دل قوی دار سحر نزديک است |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
لندن ۲
مامان بنده خدا را از ۵۰ تا پله به زور بردم بالا و همش میگفتم که به خدا شرمنده ام ولی این بیشرف قبلا بهم نگفته بود که اینجوری هست وگرنه من اینجا را نمیگرفتم. اول بسم الله هم همه پول را ازم گرفت و راه برگشتی نبود. محله ای که بودیم پر از هتل بود و همش هم شبیه هم!!! خانه های ۳-۴ طبقه عین عین هم بغل هم! محله اش تو مایه های مسافرخانه های جنوب شهر تهران بود
چه میکنم من!! تقصیر من نبود، بخاطر ارزونی اش و نزدیکی به محلهای گردش انتخاب کردم. مامانم تا رسید به اتاق کاملا اطراق کرد! بهش میگم مامان جان، ما اومدیم اینجا که بگردیم نه اینکه بشینیم خانه، وگرنه اینقدر پول خرج نمیکردم و تو همان دهات خودم میشستیم دیگه! میگه نه، الان تو لندن نشستیم، کافیه، لازم نیست بریم بگردیم. همین جوری هم میتونم بگم که اومدم لندن!!
تو لندن یه عالم آدم نقشه بدست میبینی که دارن اسم خیابانها را تو نقشه پیدا میکنن و بعضی هاشون هم واقعا هیچی انگلیسی بلد نیستن! یه کوله گنده رو دوش دارن و برای خودشون میگردن. اصلا برای این مدل زندگی کردن تربیت نشدیم!!! ولی فکر کنم کیف خاص خودش را داره.
بالاخره به آرزوی دیرین چلوکباب ایرانی خوردن رسیدم
قبلا یک رستوران نسبتا ارزون تو لندن را پیدا کردم که نزدیک محل هتل بود. مامان بیچاره را کلی پیدا بردم اونجا و خدا را شکر که هر دوتاشون و خودم از غذاش خوشمون اومد. موقع برگشتن از رستوران تو یه خیابان بزرگ لندن، چند تا رستوران دیگه ایرانی و مغازه ایرانی دیدم که روش بزرگ نوشته بود: آلبالوی ایران رسید!!! من اینجا تو مغازه ها آلبالو ندیدم البته درختش نزدیک محل خرید محلمون هست و یه بار چند تایی از درخت چیدم. ظاهرا انگلیسی ها یا نمیدونن آلبالو چیه یا دوست ندارن!
روز آخر را هم چمدان به دست سوار اتوبوس مخصوص توریست ها شدیم که تقریبا تو بیشتر محلهای گردشی لندن ایستگاه داشت و توضیح هم میدادن که اینجا کجاست و تاریخچه اش چیه. از اون اتوبوسهای دو طبقه که طبقه دومش سقف نداره و میتونی کلی کیف کنی. البته هوا سرد بود و گاهی هم باران میامد. البته بخاطر مادر گرامی اصلا نتونستیم هیچ موزه ای را ببینم و فقط از دمش رد میشدیم. استاد میگه موزه بریتانیا را دیدی؟ میگم نه. میگه یعنی چی؟؟؟ لندن رفتی و موزه ندیدی؟؟؟ گفتم بخاطر مادرم نمیشد. گفت خوب براش ویلچر میگرفتی! یه چشم غره بهش رفتم و گفتم خوشم نمیاد. بعد میگه که تو این موزه خیلی چیزا از ایران هست. میگم آره، میدونم، انگلیسی ها دزدیدن دیگه
. روی رودخانه تایمز هم کشتی سواری کردیم و البته پدرم در اومد! من بدبخت بیماری حرکت دارم و جاهایی مثل کشتی و قطار و حتی ماشین اگه خیلی پیچ بزنه حالم بد میشه ولی از همشون بدتر کشتی هست. یک ساعت و نیم تو کشتی بودیم و من بدبخت که یک ساعتش همش مراقب بودم که شکوفه نزنم!!!!! راهنمای تور که تو کشتی بود یه انگلیسی دو آتیشه بود که اینقدر از خودشون و شهر لندن تعریف میکرد که حال منو بهم زد.
خانواده گرامی شنبه شب میرن. خیلی خیلی زود گذشت. ولی بین خودمون باشه که تو این مدت هیچ کار مفید علمی نکردم. فقط شبهای جلسه تا نصف شب بیدار میموندم که دیگه سر جلسات سوتی ندم وگرنه از مطالعه و آزمایشگاه و نوشتن مقاله خبری نیست. استاد گرامی هم مهربان هست و ظاهرا شرایطم را درک میکنه چون چیزی بهم نمیگه. هفته دیگه که همشون میرن اسپانیا و من و این چینی-افغانی میمونیم چون اون توی این پروژه نیست.
| لینک | پنجشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٦ - هما |
لندن ۱
این اولین نوشتار من با اینترنت خودم هست که دزدی نیست
. امروز بالاخره از شرکت مربوطه برای اینترنت و تلفن اومد. یه پسر خل و چل انگلیسی با لهجه غلیظ ناتینگهامی بود که من خیلی سعی میکردم که بفهمم چی میگه! کلی زوایای و سوراخ سنبه های خانه را گشت که بتونه یه ارتباط برای اتاق من پیدا کنه. چون خانه الان مال من و خانواده هست فکر کرد که من صاحبخانه هستم! گفت تلفن را تو اتاق مهمانخانه میذارم!! گفتم نه بابا، من فقط صاحب یک اتاق اینجا هستم و یه ماه دیگه بقیه میان و من نمیخوام اونا از تلفن من استفاده کنن. بعد از یک ربع سرکشی میگه که من برای کارهای کوتاه مدت در حدود نیم ساعت اومدم و این کار حداقل ۲ ساعت زمان میبره! فعلا تلفن را برای آشپزخانه وصل میکنم و سر فرصت میام درست میکنم ولی اینترنت را الان راه میندازم. بعد یک سی دی نصب بهم داد و گفت کاراش را انجام بده و رفت. اومدم نصب کنم دیدم که پیغام خطا میده و زیرش نوشته که باید زنگ بزنی شرکت. زنگ زدن به شرکت دقیقه ای ۶ پنی! چی بگم از انواع ترفندهای این ممکلت برای گرفتن پول زور!!! خلاصه زنگ زدم و از شانس گند من یه دختر هندی با لهجه مزخرفش پشت خط بود. اول فکر کردم که نوار هست
چون بطور یکنواخت یه سری جملات را در مورد نرخ تلفنی که بهش زنگ زدم میگفت! بهش گفتم که مشکلم چیه و گفت آدرست چیه!!! خلاصه آدرس گفتم و بعد گفت که باید چک کنم و بهت زنگ بزنم. بعد ۵ دقیقه زنگ زد و حدود یکربع پای تلفن و کامپیوتر سعی کرد مشکل منو حل کنه. ولی یک قسمتهایی فکر کنم از شدت خنگی و زبان نفهمی من میخواست منو خفه کنه
. یک قسمت که باید ۲۰ ثانیه صبر میکردم یکدفعه گفت که خوب روزت را چطور گذروندی؟!!!!! اول فکر کردم اشتباه شنیدم، ازش پرسیدم که من؟؟ گفت اره، امروز چطور بود؟ حالا من یاد این افتادم که صبح به زور از صدای تلق و تلوق مامانم تو آشپزخانه از خواب بیدار شدم و دیدم سرگیجه دارم و دوباره ولو شدم و تا ۱۱ منگ منگ بودم و دانشگاه هم نرفتم و بعد هم که منتظر شازده بودم که بیاد تلفن را نصب کنه و .... بهش گفتم بدک نبود! گفت اصلا نگران نباش، مشکلت به راحتی حل میشه! خلاصه که مشکل حل شد و من الان صاحب اینترنت و تلفن مستقل شدم. ماهی ۲۰ پوند ناقابل جدا از هزینه مکالمات تلفن.
از لندن بگم که واقعا شهر هست!! از بس تو دهات زندگی کردم وقتی میام شهر احساس زندگی بهم دست میده. واقعا ما ها که تو زندگی تو شهر بزرگ عادت کردیم یه جورایی معتادش هستیم. ترافیک، یک عالم آدم تو خیابان، همه چیزایی که ازش فرار کرده بودم! ولی یه جورایی دلم براش تنگ شده بود و وقتی یه عالم ماشین و آدم دیدم با یه ذوقی به خانواده گفتم به این میگن شهر
. البته اینجا آلودگی هوایی و صوتی نداره ولی آلودگی زبانی داره!!! اینقدر جالب بود. امکان نداشت که تو خیابان راه بری و آدمهای دور ورت فقط انگلیسی حرف بزنن. چند بار هم پروژه شناسایی ایرانی ها از روی قیافه را انجام دادم و طبق معمول موفق بودم. هوای لندن هم که مزخرف بود. نصف روز اول آفتابی، روز دوم ابری و بعد بارانی و روز سوم بارانی و بعد ابری.
یک سوئیت اجاره کرده بودم و ازشون خواسته بودم که طبقه اول بهم بدن چون هیچی به اندازه پله مامان منو اذیت نمیکنه. پسره که صاحب اونجا بود گفت فقط یک سوئیت تو زیرزمین و یکی تو طبقه آخر داره که سه تخته هست! زیرزمین که زیر زمین بود! مجبور شدم که طبقه آخر را بگیرم که دقیقا ۵۰ تا پله داشت اونم چه پله هایی! اصلا راهروش خیلی جالب بود. فقط یک نفر میتونست ازش رد بشه، اینقدر باریک بود. تازه راه فرار برای موقع آنش سوزی هم همین راهروی باریک بود! فکر کنم آتیش گرفتن از له شدن زیر دست و پا بهتر باشه!
ادامه دارد.........
| لینک | سهشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
ایران دموکراته!
دو هفته است که جلسات نکبت چهارشنبه افتاده به پنجشنبه. این هفته هیچ انرژی و وقتی براش نذاشتم. بد جوری حالم گرفته است. احساس میکنم از پس این همه کار نوشتاری و اون جلسه کذایی بررسی سالیانه بر نمیام. استاد گرامی مهربان شده و نتایجم را آنالیز کرده و برام فرستاد و گفت بقیش با تو! منم دور از جون خر تو گل موندم که این کارا که کرده یعنی چی؟!! ما چون بیولوژیست بودیم (قبلا، جوانیها!) از نرم افزارهای آماری استفاده میکردیم که مثل هلو هلو برو تو گلو همه کار را خودش میکرد و مثلا یک آنالیز واریانس برات انجام میداد بدون اینکه تو زیاد درگیر کارهای ریاضی اش بشی. ولی اینجا از این چیزا خبری نیست و تو باید تو برنامه اکسل کلی فرمول بنویسی که این کارا برات بکنه. یه بار به استاد گفتم اینجا سیگما پلات استفاده نمیکنین؟ گفت نه، حتی اسمش را هم نشنیدم! گفتم اینستت چی؟! گفت نه، چی هست؟!!! خلاصه که استاد کلی فرمول نگاری کرده و من فعلا فقط دارم کشف میکنم چی کار کرده. امروز هم تو جلسه گفت که چون دیدم آب از تو گرم نمیشه خودم اینکارو کردم. منم تو دلم گفتم وظیفه ات بوده
.
استاد گرامی در کمال مهربانی گفت که همه پول بلیط قطارت به منچستر را میدم حتی اون گندی که خودت زدی!! منم با صداقت کامل گفتم که ممنون، اونو نده! من باید درس عبرتم بشه که دیگه از این کارا نکنم. البته فعلا خبری نیست فقط حرفش هست!
امروز استاد میگه که نمیدونم چرا با ایرانی ها اینجوری برخورد میکنن، چون شماها تروریست نیستین! تو دلم گفتم تو به این نهضت اذیت کردن من ادامه بده تا بفهمی ایرانی تروریست چه شکلی هست
. گفتم اره، ما فقط ازشون حمایت مالی میکنیم. گفت آره ولی اونهایی که بهشون کمک میکنین هم تو اروپا و آمریکا فعال نیستن و تو همان منطقه خاورمیانه هستن. گفتم آره، تازه کار این سفارت اسپانیا هم خیلی مسخره هست. چون اسپانیایها خودشون تروریست داخلی دارن و جدایی طلبان باسک دیگه جایی برای عرض اندام تروریست خارجی نمیذارن! بعدش بحث رفت سر دموکراسی تو ایران و گفت که ایران تو خاورمیانه از همه دموکراتتر هست!! بهش میگم تا معنی دموکرات چی باشه؟ میگه دموکرات دیگه! گفتم شما با این موی بلند کش بسته تشریف بیار مملکتمون تا بهت بگم دموکرات یعنی چه!!!
فردا اگه خدا بخواد و اتفاق خاصی نیافته قراره بریم لندن. تا یکشنبه. لپ تاپ را با خودم میبرم ولی اگه ارتباط اینترنتی نداشتم تا دوشنبه خدا نگهدار.
| لینک | جمعه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
پاسپورت ایرانی یا ویروس ایدز!
آخ نمیدونین این سفر منچستر چقدر نحس بود
فقط قسمت ویزا ندادنش برام خوب بود البته برخورد مسئول ویزا اینقدر مسخره و احمقانه بود که یک جورایی تصمیم گرفتم دیگه پا توی هیچ سفارتخانه ای نذارم. البته سفارت آلمان که پارسال رفتم خیلی برخوردشون خوب بود. خانمه ازم عذرخواهی کرد که دو هفته طول میکشه که بهم ویزا بده ولی این اسپانیایه ابله هی به پاسپورت من اشاره میکرد و میگفت که به این پاسپورت حداقل دو هفته طول میکشه که ویزا بدیم. مردک ابله یه جور به پاسپورت من اشاره میکرد انگار که ویروس ایدز هست نه پاسپورت!! بهش میگم که دو هفته میشه ۲۸ آگوست و من ۲۹ میخوام پرواز کنم پس وقت هست، میگه مادام! ۲۷ آگوست تعطیل عمومی هست!!!! تو دلم گفتم آها، یادم نبود شماها چقدر تنبل و گشاد هستین! دوستم رفته بود اسپانیا میگفت که دنبال داروخانه میگشتم و بعد که پیدا کردم دیدم فقط روزی ۳ ساعت کار میکنه و بقیش تعطیل و صفا!!! حالا میگه که اگه میخوای میتونی پول ویزاتو بدی ولی من تضمین نمیکنم که بهت ویزا بدم! حالا پول ویزا ۴۱ پوند هست!! گفتم هنوز اینقدر احمق نشدم که برای یه چیزی که تو هوا هست پول بدم. خلاصه مدارکم را پس داد و گفت به سلامت. نمیدونین این نکبتی را چه تحویلی گرفتن! بهش گفتن برو یه پاکت از پستخانه بگیر و بیار تا ما پاسپورتت را با ویزا برات پست کنیم. یه نقشه پستخانه هم دادن که بدرد عمه سفیر میخورد! یکساعت تمام دور و ور سفارت چرخیدیم و گم شدیم. تازه کشف کردیم که پستخانه ۱۰ قدمی سفارت بوده!! نگو سفارتی ها نگران دیرکردن نکبتی شده بودن و رو موبایلش زنگ زده بودن که کجایی عزیزم؟!!! البته نکبتی اینقدر نگران گم شدن بود که صدای موبایلش را نشنید و فقط وقتی برگشتیم سفارت تازه موبایلش را دید و پیغامشون را گوش داد! نکبتی میگه که تو اینجور مواقع دوست دارم ایرانی باشم!!!! میگم چرا؟ میگه نمیخوام برم اسپانیا، حوصله سمینار و جلسه ندارم؛ تازه من اصلا نتایج خوبی ندارم. خلاصه یه نفر داوطلب شده که ایرانی بشه
.
صبح که میخواستم سوار قطار بشم دیر رسیدم به ایستگاه قطار، تازه باید بلیطم را از دستگاه مخصوص میگرفتم. اینقدر هول بودم که قطار را از دست ندم که فقط دو تا از بلیطها را برداشتم و هواسم نبود که این احمقها برای دو تا بلیط، ۵ تا بلیط صادر میکنن که دوتاش رزور صندلی هست و یکیش هم یه چیز تو مایه رسید بلیط هست. تا دم قطار را دویدم و تا نشستم تو قطار راه افتاد. تا نفسم جا اومد نگاه کردم و دیدم ای دل غافل من بلیط برگشت را از دستگاه بر نداشتم!! حالم گرفته شد اساسی! تو ایستگاه منچستر رفتم به مسئولش گفتم، گفت نمیتونم کاری برات بکنم چون کامپیوتر نشان میده که تو همه بلیطها را دریافت کردی. میخواستی حواست را جمع کنی. ۱۶ پوند پیاده شدم و دوباره بلیط برگشت خریدم. آخ بد جائیم سوخته!! برای یه سفر بدون نتیجه (البته از قبل میدونستم ولی استاد گرامی گیر داده بود) کلی پیاده شدم.
دو روزه که باران میاد مدل فیلمهای هندی و خانواده گرامی میخکوب خانه شدن. بهشون میگم حالا میفهمین من چی میکشم وقتی صبح از خواب بلند میشی و میبینی که اسمان تیره و تاره و از خورشید خبری نیست. این هفته هیچ جایی نرفتیم. عذاب وجدان گرفتم ولی نمی تونم کاری کنم. باید زودتر مقاله را تمام کنم. باید گزارش سالیانه بنویسم!! به خدا اینا خیلی احمقن!به استاد میگم من که هنوز یکسال از تحصیلم نگذشته چطوری باید گزارش سالیانه بدم؟؟!!! میگه آره، حق با تو هست ولی دانشگاه نمیتونه برای هر دانشجو بر اساس روز ثبت نامش جلسه سالیانه بذاره، حالا انگار میخوان موشک هوا کنن! ۴ تا دیوانه باید دور هم جمع بشن که من که از همشون دیوانه تر هستم براشون توضیح بدم که چه غلطهایی کردم و چه غلطهایی میخوام بکنم و اونا تایید کنن که من پیشرفت خوبی داشتم یا نه! استاد گرامی باز طبق معمول منو میترسونه که باید به سئوالات دکتر غار این دفعه جواب بدی و اگه نتونی جواب بدی وضعیت تحصیلی ات دچار مشکل میشه! میگم مثلا چی میشه؟ میگه نمیدونم! تو دلم گفتم پس زر نزن اگه نمیدونی!!
| لینک | پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
عفت عمومی
هفته پیش تو راهرو استاد مشاور گرامی پروژه که همان آیدای معروف (ساندویچ کالباس!) هست را دیدم و کلی سلام و علیک کردیم. تعطیلات رفته بود چین و استرالیا که در حقیقت دو وطنش هست. تو چین بدنیا اومده و از ۱۷ سالگی تو استرالیا زندگی کرده و درس خوانده. دکترای فیزیک نور داره. تو پرانتز هم بگم که استاد گرامی همیشه میگه که ایشون فوق العاده باهوش هستن. خلاصه من شروع کردم به غر زدن (طبق معمول) و گفتم که اصلا پروژه ام را دوست ندارم و فقط دارم تحملش میکنم مخصوصا قسمت فیزیک و نور پروژه را که اعصابم را خورد کرده. ایشون هم کلی دلش برام سوخت و گفت بهت حق میدم، برای کسانیکه پایه اش را نداشته باشن، تصورش خیلی مشکل هست. بعد گفت که الان سرم شلوغه ولی تا هفته دیگه سرم خلوت میشه و بیا پیش خودم تا سئوالاتت را جواب بدم. منم کلی ذوق کردم و گفتم مگه میتونم ازت سئوال کنم، گفت آره، برای همین استادت منو استاد مشاورت کرده دیگه. بهش گفتم که یکبار طی یک ایمیل از استاد گرامی پرسیدم که میتونم از شما سئوال کنم یا نه ولی جوابی بهم نداد. گفت نه، مشکل نیست، حتما بیا. امروز دوباره صداقت احمقانه ام گل کرد و رفتم به استاد گفتم که میتونم از آیدا سئوالات اپتیکی ام را بپرسم؟ گفت چه سئوالی میخوای بپرسی؟!!! گفتم منظورم بطور کلی هست، از ایشون بعنوان استاد مشاور میتوانم کمک بگیرم؟ گفت چه نوع سئوالی میخوای بپرسی؟ آخ نمیدونین چقدر دلم میخواست با یه چیزی بکوبم تو مخش تا حالم جا بیاد! گفتم در مورد همین موضوعاتی که توش گیر کردم، اپتیک و کونوالژن و کوفت و زهرمار (کوفت و زهرمار ترجمه لاب لاب لاب هست که من اینجا خیلی استفاده میکنم!!) گفت اول باید بیای سئوالت را تو گروه خودم مطرح کنی و بعد اگه کسی اینجا نتونست سئوالت را جواب بده اونوقت برات فکر دیگه ای میکنم. گفتم من اصلا از مدل جواب سئوال دادن شما خوشم نمیاد. هر وقت ازت یک سئوال میکنم ده تا سئوال ازم میکنی! من میخوام جواب سئوالم را بگیرم نه اینکه جواب سئوالای شما را بدم! احساس کردم داره کم کم دیوانه میشه
. ما اینم دیگه، دیوانه میکنیم توپ! گفت من همه سئوالات تو را قبلا جواب دادم! گفتم آره ولی من خنگم و نفهمیدم، حالا باید چی کار کنم؟ برم بمیرم؟؟ گفت باشه، سئوالاتت را بیار من دوباره جواب میدم. آقا یکی به این بشر بگه که من وقتی باهاش حرف علمی میزنم عصبی میشم، مسترس میشم. وقتی جوابهای سر بالا میده حالت تهوع بهم دست میده
دیروز یه جمله تو خبرها خوندم که دوچرخه سواری بانوان عفت عمومی را جریحه دار میکنه!!!! از دیروز تا حالا دارم به جریحه دار شدن عفت عمومی مردمان اینجا توسط خودم وبقیه فکر میکنم! راستی کسی میدونی که معنی جریحه دار شدن عفت عمومی یعنی چی؟!!! عفت عمومی کیه؟ چیه؟ جراحت مورد نظر از چه نوعی هست؟ قابل ترمیم هست یا نه؟؟؟ پیدا کنید پرتغال فروش را!!
| لینک | سهشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
باز اسپانیا!!
یک چیز یادم رفت بگم! این چینی هفته پیش رفته بود سفارت اسپانیا برای ویزا. سفارت هم گفته که اگه بلیط رفت و برگشتت را برامون بفرستی بهت ۴ روزه ویزا میدیم! چینی هم به استاد اینو گفت و استاد هم گیر سه پیچ به من داد که پس تو هم برو مدارکت را به سفارت بده، به تو هم زود میدن! بهش میگم چین مثل ایران تو لیست سیاه نیست ولی به گوش آقا فرو نمیره و میگه نه مثل هم هستین. خلاصه که قراره هفته دیگه برم منچستر برای تحویل مدارک به سفارت. به استاد میگم که پول قطار ۳۹ پوند هست اگه بهم ویزا ندن کی پول بلیط منو میده؟ یک کم فکر کرد و گفت باشه ، اگه بهت ندادن من پول بلیط را بهت برمیگردونم.
از تمام مومنین که دعاشون میگیره درخواست عاجل دارم که دعا کنن به من ویزا ندن 
| لینک | یکشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
جعبه دوچرخه اومد!
در کمال ناباوری دوچرخه سفارشی بعد از ۳ روز اومد! البته روزی که اومد من خانه نبودم و بابام هم تا اومده بوده درو وا کنه، طرف یه کاغذ انداخته که اومدیم تشریف نداشتید! خلاصه روز بعدش از صبح دم در نشستم تا دوچرخه بیاد و زود هم اومد. سیستم اینجا خیلی جالبه، فقط ازم پرسید که دوچرخه سفارش داده بودی؟ گفتم آره. یه جعبه آورد تو خانه! نه مدرکی که تو همان هستی که اسمت اینجاست، اصلا تو کی هستی؟ آخر اعتماد هستن اینا!! حالا فکرش را بکنین که من منتظر یه دوچرخه بودم ولی یه جعبه بهم داد که ابعادش خیلی کوچکتر از یه دوچرخه بود! بابام گفت مطمئنی که دوچرخه توشه؟! جعبه را باز کردم و دیدم که قطعات دوچرخه جداگانه تو جعبه هست و من باید مهندسی کنم و سرهم بندی اش کنم! آقای پدر که زودی فرمودن برو بده یکی برات درستش کنه! منم عصبانی شدم و گفتم من هیچ کسی را اینجا ندارم و تازه اینجا مملکتی هست که هر کسی باید گلیم خودش را از آب بکشه بیرون، کسی برای کسی کاری نمیکنه. خلاصه که آقای پدر هم قهر فرمودن و من موندم و حوضم! اینا هنوز منو نشناختن!! من که حوصله خواندن همه دفترچه را نداشتم، فقط با کمک عکساش سرهم بندی کردم توپ!!
بعد رسیدم به وصل کردن چرخ جلو که بدون کمک نمیشد و مجبور شدم آقای پدر را صدا کنم که بیاد کمک. وقتی اومد تعجب کرده بود که چطوری از اون قطعات یک چیزی شبیه دوچرخه درآورده بودم
. البته همچنان غر میزنه که اینو باید ببری بدی یه وارد برات راش بندازه و روغن کاری و رگلاژ کنه ولی به گوش من نمیره. به کی بدم آخه؟ ترمز جلو مشکل داره و وقتی میگیری و ول میکنی بازم به چرخ وصل هست و صدا میده. حالا میخوام روز کباب پارتی از استاد گرامی خواهش کنم که یه نگاهی به چرخ من بندازه. چرخهاش باد نداشتن و تلبمه هم که نداشت. مجبور شدم برم شهر و تلمبه و قفل بخرم، چون اینجا مثل آب خوردن دوچرخه میزنن! تلمبه اینقدر مکانیسمش پیشرفته بود که هرچی بهش ور رفتم فقط تونستم یه کمی بادی هم که تو چرخها بود خارج کنم!!! مجبور شدم برم دانشگاه و به استاد گرامی بگم که راهنمایی کن که این تلمبه پیشرفته چطوری کار میکنه! خدایش راهنمایش حرف نداشت، بالاخره دوچرخه باد شد و امروز برای اولین بار تو این مملکت دوچرخه سواری کردم. استاد میگه حتما کلاه ایمنی بخر چون یکی از دوستای بابای من داشت دوچرخه سواری میکرد که یه سگ اومد جلوی چرخش و بنده خدا با مخ اومد رو زمین و مرد!!! تازه گفت خودش هم وقتی بچه بوده اولین بار که دوچرخه سواری کرده با مخ اومده رو زمین و بردنش بیمارستان! حالا هی میخواستم بپرسم که بعد این ضربه مخت بهتر کار کرده یا قبلا بهتر بوده؟!!
ولی فکر کنم باید یکی بخرم چون کنترلم تو سرعت کم زیاد خوب نیست و تو سرعت بالا هم عین شتر میرم و احتمال خوردن زمین زیاده.
بیرون رفتن با خانواده گرامی عین بیرون رفتن با بچه هست!! تقریبا دستشویی های تمام مراکز خرید مهم ناتینگهام را یاد گرفتم
. فقط هم روزی یکبار از خانه بیرون میرن و هر چی بهشون میگم بابا جون این بلیط اتوبوس برای تمام روز کار میکنه باید ازش نهایت استفاده را بکنین ولی گوششون بدهکار نیست و زود خسته میشن و میگن بریم خانه استراحت. خیلی بدجنس هستم، میدانم
بدترین خبر را بهتون بگم که این دختر هندی مزخرف دوباره اومد اینجا
. البته چون اتاقش را من برای خانواده گرفتم و بعدا هم توسط یه دختر آسیایی دیگه رزرو شده، رفته اتاق الفردو را گرفته. اون روز که دیدمش اینقدر حالم بد شد که نگو. بهش میگم برای چی برگشتی مگه نگفتی که خانه که میخوای بری خیلی از اینجا بهتره؟ گفت خانه خوبه ولی صاحبخانه خوب نبود و مجبور شدم برگردم. بابام میگه که چرا تخت اتاق را عوض کرده؟ میگم برای اینکه خانم دوست پسر دارن. بابام هاج و واج نگاهم کرد و گفت چه ربطی به تخت داره؟!!!! میگم بابا جان، شما دیگه چرا این حرف میزنی؟؟؟ تو رختخواب یک نفره که دو نفر جا نمیشن!!!!!!!!
| لینک | شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
اسپانیا بی اسپانیا شد!
استا اومد، چه اومدنی! عین سگ بود!! صبح که رفتم تو اتاقش دیدم با لباس دوچرخه سواری اش (عین لباس سوپرهای ایران هست!!) نشسته پای کامپیوتر و داره ایمیل نگاری میکنه ولی قیافه اش اصلا مثل همیشه آرام و مهربان نبود. سلام کردم و سوغاتی هاش را بهش دادم یه نگاه به کیسه بزرگ سوغاتی کرد و گفت این چیه؟ گفتم خانواده آوردن، خوردنی هست. یه نگاه کرد و فقط گفت ممنون! دوباره کله اش را کرد تو کامپیوتر. فهمیدم از اون روزای سگیش هست. تو آزمایشگاه نشسته بودم که یه دفعه اومد تو و گفت چیزایی که سفارش داده بودین اومد؟ گفتم نه. گفت پیگیری کردین؟ گفتم نه! نمیدونین قیافه اش وقتی جدی هست چقدر ترسناکه! شاید چون اصلا به این قیافه اش عادت ندارم. همیشه با لبخند دیدمش. به چینی میگم این امروز چشه؟ گفت چطور؟ من که چیزی نفهمیدم! تو دلم گفتم اگه میفهمیدی جای تعجب بود. بعد یه ساعت اومد گفت راست میگی، تو خیلی باهوشی، خیلی زود میفهمه که آدمها ناراحتن، عصبانی ان یا خوشحالن! گفتم ربطی به باهوشی نداره، من زیادی به این چیزا توجه دارم، برعکس شماها که اصلا توجهی ندارین. خلاصه که عصری رفتم تو اتاقش که نتایجم را نشانش بدم که شاید ذوق کنه که گفت برو تو یه ورقه بنویس که چی کار کردی و چی کار میخوای بکنی و چه مقدار مواد میخوای و ....دهنم وا مونده بود که این امروز چه مرگش شده! گفتم باشه و اومدم زودی همه را نوشتم و آقا بالاخره منو تحویل گرفت. تا یه ذره مهربان شد بهش گفتم تعطیلات خوش گذشت؟ گفت آره، هوا خیلی خوب بود، تو یه جزیره بودم با دوستم (دختر بود!) و کلی قایق سواری و شنا کردم، یهو پریدم وسط حرفش که پس چرا عصبانی هستی؟!! با تعجب گفت که نه عصبانی نیستم، استرس دارم! گفتم پس من نتونستم بین عصبانیت و مسترس بودنت تفاوت قایل بشم! حالا برای چی استرس؟ گفت نگران آینده هستم، نگران کار شماها، اینکه میتونم تا آخر باهاتون همراه باشم، نگران کارم هستم!!! تو دلم گفتم بابا بیخیال شو تو هم!! ولی شکر خدا بعدش حالش خیلی بهتر شد و قیافه اش باز شد. با کلی ذوق اومدم به چینی گفتم اگه میخوای برو باهاش حرف بزن، حالش خوب شد! استاد از نتایج آزمایشات هپاتیت سی کلی ذوق کردن و با اینکه نتیجه به اندازه قبلی خوب نبود ولی گفت برای شروع خیلی خوبه ولی لطفا بقیه کارت را بذار برای بعد و مقاله ات را تمام کن!! هنوز بهش دست نزدم!
دیروز تولد مبارکم بود
. صبح رفتم دانشگاه دیدم استاد ایمیل زده که من صبح خانه میمونم و کار دارم. منم زودی جیم فنگ شدم و با خانواده رفتیم رابین هود گردی! یه باغ و قلعه خیلی زیبا و سرسبز بود که توش را موزه کرده بودن که برای ما جذابیتی نداشت. هر آشغالی تو حیاط قلعه پیدا کرده بودن را گذاشته بودن تو موزه! عصری رفتم دانشگاه و تا از در رفتم تو، چینی گفت که قهوه میخوری مهمونت کنم؟ گفتم آره، امروز تولدم هست باید مهمان کنی! کلی ذوق کرد و گفت بریم. گفتم استاد هم باید بیاد. رفتم دعوتش کردم که بیا قهوه تولد بخور! گفت باید زودتر میگفتی تا برات تولد میگرفتم!!!!!! تو دلم گفتم ای ول، نکن همچین
. بعد برام توضیح داد که تو آمریکا رسم هست که دوستان فرد متولد شده روز تولدش را به یاد داشته باشن و براش جشن بگیرن ولی آلمان که بوده کاملا برعکس بوده! گفت ایران چطوریه؟ گفتم دوستان تبریک میگن و معمولا یه جشن کوچیک یا بزرگ تو خانه یا بیرون میگیریم. خلاصه که از همه دوستان که تولدم را با ایمیل و اس ام اس تبریک گفتن خیلی خیلی خیلی ممنون. نمیدونین چه کیفی داره وقتی میبینی که هنوز یه عده دوست دارن!!
کلی خودم را تحویل گرفتم و دوچرخه اینترنتی خریدم که البته پولش را خانواده گرامی بعنوان کادو تولد دادن ولی معلوم نیست کی برسه دستم! بعدش اینترنت و تلفن سفارش دادم که بازم معلوم نیست که کی میرسه به خانه! از وقتی الفردو رفته و تلفن هم رفته ارتباطم با دنیای خارج قطع شده. شانس آوردم که خانواده اینجا هستن وگرنه دق مرگ واقعی شده بودم.
خانواده گرامی کماکان بدون من از خانه تکان نمیخورن و هر گونه تلاش من جهت شجاعت بخشیدن به آقای پدر برای بیرون رفتن از خانه بدون من بیفایده مونده. عذاب وجدان گرفتم. این هفته هم کلی کار دارم میخوام مقاله را تمام کنم و بدم دستش. خدا کمک کنه
اسپانیا رفتنم هم کاملا مالیده شد! استاد گرامی از پیرزن مسئول پروژه که آلمانی هست درخواست دعوت نامه برای من کرده بود که من اول برم آلمان و از اونجا برم اسپانیا. امروز دعوت نامه اش اومده که بیشتر شبیه جوک بود تا دعوت نامه!! پیرزن دیوانه برای استاد فکس زده که حتما کاری کن که هما بتونه ویزا بگیره و بیاد اسپانیا چون من مایلم که نتایجش را تو سمینار اسپانیا ارائه کنه!! استاد کلی خجالت زده شد و ازم معذرت خواست و گفت من فکر نمیکردم همچین چیزی بنویسه، فکر کردم دعوتنامه میفرسته! یا واقعا نفهمه یا خودش را زده به نفهمی!! اینقدر خوشم اومد که به پیرزنه فحش داد!
گفت حالا برو از سفارت آلمان وقت بگیر ببین کی میدن، اگه زود دادن من دوباره ازش درخواست میکنم که دعوت نامه واقعی بفرسته. رفتم زنگ زدم سفارت گفت ۱۳ سپتامبر بهت وقت میدم!!!! حالا من باید ۳۰ آگوست اسپانیا باشم! خلاصه که اسپانیا بی اسپانیا. از یه طرف خوشحالم که از دست ور زدن راحت شدم و از یه طرف دلم میخواست اسپانیا را ببینم
| لینک | پنجشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
استا فردا میاد، دارم میترسم
نشسته بودم و داشتم بعد از مدتها (یک هفته) درس میخواندم. استاد گرامی یک روز قبل از رفتنش یک روز نزدیک ساعت ۶ اومد منو تو آزمایشگاه سلمان پیدا کرد و گفت بیا کارت دارم! بعد یه کتاب عهد بوق داد دستم که چون میدونم تو فیزیک خیلی دوست داری یه مطلب برات تو این کتاب پیدا کردم، بشین بخوان و بیا برامون توضیح بده!! از یک طرف از این رفتارش تعجب کردم که حالا چه عجله ای بود، میذاشتی رو میزم خوب! از یه طرف هم میخواستم خفش کنم که من از کی تا حالا از فیزیک خوشم میامده که خودم نمیدونستم!! خلاصه کتاب که شامل مجموعه ای از مقالات در مورد بیوفیزیک بود را ورق زدم و دیدم که یه مطلب در مورد عدد رینولدز برام پیدا کرده که بخونم. فیزیک وقتی با بیو هم قاطی بشه باز یه عالم فرمول کوفت و زهرماری داره
. خلاصه که الان داشتم مقاله را میخواندم و گفتم برم ببینم تو اینترنت مطلب فارسی در این مورد پیدا میکنم که ببینم این که این گفته یعنی چه!! فکر کنم دقیقا حالتم شبیه کسی هست که دنبال کلمات لیسیدن پای دختر میگشته و رسیده به وبلاگ من
. به دو سه تا وبلاگ رسیدم که هیچ ریطی به این موضوع نداشت ولی یه جایی این لغت را انداخته بود...چی بگم دیگه؟!!!
خانواده دارن از آب و هوای اینجا لذت میبرن و همش به من میگن که تو خیلی ناشکری که غر میزنی! منم میگم البته، اگه منم فقط برای تفریح اینجا بودم بهم خوش میگذشت ولی .... بی خیال دیگه... نمیخوام غر بزنم!... البته امروز هوا واقعا تابستان بود. ۲۸ درجه شده بود و چه آفتابی. بدبختانه خانواده گرامی شدیدا به من وابسته هستن و حاضر نیستن که بدون من برن بیرون. نمیدونم از فردا که استاد گرامی بیاد باید چه غلطی بکنم. جمعه هم جیم فنگ شدم و رفتیم مرکز شهر. یه برنامه لندن گردی هم میخوام بریزم که هنوز دارم دنبال هتل و قطار ارزان میگردم. این هفته هم میخوام ماشین کرایه کنم و اگه خدا بخواد بریم ناتینگهام گردی. البته بدبختی اینجاست که اصلا راههای این شهر را نمی شناسم. پدر گرامی هم همش منو میترسونه که اگه گم بشیم، اگه تصادف کنی.. چی میشه؟!!! به خدا لجم را درمیاره، به جای اینکه بهم جرات بده همون یه ذره جرات منو هم ازم میگیره با این مدل حرفهاش. البته من تو این کارا خیلی کله شقم! بهش میگم که تو دقیقا ۳۰ سال پیش ما رو آوردی این مملکت و بعدش رفتیم فرانسه و ماشین خریدیم و با ماشین از پاریس اومدیم تهران!!! یادته یا یادت رفته؟ رفت تو فکر و گفت آره، یادش بخیر، چه روزگاری بود. بهش میگم پس چرا منو میترسونی؟ منم بچه ای تو هم دیگه مثل خودت بی کله 
برم درس بخونم. این هفته یه عالم باید ور بزنم. مقاله ام را هم تمام نکردم! برام دعا کنین که استاد تعطیلات خوبی داشته باشه و قاط نزنه سر من!! البته خانواده گرامی کلی پسته و گز براش آوردن. البته اینجا هر چی پسته هست مال آمریکا هست!! فکر کنم دارم زیره به کرمان میبرم
| لینک | دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
هوا توپ توپ هست
نتیجه علمی که بعد از این چند روز گرفتم را به اطلاع دخترهایی که مثل من مامانی هستن و مجبورن ترک دیار کنن و مامانشون را به باباشون سپردن، میرسانم: بیخیال شین! یا ترک دیار نکنین یا مامان را به کسی دیگه بسپارین! من وقتی اومدم اینجا سه ماه از عمل مامانم گذشته بود و من کلی به آقای پدر سفارش کردم که توروخدا مواظب مامانم باش و نذار که کار خانه انجام بده و دولا راست بشه و ... آقای پدر هم مثل همه پدرهای خوب گفت باشه. البته گزارشات پراکنده حاکی از عدم کمک آقای پدر در کارهای منزل بود و من بدبخت هم غیر از خواهش و تمنا کار دیگه ای نمی تونستم بکنم. خلاصه که مامانمون به امان خدا ول شده بود. باید بعد از عمل تا چندین ماه کلی نرمش و ورزش انجام میداد و چون خودش تنبله و کسی هم نبوده که بهش گیر بده، کاملا بی خیال شده و الان ماهیچه ها حسابی تنبل شدن. الان دارم تلافی این مدت را در میارم و صدای مامانم دراومده که چقدر منو اذیت میکنی
دو روزه که دانشگاه هم میرم، البته استاد گرامی هنوز تشریف نیاوردن. نکبتی هم که حسابی رفته تعطیلات و گفت که وسط هفته دیگه میاد. امروز کارم را روی موضوع اصلی پروژه ام که هپاتیت سی هست شروع کردم و یه جوابایی گرفتم که البته استاد باید بیاد ذوق کنه!!! من بلد نیستم ذوق کنم. شایدم اصلا خوب نباشه چون من دیگه قاطی کردم که چه جوابی خوب هست و چی نیست!!
چینی-افغانی دوباره داره پاچه منو میخارونه! چند روز پیش بهم گفت که توی یونان یه دوست دختر خیلی خوب داره!!!!! میخواستم بگم که تو که زن و بچه داری ولی بیخیال شدم. اصلا به من چه؟! امروز کلی کار علمی کردیم و هی میگفت که تو خیلی باهوشی و تو رئیس من هستی و یه عالم اراجیف دیگه.....اصولا این آدم تعادل نداره یا خیلی خوبه یا مثل سگ میمونه!
راستی هوا دقیقا از روزی که خانواده گرامی اومدن بی نظیر شده. مثل بهار شمال هست و اصلا از باران خبری نیست و همش آفتابی و دلچسب هست. البته صبح جمعه توی اخبار هواشناسی کلی ذوق از خودشون در کردن که ماه آگوست بهترین ماه تابستان خواهد بود و میتونین کلی کیف کنین. اینا که نمی فهمن، این هوا را خانواده من از ایران با خودشون آوردن
| لینک | پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
مصرفتون بالا هست!!!
من مشکل پیدا کردم! مقیاس زندگی یه نفره با ۳ نفره خیلی فرق داره
. تازه من اینجا کلی خسیس شدم و همش حساب کتاب میکنم. بیچاره خانواده! فکر کنم بعد که برگردن کلی لاغر بشن!! امروز بهشون میگم شما خیلی نان میخورین!!!!! امروز که براشون توضیح دادم که برنج فقط روزای تعطیل! مامانم میگه ما هر روز برنج میخوریم، میگم اون مال ایران بود، اینجا انگلیس هست، از این خبرا نیست، هفته ای دو بار برنج، روزی یکبار غذای کامل و لطفا صبحانه هم کمتر نان بخورین!!! تازه اینا شدیدا عادت میوه خوردن دارن که البته منم داشتم که از سرم افتاد، آخه اینجا میوه گرانه (چی ارزونه؟). امروز یک کیلو گیلاس خریدم ۸ پوند!!!!!!!!
امروز بردمشون میدان شهر که پر از مغازه هست و طبق پیش بینی خودم مامان عزیزوار در عرض نیم ساعت اعلام خستگی کرد و گفت برگردیم!!! میگم مامان جان، من ۸ پوند پول بلیط اتوبوس دادم. باید حالا حالاها بگردی. بنده خدا رفت روی یه نیمکت نشست و من و آقای پدر مشغول خرید شدیم. البته آقای پدر هم دست کمی از مادر گرامی در بی حوصلگی تو خرید کردن ندارن! همش من باید بهش میگفتم که بیا اینو ببین، خوشت میاد یا نه! خلاصه که آخر سر مجبور شدم باهاشون اتمام حجت کنم که شماها که نیامدین تو یه اتاق فسقلی من زندگی کنین. لطفا از زمانتون بهترین استفاده را بکنین و سعی کنین که دیر خسته بشین! خیلی ظالم هستم به خدا، میدونم ولی دلم برای کلی پولی که خرج کردن که بیان اینجا میسوزه. میگن که برای دیدن تو اومدیم. میگم بابا جان، من برای کریسمس میامدم و منو میدیدن، تازه، این همه سال منو دیدن دیگه دیدن ندارم که !!!!! به خرجشون نمیره. فعلا که از ۵ شنبه دانشگاه نرفتم. شانس آوردم که استاد گرامی تشریف ندارن وگرنه کلاهمون میرفت تو هم. البته کلی کار برام تراشیده بود که هیچ غلطی نکردم تا حالا.خدا بهم رحم کنه
| لینک | سهشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
بالاخره اومدن
بعله، اومدن بالاخره. از اون روز نگم که از صبح انگار تو دلم رخت میشستن! چون دم صبح یه خواب مزخرف دیدم و از خواب پریدم و هی به خودم فحش دادم که اینم خواب بود که تو دیدی، اینم این موقع!! صبح مراسم بلیت قطار خریدن اینترنتی را برای اولین بار انجام دادم و کلی متمدن عمل کردم! نیم ساعت قبل از سوار شدن قطار هم رفتم بلیت را از محل مخصوص دریافت کردم و مثل قلمراد، دهانم در مقابل تکنولوژی پیشرفته باز مونده بود و اصلا حالیم نبود که پشت سرم کلی آدم تو صف وایسادن!!
از منچستر خیلی خوشم اومد با اینکه فقط سه تا ایستگاه قطارش را دیدم. هر چند یکی اش عین فرودگاه شیک بود! ندید بدیدم دیگه!! ساختمانهای قدیمی با آجر قرمز که من عاشق این رنگ آجر هستم و منو یاد ساختمانهای آجر قرمزی مسکو مینداخت. خلاصه که رسیدیم به فرودگاه. یعنی ایستگاه قطار دقیقا بر فرودگاه بود. به این میگن مملکت! رفتم تو سالن پروازهای ورودی و دیدم ای دل قافل، یک ساعت تاخیر داره. تازه خودم هم ۴۵ دقیقه زود اومدم. نشستم به وقت تلف کردن. آخرین کشفیات: ایرانی جماعت را همه دنیا به راحتی میتونم از قیافه تشخیص بدم، حتی اگر اینقدر زور بزنن که اروپایی جلوه کنن!!! هر کی را که احساس میکردم ایرانی هست میرفتم طرفش و تا شروع میکرد فارسی حرف زدم به خودم آفرین میگفتم و میرفتم سراغ نفر بعدی!!! یه بار هم خطا نکردم! نمیدونم مال چی هست؟ طرز نگاه، قیافه خاص، حس ششم؟!! پرواز که نشست کلی مسافر دم در خروجی وایستاد. البته یه پرواز دیگه هم از یه جای قربتی بود که هر چی آدم در پیت بود ازش اومدن بیرون!! چند تا شون که فکر کنم زنها و بچه های بن لادن بودن!! فقط چشماشون بیرون بود و من جای انگلیسی ها کلی ازشون ترسیدم! طبق معمول اروپایی های پرواز زودتر از همه اومدن بیرون. یهو از بین جمعیت کله پدر گرامی را تشخیص دادم و ذوق کنان جمعیت را زدم کنار که یهو دیدم مامانم را با ویلچر آوردن!!!!!!!!! آخ اگه بدونین چه حالی شدم. به بابام میگم چه بلای سر مامان من آوردی؟؟ بعد زودی به زور مامانم را از روی ویلچر بلند کردم که بلند شو من حالا حالاها باهات کار دارم، باید راه بری، یعنی چی رو ویلچر نشستی؟ حالا اون بنده خدایی که ویلچر را حمل میکرد هی میپرسید جای دیگه هم میخوای ببرینش، کجا بیارمش؟ منم گفتم نه، ممنون، همین جا پیاده اش کنین. بدون رودرواسی از دیدن صحنه ویلچر حسابی حالم بد شده بود. اصلا انتظار نداشتم بعد از چندین ماه مامانم را اینجوری ببینم. حالا بابام هی میگه که خیلی کار خوبی کردیم، اصلا نه چمدانها را گشتن، نه سئوال و جواب کردن و یه راست از تو هواپیما آوردن اینجا. ولی من هی غر میزدم که من مامانم را سالم تحویلت دادم چرا اینجوری اش کردی!! بنده خدا مامانم از ۶ صبح تا ۸ شب بدون حرکت یه جا نشسته بود و پاهاش خشک شده بود و من ظالم کلی راه بردمش تا دم در ایستگاه قطار. به خاطر تاخیر هواپیما، قطار ساعت ۸ را هم از دست دادیم و با قطار ۱۰:۳۰ برگشتیم و اونم تاخیر داشت و خلاصه ساعت ۱ رسیدیم خانه، همه خسته و کوفته!!
احساس اینکه پدر و مادرت پیر شدن و تو یه جنایتکار هستی که اینا را تنها گذاشتی و اومدی اینجا داره خفم میکنه!!!!!!
| لینک | دوشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
ها میکنی بخار میشه!!!!!
نمی خواستم چیزی بنویسم! ولی امروز که ها کردم و بخار از دهنم در اومد حالم بد شد!! نخیر، سیگاری نشدم!! هوا سرد هست. امروز یک باران مزخرفی میامد که نگوووو. منم باید میرفتم خرید. از صاحبخانه کلید اتاق روبرویی که مال دختر هندی بود را گرفتم. بیشرف چه اتاق بزرگ و خوبی داشت. کلی کمد تو دیوار داره. من بیچاره کمدم هنوز یه وری هست و منتظرم بابای هنرمندم بیاد برام درستش کنه، از صاحبخانه که آب گرم نشد! به صاحبخانه میگم که میشه من اتافم را با این دختره عوض کنم. گفت نه قبلا رزرو شده. یه دختر آسیایی که میگن دختر خوبی هست قراره سپتامبر بیاد اینجا. میگه برو اتاق الفردو را بگیر. اتافش درست بغل در خانه هست. کف پارکت سقف موکت!!
فقط تاریکه چون یه پنجره کوچیک به طرف غیر خورشید آسمان داره (من خودم را کشتم ولی این جنوبی شمالی را یاد نگرفتم!!). الفردو هم قراره شنبه بره، برای همیشه. البته دیروز گفت یه هفته دیگه میمونم، امروز گفت نه نمیمونم، نمیدونم فردا چی میگه!!
پدری از من درآورده با این خانواده اش که نگو و نپرس. یه قبیله را آورده اینجا، پدر و مادر و دو تاخواهر و یک برادر. قرار بود خیر سرشون یه آپارتمان تو شهر براشون بگیره که ظاهرا گرفته ولی نمیدونم چرا همش اینجا پلاس هستن!! همشون بلند بلند با هم حرف میزنن و خواهر عوضی اش که از ته اتاق عربده میکشه و خواهرش را صدا میکنه! منم که همش نشستم تو اتاق و فقط فحش میدم!! البته پدرش خیلی آدم باحالی هست، کلی باهم گپ زدیم. گفت از وقتی منو دیده از دکتری گرفتن پشیمون شده، منم گفتم نگیر، برای سلامتیت خوب نیست!! کلی سئوالات تخصصی در مورد اسلام و ایران ازم پرسید. از افتخاراتش این بود که تا حالا فقط یکی یا دو بار زنش را کتک زده ولی یه همخانه الجزایری مسلمان داشته که هر روز زنش را میزده!!!!!! ازم پرسید تو ایران هم همینطوره؟ گفتم این چیزا ربطی به دین و مذهب نداره به شعور آدم ربط داره و همه جای دنیا آدم بی شعور پیدا میشه!! حالا تو این هیروبیر که خانه زبانم لال شده عین طویله، صاحبخانه شوهرش را فرستاده که برو یه سر به این خانه بزن ببین چطوره. اونم اومده بوده و طویله را دیده بود و گزارش داده بود!! صاحبخانه هم کلی دلخور شده بود. امروز ازم پرسید که چرا اینجوری هست، گفتم که من چند بار خانه را تمیز کردم ولی وقتی می بینم که این وظیفه فقط من هست دیگه ادامه ندادم. از آشپرخانه نگین که تو این دو هفته فقط یه بار آشپزی واقعی کردم و اونم ۱۲ شب بود. چون اعضای قبیله همه با هم میرن تو آشپزخانه و آخر ممانعت فضایی هستن. بهم گفته بود که چهارشنبه میرن ولی هنوز اینجان و دارن سر منو میخورن. خدایا رحم کن!
به بابام میگم که من فردا صبح زنگ میزنم خانه، اگه کسی گوشی را ورنداشت اونوقت تازه میرم بلیط قطار میخرم
. هنوز باورم نمیشه که دارن میان! راستی به توصیه سلمان از خانه تو شهر گرفتن پشیمون شدم. البته پیدا هم نکردم. چون اکثرا گفتن که برای یه ماه خانه نمیدن، برین هتل!! یکی فقط گفت میده که ۱۲۰۰ پوند برای یک ماه میخواست!!! از دانشگاه هم پرس و جو کردم چیزی تو مایه های ۶۰۰-۷۰۰ پوند در میامد! خلاصه که تصمیم گرفتم بیارمشون همین جا. سلمان گفت دو سه بار باهاشون برو شهر، خودشون راه و چاه را یاد میگیرن. تازه آدرس را بزار تو جیبشون، هر وقت گم شدن با تاکسی میان خانه دیگه. گفت با بقیه پول برو ماشین کرایه کن و ببر بگردونشون. گفتم من تا حالا پشت فرمان ماشینی که سمت راست باشه نشستم. گفت مشکل نیست یه روز سخته بعدش عادت میکنی. خلاصه که از پیشنهادش کلی خوشم اومد. حالا ببینم خدا چی میخواد.
راستی اونروز که رستوران رفتیم، استاد گرامی فرمودن که نحوه خوردن غذا با چوب مخصوص ژاپنی را از یه دوست دختر ژاپنی اش یاد گرفته!! داشتم از کنجکاوی میمردم که تو اصولا در راستای اهداف علمی، آموزشی، فرهنگی، هنری، اقتصادی، اجتماعی.......چند تا دوست دختر داشتی؟؟؟ بالاخره ازش میپرسم. اون روز اینقدر متلک بهش گفته بودم که دیگه روم نشد بپرسم. بدبختی اینجاست که نمیدونم متلکهای من که ترجمه فارسی به انگلیسی متلکهای فارسی هست چه برداشتی تو این آدم ایجاد میکنه! البته هنوز به بی ادبی نکبتی نیستم ولی بعضی وقتها یه چیزایی میگم که فکر کنم میره تو خط قرمز!!
| لینک | جمعه ٥ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |
باز اومدم!
الکی الکی معتاد شدیم! باز یه کلاغ چهل کلاغ نکنین! منظور معتاد نوشتن هست. البته نه مقالات علمی مورد علاقه استاد بلکه معتاد وبلاگ نویسی!! فکر کنم اگه استاد بدونه موهای فرفری کش بسته اش را از دست من از ته بزنه
تو این مدت خبر کوچیک و بزرگ دست اول زیاد بود. اولا که به خانواده گرامی خبر دادن که پروازشون ممکنه کنسل یا به عقب بیافته. کاشف بعمل آمد که پروازهای ماهان ایرلاین اصولا کون فیکون شد چون انگلیس گفته که هواپیماهاتون ایمنی ندارن! اینا فکر کردن که ایران کویت بید!! ماهان هم بلیطش ارزون بود هم اینکه پروازش به منچستر بود که به اینجا نزدیک تره. خلاصه که چند روز تو هول و ولای اومدن یا نیومدن بودن که خوشبختانه امروز بلیط امارات گرفتن که البته هم گرونتره هم طولانتره. بنده خدا مامانم. باید از صبح تا شب تو هواپیما و بعدش تو قطار باشه. جالبی اینجاست که جمعه که قراره بیان دقیقا سالگرد عمل دیسک کمرش هست. آخ چه بر من گذشت پارسال همین موقعه ها. اصلا نمی فهمیدم روزام چطوری میگذره. البته همون موقعها بود که برای اینجا درخواست فرستادم. یادمه که یک روز به بابام گفتم بیا بیمارستان و شیفت منو تحویل بگیر که من یه کار واجب دارم. چه سریع گذشت. البته خوشحالم دوست دارم دوران سختی درس خواندن زودتر بگذره. البته جوجه را آخر پاییز میشمارن!!! با این استاد معلوم نیست من دکتری بگیر باشم یا نه.
استاد از وقتی که منم تهدیدش کردم که گروهت را ترک میکنم دیگه کاری به کارم نداره!! البته حس ششم هم به من میگه که از من خوشش نمیاد دیگه (جهنم!! تا حالا خوشش میامد کجا را گرفتیم!!). منم سعی میکنم زیاد کاری به کارش نداشته باشم و دیگه چی بشه که برم سراغش. البته میدونم روش خوبی نیست. نمیدونم چطوری باهاش سروکله بزنم. برای خودم هم عجیبه. با چه جونورایی من سرو کله زدم ولی تو این یکی موندم. البته تفاوت فرهنگی مشکل اصلی هست و صد البته استاد به دانشجوی علمی خیلی علاقه داره که من اصلا حوصله علم و دانش را ندارم!! فقط دوست دارم کارم را انجام بدم که زودتر تمام بشه! البته اینجا اصلا هیجان انگیز از نظر علم و دانش نیست. هر کاری بخوای بکنی و با یه وسیله جدید بخوای کار کنی باید اره اوره حسن کوره را خودت ببینی و تازه بعدش کلی حرف و حدیث میشه که چرا با فاطی و علی و ممد هماهنگ نکردی!!!!! آخ هفته پیش آتیش گرفته بودم! بعد از ۸ ماه وجود بی وجودم تو آزمایشگاه سلمان یه انتر دراز انگلیسی اومده میگه تو حق نداری بعد از ساعت ۶ تنهایی تو آزمایشگاه کار کنی!!!! میگم پس چی کار کنم؟ میگه به سلمان بگو که هماهنگ کنه که یک postdoc هم تو آزمایشگاه باشه! حالا من صد بار هم بیشتر بعد از ساعت ۶ تو آزمایشگاه کار کردم!! میگم سلمان رفته تعطیلات، میگه صبر کن بیاد. منم رفتم به استاد میگم که این مسخره بازی جدید چیه؟ من از کجا یکی رو بیارم که تو آزمایشگاه بمونه که من بازیم تمام بشه و منو برگردونه خونه!!!!! استاد گرامی هم مثل باباها اومد گفت که کی بهت گفته ؟ منم گفتم یه خانم دراز مو بلند بلوند!!! حالا یاد اون جوک بنده خدایی افتادم که زنش گم شده بود و رفته بود پاسگاه و گفته بود که زنم گم شده و ازش مشخصات خواستن که مثل قلمراد گفته بود هی؟ جناب سروان هم براش توضیح داده بود که ببین اگه زن من گم بشه میرم به پلیس میگم که یک خانم قدبلند، بلوند، چشم آبی... که یهو اون بنده خدا میگه که جناب سروان زن منو ول کن بیا بریم دنبال زن تو بگردیم!!!!!
استاد گرامی در روز تعطیل شنبه مثل کارگرای افغانی حرفه ای از هممون کار کشید. بالاخره بعد از چندین ماه که بهش گفته بودم دکوراسیون این آزمایشگاه را تغییر بده که خیلی فضای غیر قابل استفاده داره، بالاخره تصمیم گرفت. البته مشکل اصلی ایمیل نگاری به اره،اوره و حسن کوره و کسب اجازه بود. جالبی موضوع اینجا بود که بعد از کلی مذاکرات قرار شد که خودمون این کارو انجام بدیم و از نیروی قوی هیکل حرفه ای خبری نبود!! بهش میگم اگه قرار بود اینجوری باشه چرا زودتر اینکارو نکردی؟ میگه باید اجازه میدادن. حالم از مقررات احمقانه اینجا بهم میخوره. نه به اینکه به کوچکترین کارت تو آزمایشگاه کار دارن که باید مراقب باشیم و ایمنی را رعایت کنه نه به اینکه برای همچین کاری که باید یه میز ۲۵۰ کیلویی و پایه ها و کلی کمد و قفسه را جابجا میکردیم، هیچ آدم حرفه ای وجود نداشت. چینی خودش را دقیقا جر داد و کلی نقشه ریخت و زمین را نقاشی کرد که میز باید بیاد اینجا و فلانی بره اونجا و ........منم هی تو دلم به این کاراش خندیدم و آخر سر میز و پایه هاش یه جای دیگه رفت و هنوز نقاشی های آقا رو زمین مونده!! خلاصه که اینقدر حمالی کردم که یکشنبه از شدت بدن درد نمیتونستم تکان بخورم. استاد گرامی هم مهربونیش گل کرد و گفت که همه شام مهمون من! منم گفتم یه روز دیگه که بتونم تکان بخورم.
دیشب شب موعود بود و استاد گرامی وسط شهر را برای محل قرار انتخاب کردن. یه ساختمان شیک هست که ۱۴ تا سالن سینما و کلی رستوران و کازینو داره. نکبتی هم لطف فرمودن و نیم ساعت دیر اومدن! واقعا موجود دروغ گو مزخرفی هست. استاد بهش زنگ زده که کجایی؟ گفت تقریبا رسیدم! دقیقا ۲۰ دقیقه بعد رسید!! به استاد میگم که معنی تقریبا را فهمیدم! باز من تصمیم گرفتم و رستوران ایتالیایی انتخاب کردم. از بین غذاهاش هم گرانترین را انتخاب کردم. نمیدونم چه مرضی گرفته بودم که حال استاد را وگیرم!! پیش غذا و پس غذا هم سفارش دادم. آخر سر هم گفتم که غذاش خوب نبود، ایشاءالله دفعه بعد یه جای بهتر بریم!!!!! فکر کنم از دست من دق مرگ بشه بالاخره!! راستی استاد نفرینم کرد!!!!!! چند روز پیش بهم گفت که به قول پدر مادرا، خدا کنه که یه بچه مثل خودت نصیبت بشه که بفهمی من چی میکشم و از نظر استادا، خدا کنه که یه دانشجوی مثل خودت در آینده نصیبت بشه که تلافی اذیتای که به من کردی بکنه!!!!!!!!! از خنده مرده بودم. اینقدر از خودم خوشم اومددددددددد.
چینی- افغانی باز با من مهربان شده و عذرخواهی هم کرد. گفت که یه مشکلی داشتم که همه فکرم را مشغول کرده بود. بهش میگم که حل شده حالا؟ میگه وارد جزئیات نشو!!!!!!! میگم به جزئیات کار ندارم فقط میخوام بدونم اگه حل نشده در آینده هم منتظر رفتار مشابه باشم!
نکته جالب اینه که پدر و مادر نکبتی هم اومدن اینجا. البته اینا خوشبختن چون تقریبا همه جای انگلیس آشنا دارن و بیشتر میخوان برن خانه دوست و آشنا بمونن و بگردن.
یه نکته آخر هم در مورد بدجنسی خودم بگم! این چند وقته که صحنه های سیل گرفتگی شهرهای مختلف انگلیس را نشان میده، یک کیفی میکنم من که نگو!! همیشه این صحنه های بدبختی و بیچارگی مال جهان سومی و آفریقایی و جنوب آسیایی بود. فکرشو بکنین که اروپایی اونم از نوع انگلیسی اش برای آب آشامیدنی مشکل داشته باشه و ظرف به دست تو صف آب وایسه، آی دیدن داره!!!! حالا تو این شلم شوربای، آقای نخست وزیرشون زر فرمودن که گزینه حمله نظامی به ایران را کنار نذاشتیم! لج من در اومده که ابله خیلی هنر دارین برین آبهای تو خیابان و خانه های مردم را جمع کنین و آب و غذا به مردمت بده، چرا به ما گیر میدی؟؟؟؟
| لینک | پنجشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٦ - هما |

