی که هم خانه من هست گفت که میخواد بره سینما و فیلم 300 رو ببینه! بهش گفتم که ببین من دو برابر پول بلیط سینما رو بهت میدم ولی نرو این فیلم رو ببین به جاش برو فیلم مستر بین ببین یا هر کار دیگه ای که دوست داری بکنی! گفت که مستر بین مسخره است و دوست ندارم. گفتم مستر بین عین خود انگلیسها هست!!
امروز همکار چینی ام میگه که مواظب خودت باش چون ایران سربازای انگلیسی رو گرفته ممکنه انگلیسی ها هم بیاد تو رو گروگان بگیرن!!! کلی به فکر کوتولش خندیدم و گفتم من که مثل شما تابلو معلوم نیست که کجایی هستم پس کاری به کار من ندارن. در ضصن انگلیسا اصلا اخبار نمیخوندن اصولا اینجا کسی کاری به کار سیاست نداره همه فکر درس و زندگی هستن.
آخ چه بوی کشک بادمجانی در آوردم! دلم داره غش میره البته اصلا نمیدونم چه مزه ای هست اگه خوب بشه فردا برای پاچه خواری برای مدیر گروه شیمی میبرم. چند روز پیش آدرس مغازه ایرانی رو میخواست که خودش بره برای خودش شیرینی و خرما بخره. گفتم این حرفا چیه هروقت خواستی به خودم بگو. آخ یاد اون روزی می افتم که من باید جلوی سران این دانشگاه از پروپوزال خودم دفاع کنم و نمیدونم اگه سئوال پیچوندنی ازم بپرسم من چه غلطی بکنم. همین الان که اوستای مهربان و خندان من ازم سئوال میکنه قفل مرکزی میکنم چه برسه به سئوال پرسیدن این غریبه ها!
آخرین خبر در مورد پروپوزالم اینه که قرار شد یه چیز جدید بهش اضافه کنم. کلی خودم رو آخر هفته خفه کردم و 20 تا مقاله خوندم که چه نوآوری از خودم نشان بدم و خلاصه به فکر Antibody Microarray افتادم. دوشنبه با کلی شوق و ذوق رفتم که به استاد بگم گفتش که خوب چرا میخوای اینکارو بکنی گفتم خوب جدید هست دیگه ..هیچ دیوانه ای قبلا اینکارو با میکروسکوپ کونفوکال نکرده. بعد یک سطل آب یخ ریخت روم که فکر میکنم علت این بوده که این میکروسکوپ برای این مدل کاربردی نداره! دیگه اشکم دراومده بود گفتم من دیگه پی اچ دی نمی خوام به من MPhil بدین برم.. من خسته شدم.. من دیگه مغزم کار نمیکنه ...من هنگ کردم!! کلی خندید و گفت که نه هنگ برای آدم خوب نیست یعنی دار زدن..گفتم میدونم یعنی چی ولی من مثل کامپیوتر هنگ کردم. بعد قرار شد برم دنبال دستگاه مورد نیاز اینکار. تو سایتها را گشتم.. یک شرکت که بعد از تولید این دستگاه ورشکست شده بود! یکی دیگه قیمت نداشت.. یکی دیگه زده بود 15000 دلار! به استاد که گفتم کلش سوت کشید که خیلی گرونه گفتم بله میدونم پس من چی کار کنم؟ یه نگاهی به مقاله که پیدا کرده بودم کرد و گفت خوب بیا خودت این دستگاه رو بساز!!! باور کنین میخواستم درجا خفش کنم! بهش میگم ببخشیدو این کار خودش یه پی اچ دی میشه.. گفت نه بعضی مواقع یه دانشجو پی اچ دی نیاز پیدا میکنه که خودش یه سری وسیله برای خودش بسازه!! خلاصه گاومون زاییده اونم چند قلو! باید دستگاه پرینتر برای کار خودم بسازم و بعد ببینم که میشه چند تا اسلاید میکروسکوپ رو روی هم بذارم و تو هر کدام 100 تا آنتی بادی نقطه گذاری کنم!!! کی میره این همه راهو؟؟؟ دعا یادتون نره لطفا!
وای این کشک بادمجان چقدر خوشمزه شده! جاتون خالی فقط حیف که نان درست و حسابی ندارم. رفتم نان ساندویچی خریدم ولی شیرین شیرینه!!! به خدا اینا دیوانن!
امروز استادمون ازمون کاری اجباری کشید. قراره 5شنبه یه سری بچه نابغه دوره راهنمایی بیان دانشگاه و براشون مسابقه آزمایشگاه شیمی برگزار کنن. چون تکنسین اینکار مریض بود از ما کمک گرفت. البته پرسید که برای حقوق چی میخواین؟ شراب یا شکلات!! گفتم غیر از این دو انتخاب چیز دیگه ندارین؟ گفت نه آخه دانشگاه فقط این دوتا را قراره برای کارمندای درگیر این مسابقه بخره!
امروز یه کلاس آموزشی برای ENDNOTE هم رفتم. اینجا همه چیزش با مملکت ما فرق داره! کسی که درس میداد زیاد سواد نداشت و اکثر جواباش به سئوالای دانشجوها نمیدونم بود و اگه شما میدونین به من بگین!!!!! با خودم فکر کردم که تو ایران اگه کسی ندونه هم یه سری اراجیف پشت سر هم میکنه و عمرا نمیگه نمیدونم که سوادش بره زیر سئوال ولی اینجا خیلی ها میگن نمیدونیم کسی هم ازشون ایراد نمیگره!
اینجا ساعت رو کشیدن جلو .. یه ساعت.. آخه اینجا احمدی نژاد ندارن که قدش نرسه! بلر که قد بلنده و میتونه اینکارو بکنه.. من از روی لپ تابم فهمیدم که ساعت رفته جلو.. بهارک میگه اینجا تابستان تا ساعت 10 شب هوا روشنه! آخ جون خیلی دلم میخواست چنین چیزی رو ببینم. راستی خوب شد که کنسرت ستار رو نرفتم..بهارک گفت که خواهرش رفته بوده و آخر کنسرت طبق معمول همه کنسرتهای ایرانی دعوا شده بوده!! پای پلیس هم کشیده شده بوده! این ایرانی ها اینجا آبرو واسه آدم نمیزارن!
فردا باز جلسه هفتگی داریم. چی کار کردی؟ چرا کردی؟ چیکار نکردی؟ چرا نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟ پدر آدمو در میاره..منم که 2 هفته هست که هیج کاری نکردم!!!!!!!!! حالا باید بگم چرا نکردم!! بجاش این دختر هندی روبروی اتاق من حسابی مشغول بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی به خدا من آنتی بادی فلورسنت نداشتم وگرنه حتما یه کاری میکردم!!
| لینک | چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
دیروز بالاخره بعد از چندین جلسه صحبت با استاد گرامی در مورد پروپوزال فهمیدم که ایشون منظورشون چی هست. ایشون اولا میخواد که من هم پروژه ایشون که در حقیقت پروژه اتحادیه اروپا و چیزیه که بابتش به من پول میدن را انجام بدن و هم اینکه از خودم یه چیزیایی به این پروژه اضافه کنم و انجام بدم. با این شرایط فکر کنم باید خودکشی علمی کنم. چون پروژه سه ساله است و من سه سال حقوق و در حقیقت خرج زندگی دارم و اگه بخوام بیشتر بمونم که دیگه پول ندارم! پس باید اینقدر خرکاری کنم یا بتونم هم پروزه استاد و هم پروژه مغز خودم را سه ساله تمام کنم. کی میره این همه راهو؟؟؟؟؟؟؟
به استاد گرامی فرمودم که من نمی خوام جایزه نوبل بگیرم چون یه خانم ایرانی دیگه که خدا عمرش بده این وظیفه محوله را به انجام رسانده. استاد گرامی فرمودند که ولی من میخوام نوبل بگیرم گفتم خوب بگیر آرزو بر جوانان عیب نیست! ازش پرسیدم حالا برای چی نوبل میخوای؟ میخوای مشهور بشی؟ خندید و گفت نه میخوام پولدار بشم!! گفتم خوب پولو برای چی میخوای چون پول به درد دانشمند زیاد نمیخوره... باز فکری کرد و گفت خوب.. اگه پولدار بشم ....یه دوچرخه نو میخرم!!!!!! از خنده مرده بودم و گفتم چه مدلی میخری؟! مرسدس بنز!!
باید تا دوشنبه پروپوزال جدید خودم را که شامل افکار جدید خودم هم میشه به ایشون ارائه بدم و طبق معمول این چند ماه، آخر هفته بی آخر هفته !!همش درس و درس و درس!!
هوا هنوز اینجا سرده، ابری، بارانی و دلگیر.. نه بوی بهاری.. نه دل خوشی!!
دیروز تونستم یه راهی برای ندیدن قیافه نکبتی این همکلاسی ام پیدا کنم.. یکی از چینی هایی که تو گروه ما هست و میزش تو اتاق استاد هست ابراز تمایل کرد که صبحها از میز من استفاده کنه چون داره روی میکروسکوپی که تو آزمایشگاه هست کار میکنه و نیاز داره که بساطش هم همونجا باشه. منم کلی ذوق کردم و گفتم چرا فقط صبحها؟؟؟ همش مال خودت منم میرم تو اتاق استاد جای تو! یه کمی فکر کرد و آخرش قبول کرد. اولش خیلی ذوق کردم ولی عصری که میخواستم برم سر جاش بشینم و مقاله بخونم استاد فرمودن که با یکی جلسه داره و من تا یک نیم ساعتی نیام تو اتاق!!! بعد از نیم ساعت که شد یه ساعت وقتی برگشتم تو اتاق بهش گفتم که من اصولا تو زندگیم جای مشخص برای کار کردن نداشتم.. فقط سال آخری که تو دانشگاه کار میکردم یه نصف اتاق و میز و کامپیوتر داشتم وگرنه قبل از آن بی جا و مکان بودم و دو سال و نیم تو اتاق رئیسم کار میکردم!!
| لینک | شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
تو فقط باید درس بخونی!
امروز باز اشتباه چند روز قبل رو تکرار کردم و از استاد گرامی برای راهنمایی در مورد پروپوزال نظر خواستم و بعدش مثل سگ پشیمون شدم! وقتی یه چیزی برام توضیح بده بجای اینکه سئوالم جواب داده بشه ۱۰ تا سئوال دیگه برام پیش می یاد! همیشه وقتی از اتاقش میایم بیرون حالم بدتر میشه و خدا را شکر که قیافه ام تابلو تابلو هست! چون راحت میفهمه که جوابی به سئوال من نداده.
با یکی از همکارای چینی گروه که بچه مهربونی هست و فقط خیلی شبیه کارگرای افغانی هست داشتم درددل میکردم که همه چیز خیلی سخته من همش باید فیزیک و ریاضی بخونم که نه دوست دارم و نه پیش زمینه اش رو دارم. بخدا من ۱۰ سال هم بیشتره که معادلات دیفرانسیل گذراندم، الان که جزوه اونو نگاه میکنم تعجب میکنم که من چطوری این چیزا رو خوندم!! بعد فهمیدم که این یارو واقعا کارگر افغانی هست! بهم گفت که ببین اینا به تو پول میدن که تو تمام وقت براشون کار کنی پس باید درس بخونی چون کار تو الان درس خوندن هست! هیچ کار دیگه ای نباید بکنی!!! گفتم خیلی از توصیه تون ممنون!!!
این دختر غنایی که با من هم خانه هست خانه رو شبیه کاروانسرا کرده! مادر گرامیشون که یه هفته است که اینجاست و بسی باعث تعجب هست که چطوری یک مامان میتونه اینقدر شلخته و کثیف باشه!! اعصاب و روان برای من نذاشتن، روم هم نمیشه چیزی بهش بگم آخه دختره خیلی بچه مهربونی هست. دیروز که یکی دیگه رو هم شب آورده بود خانه نمیدونم دختر خاله بود.. دختر عمه بود.. صبح من بدبخت تو صف دستشویی داشتم خودمو خیس میکردم!!سه تاشون حمام گرفتن تازه مادر و دختر با هم رفتن حمام!!!!!!!!! از آشپزخانه که نگین که عین بازار شام شده همه چیز هر جا دلشون بخواد میذارن وقتی هم که میخوان غذا درست کنن که غوغا میشه .. امروز هم که فریزر رو بهم ریخته و چند تا دونه گوشت و مرغ من بدبخت رو انداخته ته ته فریزر. منم به روش خودم بدجنسی میکنم! وقتی غذا میخواد درست کنه و هیچ گاز خالی برای من نمی زارن منم شروع میکنم به جارو کردن آشپزخانه تا هر چی گردو خاک و اشغال هست بره رو غذاشون بشینه!
امروز هم دوباره سر غذا خوردن که وسط اتاق پذیرایی بود دوباره جارو کردن را انجام دادم!! یه کار دیگه هم که میکنه اینه که آب میوه های منو میخوره!! منم مجبور شدم همه رو تو اتاقم قایم کنم و از خیر خوردن آب میوه خنک بگذرم!
رئیس گروه شیمی این دانشگاه یک خانم انگلیسی هست که تو آکسفورد درس خوانده، آکسفورد مثل دانشگاه شریف خودمون هست!! یعنی طرف خیلی بچه خرخون و مخ بوده. از شانس خوب من این خانم عاشق غذاهای ایرانی و خرما هست.. البته الان کاری کردم که اصولا عاشق ایران و تمدن و فرهنگمون شده! براش از نوروز و هفت سین تعریف کردم و عکس هفت سین خودمو براش فرستادم. اینقدر ذوق کرده بود که نگو. یه مقدار هم شیرینی مخصوص عید براش بردم که دیگه پاچه خواری را به حد اعلا برسونم! امروز اینقدر بهم چسبید که تا رفتم تو اتاقش گفت : Happy New Year . تا حالا دو فقره غذا هم براش درست کردم.. لوبیا پلو و خورشت کدو بادمجان. یک بار هم به نیت اون ته چین درست کردم که افتضاح شد و مجبور شدم خودم بخورم!
| لینک | جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |
جلسه پتنت با هدف پولدار شدن من در سال جدید برگزار شد! به استادم در مورد معنی و مفهوم سالی که نکوست از بهارش پیداست صحبت کردم و از اینکه برام ۲ تا جلسه خفن گذاشته بود تشکر کردم. فرمود که اگه ضرب المثلی که گفته درست باشه با این حساب در سال جدیدت تو پولدار میشی!! کلی خندیدم و بهش گفتم که من فکر نمیکنم هیچ وقت تو زندگیم پولدار بشم چون هیچ وقت دنبال پول نبودم.
یه یارویی که درس و مشق امروزشو خوب نخونده بود اومده بود و در مورد پتنت و اینکه چی کار باید بکنیم و چی کار نکنیم صحبت کرد. از آنجائیکه برای ایران و ایرانی این چیزایی که مربوط به حق مالکیت ذهنی میشه معنی و مفهوم خاصی نداره منم زیاد تحویلش نگرفتم.. فقط فهمیدم که اگه بخوایم این کارو پتنت کنیم باید بی خیال مقاله در یکسال اول بشیم! پس این استاد آلزایمر من چرا همش به من میگه مقاله بنویس!!!
جلسه دوم را با شیرینی خانگی ایرانی که نمیدونم مال کدام خانه بود سمبل کردم! همشون به به چه چه کردن و خوردن مشغول شدن، تازه شیرینی اش زیاد هم مالی نبود ولی خوب دیگه با چیزایی که اینجا هست فرق داره و مهم همین هست! قرار یک workshop در زمینه هپاتیت C در آینده نزدیک گذاشته شد. قراره که همه در مورد موضوعات مختلف وابسته به این بیماری یک روز کامل کاری سخنرانی کنیم. خدا به داد برسه!
هوای اینجا خیلی سرده عین زمستان شده اصلا انگار نه انگار که بهار اومده!!بابا یکی به این انگلیسیها بگی که بهار اومده... از بس خنگن نمی فهمن! ببینین سایت یاهوی انگلیس چی نوشته :
Spring arrives in UK with a shiver
بیچاره من!
| لینک | چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦ - هما |

